23:0 :: چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت۱۳۹۴ :: Sahar

TAG's: غم

20:27 :: سه شنبه ۱۵ اردیبهشت۱۳۹۴ :: Sahar
و همواره به چسب بودن ادامه بدی و حس کنی هر روز چسب تر میشی 8>>> 

شما چه دانید من چی میگم؟

امروز جشن روز سمپاد بود.هر سال مراسم دست پایه اوله.امسالم دست ما بود.البته من که مفید نبودم.صرفا سعی می کردم یه انرژی مثبتی بدم که خسته نشن و حس نکنن به چشم نیومده.تو یه ماه ترکوندن.دمشون گرم.

هدیه مدیر کل بود. 

 

پارمیدا مسئول موسیقی.

موسیقی به نحوه ی جالبی برگزار شد!

اولش اومدن روی صحنه.شروع کردن به خوندن بهار دل نشین.من و میگی؟دو دستی داشتم می زدم تو سرم که "چرااا اینننننننننن؟؟؟؟!!اینو که سوما خونده بودنننننننننن!!!!!!!آبرومون رفتتتتتتت"(تو دلم گفتم البته :))‌ ). یک دفعه آذین اومد رو صحنه: بابا این رو چرا می خونید؟!مگه اینو سوما تو کارگاه هنری نخونده بودننن؟؟

پوووف...فهمیدم به بخشی از نمایش بوده که این جوری بخونن اولش :)) واقعا قلبم ایستاد یک لحظه :))

عزیزممم8> ستایش هم خیلی خوب بود تو موسیقی ^_^خیلی از درون اجرا می کرد.این از درونی بودن احساساتش رو که می بینم یاد مریم نوا می افتادم.گاهی خیلی صادقانه س احساسش،درست مثل یه  بچه.

 

ستاره متین (؟) نمایش.و واقعا هم استعدادی بودش!واقعا خوب بود تئاتر برای این مدت کوتاه.خودش هم خیلی عالی بازی کرد.خیلی هم دلبره تازه :-"

هر وقت موقع اجرا یه بخش خنده دار یا خوبی بود،بچه ها دست می زدن.واسه ورود کسی دست نزده بودن؛ولی مهشید که اومد تو...آقا سالن از صدای دست رفت هوا!!!همهههه شروع کردن و تشویق و دیالوگش رو هیچ کس نشنید!:)))) کت و شلوار مشکی پوشیده بود بچه م با کراوات قرمز:)) عینک دودی زده بود و ریش و سبیل کشیده بودش:))) پافی شده بود واسه خودش=))

وای اجرای پارمیدا هم عااالی بود :)))))

{آخ...یه ایمیل خوب اومد الان.آخ قلبم ❤)

 

آخ رقص...8>>> یه تیکه صندلی رو کج کردن سمت جلو.و حقییییییییقتا اون بخش رو دوست دارم.خیلی زیاد و نمی دونم چرا.

در طول برنامه هی سعی کردم گریه نکنم.هی سعی کرم گریه نکنم. و جالبه که بدونید موفق شدم :دی

 

بعد از جشن عطیه اومد.یه جلسه گذاشتیم و تسک همه تا یه زمان خوبی مشخص شده.ان شاء ا... که خوب پیش بره :)

جدیدا خیلی حس بهتری به سایت دارم.شاید چون حس بهتری به خودم و عملکردم دارم.امیدوارم این طور باشه.حتی تحمل یه سری مسائل که قبلا اذیتم می کردن هم آسون شده.البته بماند که خستگیم رو با نسکافه فقط میشه برطرف کرد.اونم نه یکی،دو تا!ولی واقعا رضایت درونی دارم از اول هفته :)) مرسی خدا ❤

نگرانم ولی...موسیقی بی کلام گوش میدم که آروم باشم :) اگر بدونی چه قدر آرامش بخشه.ذهنم باز میشه.

