10 PM :: 93/12/02 :: Sahar
آخ که چه قدر خوشحالم...

می دونی؟ یه آدمایی هستن که باید باشن.یعنی یه چنین نقشی باید به یه آدمی تو زندگیم داده شه.حالا به الف داده نشد،به ب داده شه.به ب داده نشد،به پ.یکی باید این نقش رو داشته باشه.

چه قدر خوشبخته کسی که به آدم درستی بده این نقشو.

شاید یکی از خوشبخت ها باشم منم!:)

8 PM :: 93/11/29 :: Sahar
این روزا خیلی سرم شلوغه.

تیم کلی کار برای ایران اوپن داره که باید تموم شن.

هر روز امتحان.حس می کنم این روزا درس مدرسه هم برام مهم شده.یعنی کلاس مهم نیست. سر کلاس نشستن به نظرم بی فایده هستش.شاید فقط بعضی جلسه های ریاضی و شیمی و عربی.بقیه درس ها رو ترجیح می دم دقیقا همون زمان رو بشینم تو خونه و بخونمشون.خیلی بازده بالاتره.

به هر حال آزمون جامع با مواد زیاد هم یکی از مشغله هامه.

از طرفی هم خانواده تاکید زیادی دارن همچنان که برم المپیاد.در خودم نمی بینم خر زدنش رو.خیلی علاقه دارم ولی واقعا آدم خر زدن نیست.اگرم طلا نشم که دوباره دوباره سر کنکور همین آش و همین کاسه.منتها این بار خسته ام وکلی درس مسخره هم در کنار ریاضی هستن که باید خوند.:-گیج

۵شنبه و جمعه هفته بعد نمایشگاه آفتاب راهنمایی ه.

آخ که دلم اون جاست.دلم آُتاب می خواد.عمیقا.

آخ...

تو روزای کارگاه هنری حس آفتابو داشتم.واسه همین انقدر لذت بردم.

اون ۵شنبه ای که روز اجرای آخر بود،قبل از اجرا بچه ها تو حیاط بودن صبح.با یکتا رفیتم پیششون.

تخم مرغ گندیده بازی کردن :)) عین بچگی هامون.ما هم رفتیم پیششون.

خاله بزغاله بازی کردن.

کلی عکس انداختن.

چه قدر خوب بود.

 

به اتفاقای بدی هم افتاد اون روزا.خوب بهتره سعی کنم بهشون توجه نکنم.چون تواناییش رو دارن که کل افکارمو تحت شعاع قرار بدن.

 

همچنان دبیرستان یه جای خوبه

10 AM :: 93/11/03 :: Sahar
زندگی گاهی برای آدم سخت میشه.

همیشه اتفاقای بد سختش نمی کنن.

گاهی با اتفاقای خوب اُوِر لود میشی!

خودتم نمی دونی چی کار کنی که لذت ببری ازشون.

البته نه این که هیچ اتفاق نا خوش آیندی این وسط نباشه ها،یه دونه اتفاق کلِ ذهنو آشفته می کنه.(الان که دارم فکر می کنم می بینم یه دونه نیست برای من،دو تاست.)

تنها دلیل این که یه سری شرایط بد کوچیک اعصابو به هم میریزن، افرادی هستن که این وضعیت رو ساختن برات!هر چی مهم تر،تحملش سخت تر! 

6 PM :: 93/10/22 :: Sahar
و چنان بی تابم که تنها خدا داند...

12 PM :: 93/04/11 :: Sahar
 

 

1/2

2/11

 

 

 

9 AM :: 93/01/29 :: Sahar
وبی که پوسید ^_^


8 PM :: 92/11/22 :: Sahar
بعضی وقتا هم به نظر خودت هیچ کار بدی نکردی.هیچی!

هیچ اشتباهی هم مرتکب نشدی.

ولی دلت از خودت پره.

دلت از خودت پره و روت نمیشه تو چشمای بابات نگاه بندازی.

خودت از خودت دلخوری و از همه ی اونایی که حس میکنی ازت انتظار داشتن خجالت می کشی.

هیچ اشتباهی مرتکب نشدی.

دلت پره...

