Rebirth
B H@pPy
کلاس امتحانات...
سلوم سلوم سلوم

چ خبرا؟!

به به.عجب روزخوبیه امروز...بقول زد بازی:آسمون آبیه/جای اون خالیه/ک باشه و ببینه اینقدر حالمون عالیه/خیابونا شلوغ و هر جا آب جو جاریه/این جا خوب جاییه آره خوب جاییه....

امروز صب وقتی رفتم مدرسه،ی دفه این همه شروکردن ب بد وبیرا گفتن به.هی میگفتن "بمیری""کوفتت بشه""درد""خرشانس"....و کلی کلمات زیبای دیگه.منم همینجوری مات مونده بودم.از پریسا پرسیدم چ خبره اینجا؟!!!

اونم گف:بچه نگید.گناه داره.صبر کنید.این بدبخت هنوز خودشم نمیدونه چه خبره...

یه دفه رستا گفت:سحر کوفتت بشه.با نسیم تو یه کلاس افتادی برای امتحانا.

منم ذوقـــــــــــــــــــــــــــــ (این قـ یه خطه.یعنی انتها نداره...)،خرسند و خندان رفتم هوا.لبته نه به این غلظت ولی خب به هر حال خوشحال شدم.

همه هی بهم میگفتن کوفتت شه...کوفتت شه...منمخیلی مظلوم میموندم ولی خب خیلی خوشحال بودم از این بابت(بابت.نه بابا)که توی یه کلاس افتادم باهاش.آخه کلا انرژی مثبتش بالاس.بعد سرعت انتقالشم که از اون بالا تر.دیگه حل شد دیگه...

درسا که منودید صبح افتاد دنبالم...منم جیــــــــــــــــــــــــــــــــــغ.درسا و آناهیتا افتاده بودن به جونم...

آه...مهشید خدا خیرت بده.نجاتم دادی از دست درسا

آخرای زنگ سوگند گفت ک نسیم اجازه داده واسش خاطره بنویسید(جمله ش یه ذره فرق داشت ولی همین مفهوم رو میشد ازش گرفت)منو پاری هم که:بسم الله

شروع کردیم به نوشتن.سوگند نامرد اجازه نداد بیشتر از یه صفحه بنویسم براش...وگرنه حرف بسی بسیار است...

دیگه اونم نوشتم و خوشحال و شاد و خندان اومدم خونه.تا الانم آپ نکردم چون بلاگفا باز نمیشد.وگرنه همون اول ک رسیدم میخواستم بگم.

پس فردا هم ک شیمی دارمو هیچی بلد نیستم و هیچی هم نخوندم.ولی خب سر جلسه ی امتحان انرژی زیادهیه کاریش میکنیم.

به امید دوشنبه....


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/30 . 5 PM . Sahar
هنوزم شادم....

 

من هنوزم شنگولم......

 

 

 

 

. 91/02/29 . 10 PM . Sahar
تغییر...
سلوم خوبی؟!

ی حس خاصی دارم

احساس میکنم پوستم داره روشن تر میشه

چشام دارن تیره تر میشن و همچنین ریز

مژه هام بلند میشن

دندونام سفید میشن

ابرو ها نا مرتب میشن

صدام بهتر میشه

بینیم همش تغییر سایز میده

...

........

قلبم داره وسیع تر میشه...

وسیع اندازه ی هر کسی ک بخواد خودشو جا کنه تو قلبم...

 

. 91/02/29 . 10 PM . Sahar
بهترین خاطره...
سلومی دوباره

هرچند خیلی دپم...ولی بذارید ی پست داشته باشیم ک موقع دپی بیایم سراغشو بخندیم....

بهترین خاطراتتون از امسال چیا بودن؟!

 

نظرا نیاز ب تایید ندارن

پس میتونین چت کنید...


برچسب‌ها: فرزانگان
. 91/02/28 . 11 PM . Sahar
نمیفهمم
سلوم

هنوز ی مقدار دپم

ولی دلیل اشک نریختنم رو دریافتم...