امروز عطیه داشت می گفت سعی کنید بازدهتون رو بالاتر ببرید.تصمیم گرفتم از این به بعد هر وقت جلو کامپیوتر داشتم شاس می زدم گاز بگیرم یه انگشتم رو و دردم بیاد که آدم شم   خلم نیستم :)))

{لاک اسکرین گوشیم وقتی هوا بارونیه طوری میشه که انگار روش قطره ی آب افتاده و جاری میشن بعضی هاشون.چند دفعه نزدیک بود بردارم بو کنمش که بوی بارونو حس کنم :|||| 8>>>}

 

چه قدر دوست داشتم امروزو...کاش تموم نمی شد...

 

از دیشب دارم اینو گوش میدم.و اصلا هم فکر نمی کردم بخوان بخونن امروز:

 

تا بهار دلنشین …… آمده سوی چمن
ای بـــــهار آرزو …… بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار …… بر آشــیانم کن گذر
تا که گلباران شود …… کـــــلبه ویران من
تا بهار زنــدگی …… آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل …… آمـــد بیا دامن کشان
چون سپندم بر ســـــر …… آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کـنار …… بنشین نشان سوز نهان
******
تا بهار دلنشین …… آمده سوی چمن
ای بـــــهار آرزو …… بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار …… بر آشــیانم کن گذر
تا که گلباران شود …… کـــــلبه ویران من
باز آ ببین در حیرتم …… بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنــها ببین …… بر چهره داغ حسرتم
ای روی تـو آیینه ام …… عشقت غم دیرینه ام
باز آ چو گل در این بهار …… ســـــر را بنه بر سینه ام

 

دانلود

 

 

ای بهار آرزو...

ای روی تو آیینه ام،عشق غم دیرینه ام...

چه قدر خوب آخه؟8>

 

 

++دیروز با میترا (الفت) پیش خانم قنبری بودم.هی غر می زدیم که شما توجه نمی کنید و اینا.نمی دونم چی شد که گفتم: غیبت خیلی کار زشت و ناپسندیه خانم!

یهو اومد طرفم بزندم :)))

گفتم:پسندیده س !

گرفت م.برد م:))

محکم بازومو گرفت،در حال راه رفتن:

بچه...امروز اومدی با ما نسازیا!فکر کردی حواسم نیست؟اره؟

کاش انقدر فرشته وار حرف نزنه...یاد لحن اون جمله اولی افتادم که مامان در گوش صبا گفت وقتی به دنیا اومد: تو کی به دنیا اومدی من نفهمیدم؟

فراموش نشدنی ترین لحن...❤

 

۲۲:۰۰

22:20 :: دوشنبه ۱۴ اردیبهشت۱۳۹۴ :: Sahar
بچسبی بش،ولش نکنی.

به درک که ملت چی فکر می کنن.

TAG's: خودش

22:11 :: یکشنبه ۱۳ اردیبهشت۱۳۹۴ :: Sahar
و این روژیناست که با خوبیاش اشک آدمو در میاری...

بس که خوبه این آدم...

 

http://pleer.com/tracks/12894969kZFr

 

http://pleer.com/tracks/13139593m5ci

TAG's: تیم

19:29 :: یکشنبه ۱۳ اردیبهشت۱۳۹۴ :: Sahar
پاره ای از دل مشغولی های یک روبوکاپیِ بدبخت

رمز:

بپرسید ازم.

0:1 :: یکشنبه ۱۳ اردیبهشت۱۳۹۴ :: Sahar
چقدر امروز خوب تموم شد.