7 PM :: 92/11/19 :: Sahar
:|

شاید اگه الان سمپادی نبودم می تونستم خیلی راحت و آسوده واسه المپیاد کامپیوتر و حلی نت و فرزکد و... درس بخونم.به جای این که هر روز کلم تو ریاضی باشه.یا این که زیست بخونم!

11 AM :: 92/10/09 :: Sahar
هر ذفعه که میام پست بذارم دلم میخواد بنویسم سال سوم خیلی خوبه :دی

آخه میدونی؟امسال واقعا بی نظیره:دی

از هـــــــــــر کسی که از سال اول پرسیدم ،گفت سال دوم خیلی عالیه.والا واسه ما که سال دومون همیچین مالی هم نبود.

ولی سال سوم و سال اول 8->>>>>>>>>>>

عـــــــالـــــــین اصن 8->>>>


اصن انقدر زود سوم شدیم که خودمم تو کفِ ـشم!:دی

انگار همین دیروز بود که داشتم دنبال چند تا از سوما می افتادم که دفتر خاطرات بدم بهشون :))

یا انگار همین دیروز بود که با سوما و دوما و اولای والیبالی وسط زمین والیبال جرئت حقیقت بازی کردیم:دی  (رجوع به پست 25/2/91 )


هعـــــــــــی خدا 8->>>>>>

دیوونه ی این مدرسه ام من!

خانم سهراب نژاد،معاونمون،... 8->>>

اصلا اگر از سال اول ایشون معاون ما بود الان زندگی معنای دگر داشت :دی


خدایا شکرت بابت این همه خوشبختی 8->>>>>>>>>

8 PM :: 92/09/18 :: Sahar
چرا جدیدا همه چیز یه جوریه؟


انگار هر چیزی یه نشونه ـس.

7 PM :: 92/09/12 :: Sahar
نمی دونم چرا امروز کوچه بیست و دوم طولانی تر از همیشه به نظر می رسید.

هوا تاریک بود وقتی داشتم میومدم.

هر از چندی هم یه ماشین رد می شد.ولی خلوت نبود.تعداد ماشینا هم کم نبود.

پیاده رو یه ذره ترسناک می زد.

رفتم از حاشیه خیابون راه برم.

هی رفتم ،رفتم ،رفتم و رفتم!ولی نرسیدم به خونه!بازم رفتم.و باز هم نرسیدم!

حتی یک آن فکر کردم شاید خونه رو رد کردم!!

جالب بودش.رد نکرده بودم خوب.هنوز یه کم مونده بود.

نمیدونم...شاید چون حالم بد بود و فقط قدم هامو سعی میکردم یکی سریع تر از دیگری بردارم.

هیچ ایده ای نداشتم که الان کجام.


فقط میدونستم یه کوچه ای هست که باید طی کنم راهشو تا خونه.


10 AM :: 92/08/17 :: Sahar

SunShine Is Coming ...

:D

Everyone you can buy it and I'm sure you'll enjoy it :)

The main part has been written by me and it'll be my pleasure if you give me the opportunity to express what's in my mind!

And I'll be glad if you tell me your opinion about how we can improve the magazine.


Best Wishes

Sahar F6





6 PM :: 92/08/08 :: Sahar
چی می شد اگه فیلتر نبود؟:|

الان فک نکنید چون دارم خر میزنم اینو میگم.من عرضه این حرفا رو ندارم.واسم همین ناراحتم :(


از مدرسه که اومدم به محض وارد شدن به اتاقم دیدم یه نور قرمز رو در افتاده.خط نورو گرفتم متوجه شدم به خاطر غروب خورشیده.

خواستم عکس بگیرم ولی با خودم گفتم از این عکسا زیاد دارم و بی خیال شدم.

جلوتر رفتم،دیدم خورشید دقیقا روی پشت بوم هسایه جلویی دیده میشه و یه نردبون هم تکیه داده شده به دیوار خرپشتشون.

دوربینم رو همیشه تو یه جعبه رو میز کنار تختم میذارم.طوری با عجله رفتم دوربینو بردارم که جعبه افتاد و همه محتویاتش ریخت رو زمین.

ولی خدا وکیلی عکسه یه دونه شد!لنگه نداره.


8 PM :: 92/08/01 :: Sahar
چه قد بده که عنقد وبم خلوته :(

هعی...

یه زمان این جا کلی حرف زده میشد.

برو بیایی توش بود.