من نمیتونم گریه کنم چون هنوز نمیدونم قراره چ اتفاقی بیفته...

چون هنوز نمیتونم خودمو تو اون شرایط تصور کنم.نمی تونم تصور کنم ک ۳ ماه دوری  از مدرسه یعنی چی؟نمیتونم بفهمم ک ندیدن پارمیدا یعنی چی؟

نمیتونم معنی زمین والیبال بدون نسیم رو بفهمم.نمیتونم جدایی از خاطرات اول راهنمایی رو تحمل کنم.

هنوز هیچ کدوم برام قابل درک نیستن.هنوز تو شوکم..

مگه همین دیروز نبود ک من امتحان ورودی فرزانگان رو دادم؟!

مگه همین دیروز نبود ک از خوشحالی قبول شدن تو این مدرسه نزدیک بود با کله از پله ها بخورم زمین...؟

مگه دیروز نبود ک برای اولین بار همه ی کلاسای این مدرسه رو دیدم؟!همون دیروزی ک اسمش اولین روز فرزانگانیه من بودش...همون دیروزی ک برای اولین بار تو فرزانگان دوست پیدا کردم...همون دیروز ک الان با فکر کردن بهش اشک تو چشمام جمع میشه.همون دیروز.

چ قــــــــــــــــــــــــــدر زود تموم شد

باورم نمیشه ک دیگه ۲/۱نیستم.

باورم نمیشه ک دیگه نمیتونم کنار زمین والیبال مقنعه مو بکشم جلو و زیر تور بشین تا بازی پاسور رو بهتر ببینم

هنوز نمیتونم باور کنم ک سال بعد دیگه پارمیدایی نیس ک بهم بگه:آب نبات...قیسی...چایی شیری...شفتک...

هیچ کدوم اینا تو کتم نمیرن.

هیچ کدوم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیروز از وقتی اومدم خونه تا امروز صب با هیچ کس حرف نزدم(بجز کلاس زبان ک مجبور بودم.تازه اون جا هم همه میگفتن چرا اینقدر ساکتی؟!).نمیتونستم حرف بزنم.حرفی نبود.

ساعت هشت و نیم شب رفتم تو تختم و تو اتاق تاریک.ساعت یازده خوابم برد...

گیج بودم.خیلی گیج.....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آه....

حسی بدی دارم

وقتی ب آهنگ حلقه فک میکنم احساس میکنم ک دیگه تو بدنم جایی واسه قلبم نیس...احساس میکنم ک داره فشار میاره و میخواد بیاد بیرون.حس بدیه...خیلی بد...

آخه من ک اینجوری نبودم.کی منو تا ب حال اینقدر دپ دیده بود؟!کی فکرشو میکرد ک من ی روزی اینقدر دپ بشم؟!

من خیلی ب این مدرسه و سوماشو از همه مهم تر پارمیدا و نیوشا وابسته شدم....حالا میخوان در عرض ۲۰ روز هر ۴تاشونو ازم بگیرن....تابستون بدترین فصل ساله.بد ترین.

من حتما مهر ماه تولد میگیرم.از الان ب همتون میگم ک بدونید.تولدم۱۲ مهر هستش.ولی احتمالا یه کم اینور اونور میشه.از اولا و دوما و سومای امسال میخوام مهمون دعوت کنم.همه باید بیان...

من دلم برای تک تک پنجه های سومای والیبال امسال تنگ میشه...

تک تک "شیره"گفتنا.تک تک زل زدنا.تک تک ناراحت شدنا.تک تکشون خاطره هستن...

همشون جزو بهترین خاطرات من هستن....همشون...

. 91/02/28 . 10 PM . Sahar
We-All-Have-Stories-To-Tell - 850x315px

. 91/02/27 . 7 PM . Sahar
تموم شد...
تموم شد

دیگه هیچ وقت سر کلاس یکه دو نمیشینم.دیگه هیچ وقت نمیتونم برم کنار زمین والیبال و وقت نسیم میخواد سرویس بزنه ب دوستان بگم:بچه ها سرویس...