دیروز خونه مامان بزرگ و بابابزرگ رفتیم برای روز پدر.همه جمع شده بودن اون جا.هادی و مونا هم بودن.و هلیا اینا.شیرین و خاله سفر بودن.بهاره هم که تا 21 خرداد دیده نخواهد شد.مل هم اومده بود.چند روز پیش خودم زنگ زدم بانکِ کتاب براش مبتکران انصاری ششم بفرستن که تا روز آزمون بزنه تستاشو.نمی دونم حالا زده یا نه.می گفت این هفته یه روز می خواد بیاد باهاش ریاضی کار کنم.وای که چقدر حس قشنگیه تلاش کنی برای سمپادی کردن یکی.تلاش برای دادنِ یه هویتی خیلی خوب و دوست داشتنی.امیدوارم بتونم تسکِ ورلد مدل رو زود تموم کنم که یه تایمی خونه باشم بیاد...

امروز صبح که پا شدم خسته ترین بودم.دیشب مامان گفت : فکرت خیلی پراکنده س.تمرکز کن.

صبحونه رو که خوردم دنبال شارژر نوکیا سوزنی گشتم.واسه 1208ه.پیدا نشد.رها کردم که وقتم هدر نره.نشستم سرِ ریاضی.سه شنبه میان ترمه.دوشنبه قراره بمونم مد.تمومش کردم.یهو صبا اومد:سحر سحر شارژر!

قابِ سیم کارتم رو پیدا کردم.اولش ترسیدم که این مینی ها تو قابشون جا نشن و بسوزه یه وقت سیم.ولی تونستم جا بکنمش.از این به بعد گوشیم 1208ه!!^·^ اصلا هم وقتم رو نمیگیره.سبک هم هست.

بعدش ادبیات فردا رو خوندم.6تا درس بود.و واااقعا هم زیاد بود o_O

بعدش حدود ساعت ٧اینا نشستم سرِ کد.ورلد مدل رو چک کردم و یه کم دستکاریش کردم و اینا.یه چیزِ فسقلی هم تو اکسل یاد گرفتم:))

داشتم رو تله با عطیه حرف میزدم.یه دوستِ قدیمی پی ام داد!هستی (!) بود!!!!:)) از راهنمایی به بعد باهاش حرف نزده بودم اصلا.اصن ندیدمش.چند دقیقه حرف زدیم و تموم شد.

و تا همین الان (00:00) پای کدم بودم^_^

خیلی هم چسبید ^_^

+خدایا دمت گرم.

10:57 :: شنبه ۱۲ اردیبهشت۱۳۹۴ :: Sahar
خیلی جدی گفت: دستت روی بذار رو قلبت.از خدا بخواه هر چی خیره پیش بیاد.

گفتم:خدا همیشه با ماماناست.

گفت:نه!همین الان می تونه چنان به دل مامانت بندازه که نظر مامانت کلا عوض شه.

 

خیلی جدی کاری که گفت رو انجام دادم.

دمت گرم خدا.

22:49 :: سه شنبه ۸ اردیبهشت۱۳۹۴ :: Sahar
پُرم از حسِّ ترس...

18:1 :: یکشنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۴ :: Sahar

آمدی طبعم شکوفا شد ... بهارانی مگر؟

صورتم شد خیس خیس ازشوق، بارانی مگر؟

آمدی با دیدنت برخاست در من مرده ای

روح رستاخیزی من! در تنم جانی مگر؟

آمدی و هر خیال دیگری غیر از تو را

پیش پایت سر بریدم عید قربانی مگر؟

 

حمیدرضا حامدی

 

16:9 :: پنجشنبه ۳ اردیبهشت۱۳۹۴ :: Sahar
همیشه سعی کردم تو زندگیم دنبال مقصر نگردم...

ولی می دونی؟اگر فلانی فلان کار را در فلان زمان نمی کرد که من فلان شکل شوم،الان فلان اتفاق نمی افتاد.فلان اتفاق نمی افتاد و الان می توانستم بدونِ دغدغه و نگرانی و ذهن درگیر به زندگی ام بپردازم.

اما افسوس که فلانی فلان زمان فلان کار را کرد و من فلان حالت شدم.

افسوس.

18:5 :: چهارشنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۴ :: Sahar
یکشنبه،٢٩م،اینستا رو ترک کردم.نمی دونم برای چند وقت.ولی اپ ش رو پاک کردم و تصمیم گرفتم بیخیالش شم.وقت گیره.