ولی خب حقیقتا الان هیچ حرفی ندارم.

یه مدت طولانیه که واسه بقیه تهی م!واسه خودمم چنان پر نیستم.ولی واسه فیزیک و شیمی و ریاضی و زیست و .. پرم :| ینی دارم پر میشم:|

متنفرم از این درس خوندنا.خیلی حس خوبیه که آدم یه چیزی بارِش بشه ها!خیلی!مثلا این که تو شیمی داریم این همه نظریه اتمی میخونیم خیلی خوبه.ولی خب من آدمی بودم که یه زمان به همه چیز خیلی فکر می کردم.اما الان دیگه اصلا ذهنمو درگیر نمیکنم.

مامانم میگه:"تو اصلا تمرکزت رو درست نیست"

خب ووو اگه بخوام فکر کنم تمرکزم دیگه رو درس نخواهد بود.خودمم خیلی دوست دارم فکر کنم...حقیقتا حوصله ی این که مامانم ازم ناراضی باشه و ازم شکایت بکنه رو ندارم!

این روزا بیشتر عکس میگیرم.یا فرانسه میخونم.

عکاسی و هر چیزی که به فرانسه مربوط میشه از بهترین چیزای دنیان!! :X


+دلم واسه کیبورد یه ذره شده بود :XXX


10 AM :: 92/06/31 :: Sahar
ووی!:دی

فصل مورد علاقه ی من داره شروع میشه :دی

به به!به به!:ی

مدرسه:دی

می ریم کلی کلی خوش میگذره :-""" مگه نه؟

به به!

من بسیــــــار بسیـــــــــار به امسال خوش بینم.

فکر کنید سال تحصیلی تون با ادبیات شروع شه 8->>>>>

عالی اصلا!

پارسال با ریاضی شروع شد :))

سال اولم با انشا اگه اشتباه نکنم.

خانم روحانی و خانم ارشادمنش:دی :×


در هر صورت من معتقدم امسال عــــــــــــــــالــــــــــی و چیزی فراتره 8->>>>> :×

8 PM :: 92/06/26 :: Sahar
امروز کوچمون بویِ پــــایـــیــــز می داد!

8 PM :: 92/06/25 :: Sahar
رفتیم سینما دیروز.

هیـــــــــــــــــــس!دخترها فریاد نمی زنند!

فیلم بسیار بسیار غم انگیزی بود.خیلی غم انگیز.

و متاسفانه کم هم نیست :|

بغل دستیم تمام طول فیلم رو گریه داشت می کرد.ولی من بغض کرده بودم و گریه ـم نمیومد :/

ینی میومدا!نمیذاشتم بیاد!

دقیــقا هم به همون دلیل که تو شهربازی هیچ وقت جیغ نمی زنم:)

ابراز احساسات که مال این چیزای چرت نیست.

یه دوستی می گفت : من خودمو تو شهربازی با جیغ زدن خالی می کنم.

خب آخه مگه مِیمونیم که با جیغ زدن خالی شیم دوست عزیز؟:دی :-""" :))))))

حالا از بحث فیلم منحرف نشیم :دی

واقعا قشنگ و غم انگیز بود و کامـــــــــلا داشت بی عدالتی در قوانین رو نشون میداد!

شب قبل از اعدام دختره شهاب حسینی میگه درخواست انتقال داده.به جایی ه قوانین رو تعیین می کنن.یه سری سوال براش پیش اومده که شاید اون جا جوابشو پیدا کن!

هه...



11 AM :: 92/06/09 :: Sahar
آســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمون آبیـــــــــــــــ ـه

جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای اون خالیـــــــــ ـه

که باشه و ببینه انقد حالمون عــــــــــــالیــــــــ ـه

...

در و توری پنجره بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز

هر روز میاد خبر شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد

می زنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم از حنجره داد

این روزا رو نبره بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد


6 PM :: 92/06/04 :: Sahar
 و من یک سوم فوق العاده هستم که اولا دوسَم دارن :دی

اولین حلقه 92-93 هم توسط من زده شد!!