دیگه هیچ وقت زنگ تفریحا با سرعت تمام نمیام پایین ک بازیه سوما با ی تیم دیگه رو تماشا کنم.

دیگه هیچ وقت شوق و ذوق خیس کردن نسیم رو نخواهم داشت

دیگه هیچ وقت با تینا نمیرم سوپر ک براش لواشک بخرم

دیگه نمیتونم تینا رو بغل کنم.

دیگه نمیتونم ب زهرا بگم تو مث زنداییم می مونی

دیگه نمیتونم کنار زمین والیبال بشینم و ب ساعدایگیلدا نگاه کنم

دیگه فرصتی نیس ک زیر تور بشینم تا اسپکای نسیمو قشنگتر ببینم

دیگه هیچوقت زمانی ک هیوا کنارمونه نمیتونیم با اسم مستعارش دربارش حرف بزنیم و هیچکی نفهمه..

دیگه...

دیگه هیچ نسیمی تو مدرسه نیس ک آرزوی انداختن اون شال آبی شو داشته باشم

دیگه گیلدا ای نیس ک ب بچه ها بگم:عجب جذبه ای داره این یی جونگ سانبه...

دیگه....

دیگه هیچ سومایی سومای امسال نمیشن...هیچ سومایی...

 

 

البته امروز نکات خوب هم داش:

+من نسیمو بغل کردم

+خیسش کردم

+دفتر خاطراتمو دادم بهش

+مث همیشه تینا رو بغل کردم

+گیلدا،زهرا،هیوا،ی زهرای دیگه،شیده و برنا رو بغل کردم

+گیلدا واسه نرگس و رستا خاطره نوشت

+ی مقدار کمی آب بازی کردیم

+از سوما فقط وقتی ب رفتن تینا و نسیم فک میکردم اشکم در میومد.و خیلی کم گریه کردم...

 


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/27 . 6 PM . Sahar
دلایل دپی...
دلایل دپی امروز:

-توF6 ی دعوای جانانه داشتیم.

-پارمیدا و پریسا ب من میگن:خود شیرین...چایی شیرین...شفتک...

-آسم مهشید عود کرد

-اِخی فهمید گوشی اوردیم(چیزی نگفت)

-مسئول سایت فلش پریسا رو گرفته و میخاد بده ب اخی چون توش فایلای عیر مجاز بودن...

-دلفین ظاهر خیلی دپی داشت.نمیدونم چرا.ولی خیلی روی من تاثیر گذاشت...

-ی روز بیشتر ب آخر امسال نمونده

-فردا امتحان داریم و هیچی بلد نیستم

-احساس تنهایی میکنم

-رفتن پاری و نیوش دوباره برام یادآوری شدن

-بازم بگم؟!...


برچسب‌ها: فرزانگان
. 91/02/26 . 3 PM . Sahar
دپــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوبی؟!

من خوب نیسم

نمیدونم چرا...

جالبه نه؟!!!

اصلا نمیدونم چمه...تا ب حال خودم رو این قدر دپ ندیده بودم...اصلا باورم نمیشه ک این منم...این همون "من"ـی هستم ک تا دیروز سر هر چیز کوچیکی خوشحال میشد و بزرگ ترین چیزا هم ناراحتش نمیکردن.ولی الان...

الان با هیچی خوشحال نمیشم.حتی با گو جون پیو ...خیلی خیلی جالبه.

بچه ها با هم رفتارشون سرد تر شده...پاری بهم میگه قیسی...میگه چایی شرین..گیلاس...چرا؟!!!چون رفتم 4تا نظر رو وب دلفین گذاشتم...

میگه تو همش دنبال جلب توجه هسی.پریسام بعضی وقتا تایید میکنه حرفاشو.یعنی من اینقدر آدم ب درد نخوری هستم؟!