علاوه بر این،دیگه انگیزه ای هم ندارم که برم اون جایه زمانی بودن آدمایی که خیلی دوستشون داشتم-و دارم- و به امید اینستای اونا می اومدم.ولی الان امیدی ندارم.خوب یکیشون کلا اینستا نمیاد دیگه و بقیه هم دیگه صفحه شون به اون اندازه جذبم نمی کنه.شایدم از اولش هم جذب نمی کرد...

یه بار فکر کردم که شاید مجازیِ آدما رو بیشتر دوست داشته باشم.ولی الان می بینم که هیچ چیز اون آدم در دنیای واقعی نمیشه.یعنی حتی اگر دنیای واقعی تلخ تر از مجازی باشه هم،باز این تلخِ حقیقی رو به شیرینِ مجازی ترجیح میدم.

جدیدا به این رسیدم که نوک انگشتام نیاز به لمس چیز هایی جز کیبورد و صفحه لمسی دارن.دلم می خوهاد وقتی ماگ م رو دستم میگیرم،لمسش کنم.همه چیزش رو.نازکی لبه ش،گردی دسته ش،دو سطح بودن کف ش،خش زیر ش ، ... .

انگشتامو میذارم رو صورتم،چشمام رو می بندم؛دونه دونه تمام اجزای صورتم رو. لمس می کنم.

دلم برای این کار خیلی تنگ شده بود.برای زندگیِ واقعی.

_

 

یک لحظه صفحه اینستا رو باز کردم تو مرورگر.عکس اردوی بچه های راهنمایی اومد.

می دونی؟خیلی گذشته؛ولی حس کردم یه تیکه از وجودمو دارم تو عکس می بینم که دلم خییییییییلی براش تنگ شده.

ببین، یک تکه از وجودم. خیلیه.

_

میگه:

سحر!داری به خاطر یه دونه توی قفس فرصت پرواز رو از دست می دی.درِ قفس بازه!به خاطر یه دونه غافل نشو ازش!

 

21:51 :: چهارشنبه ۲۶ فروردین۱۳۹۴ :: Sahar
صفحه ۳۶ کتاب کارِ گاجِ عربی.

فقط من و تو می دونیم اون تو چه خبره.

تا حالا حتی یک کلمه هم از اون صفحه رو نخوندم ولی هِی می رم طرفش،بازش می کنم،بو ش می کنم،بر می گردم.

صفحه ۳۶ کتاب کارِ گاجِ عربی.

19:55 :: سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ :: Sahar
اون روز خیلی اتفاقی یه مدتی رو پیش یه دوستِ خوبی که اصلا نمی بینمش بودم.نمی دونی چه قدر حس خوب و خوشحالی بود... یکشنبه بود فکر کنم.یکشنبه هفته پیش،آخرین روزی که مدرسه بودم.رفتم تو نمازخونه بخوابم که دیدمش.اولش ساکت بودیم.بعدش حرف زدیم.

میگفت بعضی از آدما هستن که هر چه قدر هم باهات فرق داشته باشن،باز هم چون تو یه سری خاطرات خوب باهات مشترک هستن،انگار یه چیزی بینتون هست که ناگسستنیه.یه نزدیکی ای که با بقیه حس نمی شه.

گفت خیلی خوبه که این کارِ گروهی رو انجام میدی.دوستای خوبی پیدا می کنی.

یه لحظه دلم شکست.اشک اومد تو چشمام.یه چیزی گفتم و بحث تموم شد...

23:35 :: پنجشنبه ۱۳ فروردین۱۳۹۴ :: Sahar

We accept the love we think we deserve...

but does it mean that we really deserve the love we accept?

 

--------------------------------------------------------------------------

می دونی؟شاید اگر یه کم سخت تر بود بیشتر قدرشو می دونستم.