و واقعا هم لذت بخش بود :×

جای همه این روزا تو مدرسه خالیه :دی

5 PM :: 92/05/10 :: Sahar
بــــــــــــــله!

و در روز شنبه از مدرسه به تلفن مادر بنده زنگ زده شد:دی

و از ایشون پرسیدن: سحر میتونه 3و4و5م شهریور بیاد برای کمک به ما عکاسی کنه؟واسه ورودی های جدید برنامه س

منم : :-ذووووووووووووووق بله بله.فقط مگه من اسمم رو واسه لیدری ندادم؟

-چرا.ولی الان کسی رو واسه عکاسی نداریم!

-باشه باشه.میام حتما.سوم و چهارم و پنجم!

-پس بیا کلا کمکمون دیگه.

-چشم حتما میام:دی


و این گونه شد که من انقـــــــــدر خوش حالم :دی در حدی که همون روز به ستاره شریعتی اس دادم که بش بگم دارم راهتو ادامه میدم :)))

عالی !

اصن من از همون سال اول این عکاس مدرسه بودنو دوس داشتم 8->

امسالم که نگین بود:دی

به به !به به ! منتظر بهترین عکس ـای تاریخ فرزانگان  باشید ! :دی (انگار مثلا می خوام از ستاره بهتر عکس بگیرم :| )


سری جدید عکس هام:


عکس 1

عکس 2

عکس 3

عکس 4

عکس 5

عکس 6


3 PM :: 92/04/21 :: Sahar
صفحه اول وبت رو باز کنی و یه نگاه از پایین به بالا بندازی و با خودت بگی: نچ نچ!چه قدر تغییر کردم و حواسم نبود بهشون!

همین طور که داشتم اسکرول آپ (حرکت بالا!) میکردم تو این فکر بودم که پست های صفحه اول رو از 30 به 4-5 تا تغییر بدم.ولی خب ... نه؛دلم نمیاد!درسته که گذشته رفته و دیگه بر نمیگرده و باید در "حــال" سپری کنم؛ولی قرار نیست "گذشـته" فراموش بشه!(هی گذشته گذشته کردم یاد فیلم اصغر فرهادی افتادم :)) Le Passe! )

گذشته یه بازه زمانی هست که الان،در حال حاضر،ما اختیارشو ندارم.همچنین "آینده".

علم فیزیک در رابطه با زمان میگه که: گذشته ، حال و آینده در لحظه وجود دارن . منتها در دسترس و اختیار ما نیستن!

ینی زمان مثل یه جاده ـس که شما وقتی تو کیلومتر5  هستین کیلومتر2 هنوز وجود داره.ولی شما اون جا نیستین.

خب حالا اگه شما بتونید جاده رو برگردین به عقب و یه اسپری رنگ بردارین و در حال جلو رفتن و برگشتن به کیلومتر5 اسپری بزنید،کیلومتر 5 تغییر میکنه!ینی رنگی میشه.

حالا یه مسئله جالب دیگه هم هست:اگر شما برین به کیلومتر 3،دیگه در گذشته نیستین.در "حال" هستین!اون موقع کیلومتر 3 تبدیل به حال میشه و کیلومتر 5 آینده ـس.چون شما نمیبینیدش ولی برای کسی که تو کیلومتر 5ـه ، حال ـه!!اگه اینطوری بخوایم فکر کنیم می بینیم که تعداد زیادی از فیلما غلط در میان.تو فیلما طرف بر میگرده به عقب و در ی زمان دیگه زندگی میکنه و خودش به خودش میگه : "من الان در گذشته ام!" خب در حالی که دیگه گذشته نیست.وقتی اونجاس ینی در حال ـه.پس باید بگه:"من ابتدا در آینده بودم و الان در حال هستم"

 

{نمیدونم چرا از بحث تغییر و پست به این جا رسیدم ولی موضوعی ـه که دوسش دارم.}


حالا این جاده رو بیخیال شیم.

اگر زمان یه دایره باشه چطور؟ ینی گذشته ی من آینده ـم هم باشه!

اصلا خیلی جالبه این یکی.همین الان بهش پی بردم.حتما میرم فکر میکنم روش.شما هم نظرتونو بگین فکر کنم افکارمون جالب باشن.


بگذریم...

این همه نطق کردم که بگم : من گذشته رو نگه میدارم.چون وجود داره! :)

1 PM :: 92/04/15 :: Sahar
بله ...

گویا امروز نیمه ی اولین ماه تابستان است و ما بی اندازه بیکار تشریف داریم !