برای اولین بار تو عمرم دارم احساس تنهایی میکنم...من تا ب حال حتی یک ثانیه هم فک نکردم ک شاید ب احتمال یک صدم درصد تنها باشم.ولی الان احساس تنهایی میکنم ک هیچکس نیس ک بتونم راحت باهاش حرف بزنم...

پریسا:تو خیلی عوض شدی.خیلی تغییر کردی. شدی یکی لنگه ی مهشید

پارمیدا:چایی شیرین...شفتک...قیسی...خود شیرین...

نیوشا هم ک تا چن وقت دیگه میره و من باز از اینم تنها تر میشم.

کی فکرشو میکرد؟!واقعا کی حدس میزد ک ی روزی من بدون دوست مونده باشم.خودم ک خوابشم نمیدیدم.

امروز تو مدرسه همه دپ بودن.خیلی دپ.با مهشید و سوگند ی بگو مگوی جانانه داشتیم..

دپی از همه جا منتقل میشد.مهشیدم زنگ اول دپ بود.دیگه دپی از دلفینم داشت انتقال پیدا میکرد بهمون.منم ک کلا دپی رو کذاشته بودم تو جیبم.

 

دیرو نشستم کل وب دلفینو خوندم.ی جاهایی ازش داشتم میخندیدم و ی جاهایی نزدیک بود اشکم دربیاد.باورم نمیشد ک شاید در بعضی موارد اینقدر تنها باشه.شاید من اجازه اظهار نظر درباره ی اونو نداشته باشم و اونم اگه اینو ببینه ناراحت شه.ولی اون واقعا ظاهر شادی داره و فک کنم خیلی هم شاد باشه.اما امرو دیگه اونم دپ بود.ناراحت نشسته بود ی گوشه ی حیاط.من خیلی دقت نکرد ولی بچه میگفتن ک داشت حسابی گریه میکرد...

چه بد.

خدایا!چرا بعضی وقتا بعضی از آدما اینقدر ناراحتن؟!(منظورم خودمم)چرا کمکشون نمیکنی؟!

چرا.کمکشون میکنی.مسلما کمکشون میکنی ولی خب چرا دیر؟!چرا وقتی ک تو ناراحتی هاشون غرق شدن!؟

من ک تصمیم گرفتم از این ب بعد هر ادم غمگینی ک دیدم،حداقل در حد توانم کمکش کنم.حتی اگه دلفین باشه.ب هر حال اونم ی ادمه دیگه..

فقط بعضی وقتا کمک کردن ب اما خیلی سخته.بعضی وقتا اخودتم گمراه میشی و بدتر حال طرف مقابل رو میگیری...این کار نیاز ب ی توانایی خیلی بالا داره...خدا جونم.لطفا این توانایی رو ب منم بده

راستی...بعضی وقتا سکوتم خیلی خوبه ها..باعث میشه ادم اروم بشه.وقتی ناراحتی تنها چیزی که نیاز داری ی صفحه ی خالی هستش و ی کیبورد.کاملا خالی میشی...

جدیدا دارم میرم تو مود غمباد.سر کوچیک ترین چیزا اشکم در میاد.دل واسه ی هم میسوزه.دلم واسه خودم نمیسوزه ولی.اصلا نمیدونم چرا؟

میخوام ی چیزی بگم:

کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــک

 

 

 

من این پست رو زنگ آخر تو کلاس کامپیوتر نوشتم.

برگشتنی ب تینا گفتم:چ قدر نسیم دپ بود امروز

تینا:نه.دپ نبود.خوابش میومد.خسته بود...

Continue
. 91/02/26 . 2 PM . Sahar
نیوشا خیلی دوستت دارم...××
امروز وقتی زنگ خونه خورد با نیوشا رفتیم بیرون از مدسه.