شاید اگر براش یه "تقلا"یی می کردم الان خیلی با ارزش تر بود.

سوگل راست می گفت.اگر یه چیزی در دسترس باشه،عادی و تکراری میشه و لذتش میره.

شاید اگر انقدر همه چیز راحت نبود قدرشو می دونستم.

---------------------------------------------------------------------------

یادمه نسیم یه بار یه کامنتی گذاشت،یه جمله ای بود از یکی که می گفت:

همه چیزم که خوب باشه باز می نالیم از وضعیت.عادت کردیم به شکایت کردن.

 

کاش خوشی نمی زد زیر دلم مثلا.

کاش عین بچه های خوب قدر می دونستم و لازم نبود یه مشکل بیاد بزنه پس گردنم که یادم بیاد تو چه بهشتی ام.

12:2 :: دوشنبه ۳ فروردین۱۳۹۴ :: Sahar
حواسش به همه هست.

نمی ذاره کسی بیفته...

مگه نه؟

8:39 :: چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ :: Sahar
نـــــــــــــــــــــه!

نـــــــــــــــــــــرو!

لطفا!!!

خیلی داره خوش می گذره !

ای ۹۳ یِ لعنتی!دارم می گم وایسا!هیچ سالی تو زندگیم انقدر خوش نگذشته بهم.

میشه لحظه تحوبل سال دوباره خودت بیای؟8>>>

لطفـــــــا!

22:14 :: شنبه ۲ اسفند۱۳۹۳ :: Sahar
آخ که چه قدر خوشحالم...

می دونی؟ یه آدمایی هستن که باید باشن.یعنی یه چنین نقشی باید به یه آدمی تو زندگیم داده شه.حالا به الف داده نشد،به ب داده شه.به ب داده نشد،به پ.یکی باید این نقش رو داشته باشه.

چه قدر خوشبخته کسی که به آدم درستی بده این نقشو.

شاید یکی از خوشبخت ها باشم منم!:)

20:24 :: چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳ :: Sahar
این روزا خیلی سرم شلوغه.

تیم کلی کار برای ایران اوپن داره که باید تموم شن.

هر روز امتحان.حس می کنم این روزا درس مدرسه هم برام مهم شده.یعنی کلاس مهم نیست. سر کلاس نشستن به نظرم بی فایده هستش.شاید فقط بعضی جلسه های ریاضی و شیمی و عربی.بقیه درس ها رو ترجیح می دم دقیقا همون زمان رو بشینم تو خونه و بخونمشون.خیلی بازده بالاتره.

به هر حال آزمون جامع با مواد زیاد هم یکی از مشغله هامه.

از طرفی هم خانواده تاکید زیادی دارن همچنان که برم المپیاد.در خودم نمی بینم خر زدنش رو.خیلی علاقه دارم ولی واقعا آدم خر زدن نیست.اگرم طلا نشم که دوباره دوباره سر کنکور همین آش و همین کاسه.منتها این بار خسته ام وکلی درس مسخره هم در کنار ریاضی هستن که باید خوند.:-گیج

۵شنبه و جمعه هفته بعد نمایشگاه آفتاب راهنمایی ه.

آخ که دلم اون جاست.دلم آُتاب می خواد.عمیقا.

آخ...

تو روزای کارگاه هنری حس آفتابو داشتم.واسه همین انقدر لذت بردم.

اون ۵شنبه ای که روز اجرای آخر بود،قبل از اجرا بچه ها تو حیاط بودن صبح.با یکتا رفیتم پیششون.

تخم مرغ گندیده بازی کردن :)) عین بچگی هامون.ما هم رفتیم پیششون.

خاله بزغاله بازی کردن.

کلی عکس انداختن.

چه قدر خوب بود.

 

به اتفاقای بدی هم افتاد اون روزا.خوب بهتره سعی کنم بهشون توجه نکنم.چون تواناییش رو دارن که کل افکارمو تحت شعاع قرار بدن.