26 روز هم از تعطیلی گذشته است و ما هیچ غلطی نکرده ایم !

استخر رفتنمان هم هر دفه رو هوا است و تنها 3بار تا به امروز رفته ایم !

کلاس سنتور ثبت نام نکرده ایم هنوز !

ایروبیک هم رو هوا است !

تنها فرانسه و انگلیسی و پتینه درست و به جا هستند !

کلاس عکاسی هم نیافتیم ! اگر یافتید ما را مطلع سازید که بی اندازه علاقه مندیم !

نمونه کار ها : 

عکس 1

عکس 2

عکس 3

عکس 4

عکس 5

این گونه دیگر!

بی اندازه احساسِ بی خاصیتی میکنیم.تمام مدت رو به روی لپ تاپ،موبایل و هزار کوفت و زهرمار دیگر دارد تابستان را به کام ما تلخ می کند :|

+دوستان منو همه جا با آی دی (شناسه :-""") Saharmf6 پیدا کنید.

کلا اسمم در فضای مجازی قراره به این تغییر کنه.زیر عکسامم همینو مینویسم.


استیتس دوستان در یاهو مسنجر:

انسان به خودش آگاه است حتی اگر عذر و بهانه بیاورد {آیه 14و15 سوره قیامه }


اصن دو نقطه او کمِشِه !

خدایــــــا ! :اووووو

چاکریم :دی

12 PM :: 92/03/29 :: Sahar


این روزا دیدنِ شادی و خوشحالیِ مردمی که شادی کردن یادشون رفته از همه چیز قشنگ تر!


{تمایلی زیادی داشتم که سیاسی بنویسم و حتی محتواش رو هم از 25ـم آماده کردم.ولی  خب ی چیزایی رم که نمیشه گفت.این جا جاش نیس.ینی هس.ولی ...}


______________________________________________________________________________


ادامه نوشت در 2تیر92

گویند سیاست کـ  ـثـ ـیـ ـف است

گویند شبکه های اجتماعی آلـ ـوده هستند

گویند هنر هم جامعه ای کـ ـثـ ـیـ ـف  دارد

گویند جشن و شادی و مهمانی نیز آلـ ـوده است

گویند  . . .

آری !گمانم مدتی ـست آلوده و کـ ـثـ ـیـ ـف شده ام !


+تابستان مبارک !

+آهنگ جدید ، BE LOVED ، تابستون ـه!این آهنگ خودِ تابستون ـه

+وب نسیم . . . هنوزم وقتی بازش میکنم شوکه ـم.خب. . . بهش گفته بودم،حق الناس بود !

9 PM :: 92/03/09 :: Sahar

متن تصنیف هوای گریه

 نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

 

ز من هر آن که او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من

 

ستاره ها نهفته اند

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من . . .




آواز: همایون شجریان

9 PM :: 92/02/30 :: Sahar
دو ســـــــــــــــــــــــال از تاسیس وبم میگذره!

مرسی که انقد خوبی وب گلم!:**

اگر میشه تبریک بگین بش!



مرسی که همیشه بودی :**

مرسی که کلی تغییر رو حس کردی و هر بار مهربون تر شدی:)

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی


+تاریخ اولین پستِ وبلاگ همون روزای اول به دلایلی تغییر کرد!

11 AM :: 92/02/28 :: Sahar
وای من چقد وبمو دوست دارم :xXx

چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر این روزه خوبن !

چقدر همه چی خوبه :دی

چقد مریم مهربونه

چقد پریسا موهاشو میده عقب خوشگل میشه

چقد عکس مسنجر هدیه خوشگله{عکس ـش با سوگند}

چقد من بیکارم :دی

چقد گوشیمو دوست دارم من :xXx

چقد باحاله که مارال یهو پی ام میده

چقد حال میده عکس رو اینستاگرم بذاری!