بهش گفتم:"نیوشا خیلی دوست دارم.خیلی ناراحتم ک تو اف شیش نیسی...ب محضاین ک هر کسی رفت تو وارد میشی...قوووووووووووووول میدم"

جواب داد:"مـــــــــــــــن خـــــــــودم زودتـــــــــــر از هــــــــــمــــــــــه مــــــــــیــــــــــرم...."

برای چند لحظه اشک تو چشام حلقه زد...الانم اشکام دارن جاری میشن...

نیوشا خیلی دوستت دارم...

دلم برات خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــی تنگ میشه....

. 91/02/25 . 9 PM . Sahar
نسیم
سلوم

چ خبر؟!

امروزم مث همیشه خوب بود

منتها ی کم جالب تر.

زنگ اول شیمی داشتیم ب جای ورزش.ک بیخی

زنگ دو آخرین جلسه ی اجتماعی با خانم قربانی بود...خیلی دوسش دارم

فک کنم اونم منو خیلی دوس داره.دفتر خاطراتمو دادم بهش و برام نوشت...

بعد از کلی التماس تونستیم راضیش کنیم ک آهنگ حلقه رو بذاریم و بازم بخونیم باهاش...:دی

حالید

دقیقا یادم نیس کدوم زنگ تفریح بود.ولی سر یکی از زنگ تفریحا رفتم ودیدم وسط زمین والیبال،والیبالیا دارن جرئت حقیقت بازی میکنن.منم رفتم نشستم کنار داییم

بعد از ی مدت نوبت رسید ب نسیم ک از من بپرسه.منم گفتم حقیقت...

چند لحظه فک کرد بعدش پگاه(نن جون)ی چیز بهش گفت و اونم از من پرسید:"من اسم مستعار دارم؟!"با حالت ی مقدار عصبانی.من واسه ی دقه رفتم تو هنگ.مونده بگم چی بگم.آخرش اومد خیلی ترسناک اومد بالا سرم واستاد و منم گفتم:"آره"گفت :"چیه؟!"ج دادم:"زیبای خفته..."

ی کم عصبانی شد...رفت طرف آبخوری.منم بیخیالش شدم و ب بقیه ی بازی نگاه میکردم

بعد از چند دقه یه دفه کلی آب رو پشتم خالی شد....

همین جوری موندم...برگشتم دیدم نسیم برداشته کلی آب ریخته پشتم...

لعنت...مانتوم ب گند کشیده شد...

 

داشتم میرفتم بالا.نسیم بهم گفت وایسا.منم وایسادم.

با کلی تعجب میگه:"چراااااااااا؟!!!چرا زیبای خفته؟!!!!ما اول بودیم خیلی القاب بدتری واسه سومامون میذاشتیم...خر،گاو و....باور کن اگه بهم بگی دلفین راضی ترم.اصن بگو بز.بگو خر...ولی زیبای خفته نگو."

منم گفتم:"باشه...زیبای خفته نمیگم.همون دلفین بهتره.با رنگ شالی ک میندازی هم جور درمیاد."اونم دوباره پرسید:"چرا زیبای خفته؟!!!!"

بعد از اون طرف رستا پریده وسط میگه:"چون همه تو رو دوس دارن..."میخواستم بزنم رستا رو له کنم...آخه کی گفته ک تو وسط حرف دو نفر بپری؟!هان؟!بزنم فلت شی؟!امیدوارم نشنیده باشه حرفتو.

من هنوز ج ندادم،نسیم میگه:اخه مگه من خوشگلم؟!!"(جونم رو.کی گف تو خوشگلی حالا.ما فقط گفتیم زیبای خفته.جو گیر نشو هانی...)

من ب نسیم:حالا کی گفت تو خوشگلی؟!!!!یکی از دوستان میگفت زیبای خفته...منم یاد گرفتم.همین...

-کی؟!

-آمممممممممم.میشه نگم؟!!

-بدو بگو

-آناهیتا

-از طرف من آناهیتا رو خفه کن....