 

همچنان دبیرستان یه جای خوبه

10:48 :: جمعه ۳ بهمن۱۳۹۳ :: Sahar
زندگی گاهی برای آدم سخت میشه.

همیشه اتفاقای بد سختش نمی کنن.

گاهی با اتفاقای خوب اُوِر لود میشی!

خودتم نمی دونی چی کار کنی که لذت ببری ازشون.

البته نه این که هیچ اتفاق نا خوش آیندی این وسط نباشه ها،یه دونه اتفاق کلِ ذهنو آشفته می کنه.(الان که دارم فکر می کنم می بینم یه دونه نیست برای من،دو تاست.)

تنها دلیل این که یه سری شرایط بد کوچیک اعصابو به هم میریزن، افرادی هستن که این وضعیت رو ساختن برات!هر چی مهم تر،تحملش سخت تر! 

18:4 :: دوشنبه ۲۲ دی۱۳۹۳ :: Sahar
و چنان بی تابم که تنها خدا داند...

12:48 :: چهارشنبه ۱۱ تیر۱۳۹۳ :: Sahar
 

 

1/2

2/11

 

 

 

9:21 :: جمعه ۲۹ فروردین۱۳۹۳ :: Sahar
وبی که پوسید ^_^


20:8 :: سه شنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۲ :: Sahar
بعضی وقتا هم به نظر خودت هیچ کار بدی نکردی.هیچی!

هیچ اشتباهی هم مرتکب نشدی.

ولی دلت از خودت پره.

دلت از خودت پره و روت نمیشه تو چشمای بابات نگاه بندازی.

خودت از خودت دلخوری و از همه ی اونایی که حس میکنی ازت انتظار داشتن خجالت می کشی.

هیچ اشتباهی مرتکب نشدی.

دلت پره...

19:28 :: شنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۲ :: Sahar
:|

شاید اگه الان سمپادی نبودم می تونستم خیلی راحت و آسوده واسه المپیاد کامپیوتر و حلی نت و فرزکد و... درس بخونم.به جای این که هر روز کلم تو ریاضی باشه.یا این که زیست بخونم!

11:29 :: دوشنبه ۹ دی۱۳۹۲ :: Sahar
هر ذفعه که میام پست بذارم دلم میخواد بنویسم سال سوم خیلی خوبه :دی

آخه میدونی؟امسال واقعا بی نظیره:دی

از هـــــــــــر کسی که از سال اول پرسیدم ،گفت سال دوم خیلی عالیه.والا واسه ما که سال دومون همیچین مالی هم نبود.

ولی سال سوم و سال اول 8->>>>>>>>>>>

عـــــــالـــــــین اصن 8->>>>


اصن انقدر زود سوم شدیم که خودمم تو کفِ ـشم!:دی

انگار همین دیروز بود که داشتم دنبال چند تا از سوما می افتادم که دفتر خاطرات بدم بهشون :))

یا انگار همین دیروز بود که با سوما و دوما و اولای والیبالی وسط زمین والیبال جرئت حقیقت بازی کردیم:دی  (رجوع به پست 25/2/91 )


هعـــــــــــی خدا 8->>>>>>

دیوونه ی این مدرسه ام من!

خانم سهراب نژاد،معاونمون،... 8->>>

اصلا اگر از سال اول ایشون معاون ما بود الان زندگی معنای دگر داشت :دی


خدایا شکرت بابت این همه خوشبختی 8->>>>>>>>>

20:18 :: دوشنبه ۱۸ آذر۱۳۹۲ :: Sahar
چرا جدیدا همه چیز یه جوریه؟


انگار هر چیزی یه نشونه ـس.

19:28 :: سه شنبه ۱۲ آذر۱۳۹۲ :: Sahar
نمی دونم چرا امروز کوچه بیست و دوم طولانی تر از همیشه به نظر می رسید.

هوا تاریک بود وقتی داشتم میومدم.