چقد امتحان ریاضی خوب بود

چقد تاپِ جدیدم خوشگله 

چقد سرعت نت پایینه 


و چقدررررررررررررر من عاشقتونـــــــــــــــــــــــــــم :***


یک پستِ دیگه مونده تا آخرین پستِ این صفحه محو بشه!یه گذشته ی بد که در اون آدما نقش زیادی داشتن و الان کاملا داره محو میشه :)

3 PM :: 92/02/22 :: Sahar
عنوان مطلب: اول Le Moulin

این روز ها بدونِ شک تکرار نشدنی ـن! :×

تکرار نمی شه روز بیست و دو اردیبهشت ماهِ هزار و سی صد و نود و دو ای که رو تختت نشسته باشی، لپ تاپ رو پات باشه و تو این فضای بلاگفا رو همین کیبورد تایپ کنی و Le Moulin (آهنگِ وبِ مریم) رو گوش بدی و نگرانِ این باشی که کی پرورشی بخونی

بدون شک تکرار نمیشه دوشنبه بیست و سه اردیبهشت ماهِ هزار و سی صد و نود و دو ای که ساعت 8-9 فرصت صبحونه خوردن تو حیاط رو داشته باشی.دقیقا با همین آدمایی که الان هستن تو مدرسه و همین دومای قدیم و دومای جدید و سوما

مسلما دیگه نسل 17ـی تکرار نمیشه که هم سنِّ نسل 16 باشن

و مسلما دیگه نسل 15 و نسل 16ی رو نمیشه تو کلاسا داشت (بعد از 29 روز)


میدونی؟همه ـی این لحظات،رفتنا،اومدنا،جیغ کشیدنا،آب ریختنا،شبِ شعر رفتنا،زار زدنا،... قشنگ ـن.

بی اندازه قشنگ ـن!

بــــــــــــ ـ ـ ـ ـــی انـــــ ـ ـ ـ ـــــــدازه

و البته تکرار نشدنی!

:)


+زندگی من خیلی کوتاهه!کمتر از دو سال.چون از بدوِ ورود به این مدرسه شروع شده.ولی انقـــــدر کوتاه بوده که نمیشه اسمشو 1سال و 8 ماه گذاشت 

خاطراتِ قبل از فرزانگانم همه یه هاله ای دارن.انگار خواب بودن.

حافظه ـم قبلو به یاد نمیاره.

فقط و فقط از روزی که "روز اول فرزانگانی من" بود یادمه!!! 


:):



وبِ بنده و یکی از بهترین ها امروز افتتاح شد :X


6 PM :: 92/02/06 :: Sahar
و یــک ســـال از احیا (یا بهتر بگم تولدِ اصلی) ِ این وب میگذره... : )

خودم باورم نمی شه اون حرفا رو من زدم.کاملا یکی دیگه هستم الان!


{رجوع به: 6اردیبهشت1391}

9 PM :: 92/01/23 :: Sahar
شاید گاهی اوقات این که یه "ارمیا معمر" 19 ساله ای باشه که به بهونه ی اون چند سانت اون مقنعه رو بکشی جلوتر،چشماتو جمع و جور کنی،گوشاتو ببندی اگه نباید بشنوی،حرفایی که زیادی ـن رو نزنی ، حواست به کارایی که می کنی باشه ،  ... و در آخر این که یه کم بیش تر فکر کنی ، بد نباشه.

شاید یه وقتایی نا امید کننده باشه که بهونه ـت اونه و خدایی که اون بالاس نیست.ولی خب...فعلا به همین ـشم راضی ایم.(الان خیلی پشیمونم که این خط ـو نوشتم :| واقعا حس میکنم خیلی دارم خودمو بالا می بینم وقتی درباره ی هدف بودنِ خدا حرف میزنم.خیــــــــلی :|| )

"انسان" همینه.واسه هر کاری نیاز به یه بهونه{انگیزه} داره!

فکر کنم بهتره تا سعی کنم واسه کارای خوب بهونه{انگیزه} پیدا کنم که انجامشون بدم تا این که واسه کارای بی فایده و بی هوده (تو کتاب ـای رضا امیرخانی "بیهوده" رو "بی هوده" نوشته!) بهونه{انگیزه} گیر بیام! :)


{} = ویرایش 92.1.28

10 PM :: 92/01/08 :: Sahar
سال نو مبارک : )


+حرف زیاده.گوشِ مناسب نیست!

++منبع عنوان مطلب:وب نسیم  مجبورم کرد بردارم :( 91.1.23

من عاشق فرزانگان....با همون شیرونیای سبزش...

www.Ghaleb-fa.blogfa.com