-من نمیتونم.خودت زحمتشو بکش.حالش بیشتره...

-هه.من اگه میتونستم ک خودم میومدم بالا خفش میکردم.ولی اخلاصی...

 

زنگ سه فیزیک داشتیم.خیلی اسکل اینه کاشی.ولی خب سر کلاسش دوباره آهنگ حلقه رو گذاشتیم و دوباره خوندیم...خیلی حال میده.وقتی ب قسمت "سال سوم "میرسه و اونجایی ک میگه"مث بادبادک آرام و رها"یاد نسیم میفتمونمیدونم چرا.شاید چون ی آرامش پر تلاطمی تو چهر ه ش هس...

نمیدونم.

زنگ بعدش ریاضی داشتیم.این مرادم ک خفمون کرد.باید فردام ریاضی ببریم.آخه چقدر ریاضی؟!مردیم....

زنگ بعدش امتحان شعر ادب داشتیم.خدا خیرش بده این نسیمو...باعث شد ی بیت خیلی مهم رو یادم بمونه.اول بیته "ن"داشت.منم رو میزم خیلی خیلی کوچولو نوشتم "نسیم".بعد وسط امتحان نگاش کردم و مشکلم حل شد.البته اول همه ی بیتا رو یعنی ۱-۲کلمه ی اولشو رو ی کاغذ نوشته بودم ک اگه یادم رفت نگاه کنم.حالا وسط امتحان پریسا ک جلوی من میشینه امتحانشو داده بعد بلند شده رفته نشسته کنار مهشید(جمله بندیم شاهکاره...).خوبه قبل از امتحان باهاش هماهنگ کرده بودم ک صاف بشین،فلان کن،بهمان کن ک من راحت از اون برگه هه ببینم....بعد از امتحان بهش میگم:"پریــــــــــــــــسا!تو چرا بلند شدی؟!!"میگه:"به خدا اصلا حواسم نبود"میخواستم بزنمش...البته خدا رو شکر امتحانمو خوب دادم.قسمت زیادیشم مدیون نسیم جون (جونشو دریاب...)هستم...

فعلا بوی.

من میرم تا بعد...


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/25 . 5 PM . Sahar
آخرین یک شنبه...
سلوم

امروز روز بدی نبود

ولی آخرین ۱شنبه ی سال تحصیلیه اول راهنمایی من بود...یکی از شیرین ترین و متفاوت ترین سال های زندگیم...

بگذریم

زنگ اول انشا داشتیم و من فک میکردم فیزیک داریم....واسه همین انشا ننوشتم.انشا با موضوی"مصاحبه با کسی ک دوستش دارین"بچه ها اکثرا با دوم سوما مصاحبه کرده بودن.سومایی مث تینا،نسیم،نسترن ،هیوا و .....دوما رو یادم نیس...مهشید وسط زنگ جاشو با هم میزی عزیز بنده عوض کرد و نسترن هم قبول کرد بره ی جای دیگه.منتها واسه ی ی روز.ولی ب هر حال خیلی حالید...خدا رو شکر معلممون ب من نرسید و انشا های ننوشته ی منو ندید.

زنگ دوم هندسه داشتیم ک طبق معمول هیچی نشد...فک کنم سر این زنگ با مهشید کلی گوجه سبز خوردیم...دقیق یادم نیس...پیریه دیگه.

 

زنگ سوم زیست داشتیم

عاشق معلمشم.میمیرم براش.عالیه.میشه گف بیکار بودیم.چون بچه ها داشتن تحقیقاشونو با پاور نمایش میدادن.ما هم هی داشتیم میخوردیم. :دی

مهشید تو این زنگ برام خاطره نوشت...

 آخر زنگ ی ذره وقت اضافه اوردیم...نازیلا رفت موسیقی حلقه رو گذاشت.ما هم خوندیم.عکس فیلم داشت.فیلم پسران فراتر از گل...