هر از چندی هم یه ماشین رد می شد.ولی خلوت نبود.تعداد ماشینا هم کم نبود.

پیاده رو یه ذره ترسناک می زد.

رفتم از حاشیه خیابون راه برم.

هی رفتم ،رفتم ،رفتم و رفتم!ولی نرسیدم به خونه!بازم رفتم.و باز هم نرسیدم!

حتی یک آن فکر کردم شاید خونه رو رد کردم!!

جالب بودش.رد نکرده بودم خوب.هنوز یه کم مونده بود.

نمیدونم...شاید چون حالم بد بود و فقط قدم هامو سعی میکردم یکی سریع تر از دیگری بردارم.

هیچ ایده ای نداشتم که الان کجام.


فقط میدونستم یه کوچه ای هست که باید طی کنم راهشو تا خونه.


10:39 :: جمعه ۱۷ آبان۱۳۹۲ :: Sahar

SunShine Is Coming ...

:D

Everyone you can buy it and I'm sure you'll enjoy it :)

The main part has been written by me and it'll be my pleasure if you give me the opportunity to express what's in my mind!

And I'll be glad if you tell me your opinion about how we can improve the magazine.


Best Wishes

Sahar F6





18:57 :: چهارشنبه ۸ آبان۱۳۹۲ :: Sahar
چی می شد اگه فیلتر نبود؟:|

الان فک نکنید چون دارم خر میزنم اینو میگم.من عرضه این حرفا رو ندارم.واسم همین ناراحتم :(


از مدرسه که اومدم به محض وارد شدن به اتاقم دیدم یه نور قرمز رو در افتاده.خط نورو گرفتم متوجه شدم به خاطر غروب خورشیده.

خواستم عکس بگیرم ولی با خودم گفتم از این عکسا زیاد دارم و بی خیال شدم.

جلوتر رفتم،دیدم خورشید دقیقا روی پشت بوم هسایه جلویی دیده میشه و یه نردبون هم تکیه داده شده به دیوار خرپشتشون.

دوربینم رو همیشه تو یه جعبه رو میز کنار تختم میذارم.طوری با عجله رفتم دوربینو بردارم که جعبه افتاد و همه محتویاتش ریخت رو زمین.

ولی خدا وکیلی عکسه یه دونه شد!لنگه نداره.


20:16 :: چهارشنبه ۱ آبان۱۳۹۲ :: Sahar
چه قد بده که عنقد وبم خلوته :(

هعی...

یه زمان این جا کلی حرف زده میشد.

برو بیایی توش بود.

ولی خب حقیقتا الان هیچ حرفی ندارم.

یه مدت طولانیه که واسه بقیه تهی م!واسه خودمم چنان پر نیستم.ولی واسه فیزیک و شیمی و ریاضی و زیست و .. پرم :| ینی دارم پر میشم:|

متنفرم از این درس خوندنا.خیلی حس خوبیه که آدم یه چیزی بارِش بشه ها!خیلی!مثلا این که تو شیمی داریم این همه نظریه اتمی میخونیم خیلی خوبه.ولی خب من آدمی بودم که یه زمان به همه چیز خیلی فکر می کردم.اما الان دیگه اصلا ذهنمو درگیر نمیکنم.

مامانم میگه:"تو اصلا تمرکزت رو درست نیست"

خب ووو اگه بخوام فکر کنم تمرکزم دیگه رو درس نخواهد بود.خودمم خیلی دوست دارم فکر کنم...حقیقتا حوصله ی این که مامانم ازم ناراضی باشه و ازم شکایت بکنه رو ندارم!

این روزا بیشتر عکس میگیرم.یا فرانسه میخونم.

عکاسی و هر چیزی که به فرانسه مربوط میشه از بهترین چیزای دنیان!! :X


+دلم واسه کیبورد یه ذره شده بود :XXX


MeLoDiC

من عاشق فرزانگان....با همون شیرونیای سبزش...

www.Ghaleb-fa.blogfa.com