خانممون میگف بزن بره پایین ک فقط صدا باشه و تصویر نیاد  :دی

زنگ آخر امتحان شیمی آزمایشگاه داشتیم

مال ما همش لنگ یه اسید بود ک خودم از همون اول گفتم منتها بچه های گروه مخالفت کردن

اخه من زنگ قبلش از یکی همون سوال رو پرسیده بودم...میدونستم.ولی اینا هی میگفتن نه.ولی خب اخرش راضیشون کردم....  :)

از ازمایشگاه ک اومدم بیرون نشستم دیدم ک بچه ها دارن جرئت حقیقت بازی میکنن.تا رسیدم ب من رسید.بهار بود فک کنم ک باید ازم میپرسید.پرسید:دوس داری با کی تو حیاط قدم بزنی؟!

منم کلی فک کردم بعد گفتم:نیوش

وقتی از پارمیدا پرسیده بودن اونم همین ج رو داده بوده .جالبه نه؟!!

شیره نیوشا...

بعدش فهمیدم ک نوبت ب سارا رسیده بوده قبلا و  اون گفته بوده جرئت.رستا هم برگشته گفته:برو به نسیم بگو یابوشی....

من همینجوری موندم....واسه ی مدت تو هنگ بودم...

طفلی سارا....کار مسخره ای بود ولی خیلی باحال...

با زور و بدبختی همه ی کلاس جم شدیم و سارا رو بردیم پیش نسیم.اونم برای ی مدت بعد از شنیدنش کپ کرد....

بد نبود.فقط امیدوارم ناراحت نشده باشه...

بیخی.ادم شادیه.با جنبه س.فک نکنم ناراحتیده باشه.

بگذریم.

فردا ب جای ورزش شیمی داریم و من هنوز امتحان سرویسمو ندادم متاسفانه...نمیدونم کی باید بدم.

فردا امتحان پرورشی و ادبیات داریم...

فردا آخرین جلسه ی اجتماعیه.دلم براش خیلی تنگ میشه...

فردا...

فردا نمیدونم چی میشه دیگه

راسی من نشستم واسه دال ۱۱ص خاطره نوشتم و امروز دادم بهش.اونم گف ک نسبت ب سنم خیلی خوب نوشتم  :دی   هورا...

خوشحالم الان...


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/24 . 9 PM . Sahar
F6...
من این عکس رو خیلی دوست دارم...

F6

 

خودم با مداد شمعی کشیدم و عکس گرفتم...♥♥

. 91/02/24 . 8 PM . Sahar
یه راهی پیش روم بذار...
من عاشق این آهنگم....

یه راهی پیش روم بذار از 7Band

یه راهی پیش روم بذار

. 91/02/23 . 9 PM . Sahar
Download:Wish You Were Here With Me
سلوم

اینم لینک دانلود آهنگه:

Download:Wish You Were Here(With Me)q

 

نام: Wish You Were Here (With Me)

خواننده: Enrique Iglesias

حجم:7,911 KB

بیت ریت:256 kbps

. 91/02/23 . 8 PM . Sahar
Wish you were here with me

Wish You Were Here (With Me)



They just pass us by

Seems like yesterday,

You were in my life

You always wanted to start a family

I was way too young,

I was runnin' free



[Chorus]

If you could only see me now,

You'd realise

I'm not the boy who made you cry

You gave yourself,

I didn't see it

You died in me,

I should have saved you

Wish you were here with me



I thought i knew it all,

How stupid could i be

I think of what i had,

And it makes me weep



[Repeat chorus]



Sometimes,

You hurt the ones who love you most

And sometimes,

You hold the ones who leave you lost

And sometimes

You learn, but it's too late

It's too late



You gave yourself,

I didn't see it

You died in me,

I should have saved you

You gave yourself

Why did you give youself to me

You died in me,

Why was i too blind to see

Wish you were here with me



(funny how the years, they just pass us by)


Enrique Iglesias Wish You Were Here (With Me)

. 91/02/23 . 8 PM . Sahar
امروز
من دیروز و ی مقدار امروز دپ بودم...

نمی دونم چِم بود...

اونروز داشتم آهنگWish You Were Here انریکه رو گوش میدادم.برای چند لحظه رفتم تو نخ آهنگه.آخه همیشه سرسری ازش رد میشدم.

یه جایی از آهنگ میگه:

Sometimes,

You hurt the ones who love you most

And sometimes,

You hold the ones who leave you lost

And sometimes

You learn, but it's too late

It's too late

 

نزدیک بود گریم بگیره.حالا متن کاملشو واستون میذارم.برین حال کنید...

+گوشیمو دارم آپدیت میکنم بعد از عمری

+امروز زنگ نهار رفتیم پایین دیدیم سوما ی نیمکت گذاشتن زیر تور والیبال و همشون جم شدن.رفتیم جلوتر فهمیدیم جشن عروسی مهشید و سوگند و سوگند رفته دونبال داماد(دایی جون خودم)بع ما هم همگی جم شدیم و عروسی گرفتیم.

نسیم اون وسط یه هو گفت:مهریه ۳۰۰توپ والیبال اصل.

داییمم بد بخت کپ کرد یه دفه...

آقا اصن ینی ک چی؟!

منم زن میخوام.منم میخوام زن بگیرم.نا سلامتی تک پسره خانواده هستما...

مامان صبا من زن میخوام.داییم بهم قول داده ک تا ۷-۸ روز دیگه زن بگیرم

طرف رو هم انتخاب کردم.البته چند نفر در نظرم بودن ک با مشورت با دایی جونم(مهشید)به ی نتیجه رسیدم.

اولین انتخاب ها:مریم،نیکتا،ثمین و تینا

انتخاب نهایی ک با مهشید گرفتم:تینا

حالا فردا ازش خواستگاری میکنم

+گوشیم آپدیتش تموم شده و الان ارور داده.به طرز فجیهی میترسم ک گوشی منفجر بشه یه هو...

کمک

من مامانمو میخوام...

+امروز نشستم۸تا رسم هندسه کشیدم

+فردا امتحان آزمایشگاه شیمی دارم و هیچی نخوندم

+امروز دال دفتر خاطراتمو پس داد.

ب منم دفتر خاطرتشو داد تا بنویسم

منم هیجان زده شدن یه هو۱۱ص با چ رنگ و لعابی نوشتم

+من داییمو میخوام....

فعلا بوی تا بعد


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/23 . 7 PM . Sahar
اردو...
سلوم

خوبین؟!

امروز رفتیم اردو پارک وزارت دارایی

خیلی باحال بود.

کلی بازی کردیم

+من و نرگس همش بدمینتون بازی کردیم.بدمینتونش خیلی خوبه

+من بدمینتونم خیلی بهتر شد.یعنی خیلی خوشگل بازی میکنم الان از نظر خودم

+ب طرز فجیهی آفتاب سوخته و سیاه شدیم

+آب بازی کردیم با خودمون و خانم قربانی،خانم حسین نژاد و خانم ارشاد منش...البته من خیلی آب بازی نکردم

+کلی چیز میز خوردیم...

+پریسا جوجه سیخی درست کرده بود

+کلی گوجه سبز،چیپس و ماست،نوشابه و...میل کردیم

+پانتومیم بازی کردیم کلی...

+من اس ام اسای گوشی مهشیدو خوندم

+مهشید اس ام اسای گوشی منو خوند

+تو سرویس سوگند و نازیلا(مادر و دختر)خوابیدن موقع برگشتن.مهشیدم ازشون عکس و ویدئو گرفت

+آدامس خرسی خردیم

+من ۱گرم هم وزن اضافه نکردم

+در راه رفتن به اردو،یعنی وقتی تازه نشسته بودیم تو اتوبوس و هنوز راه نیفتاده بودیم،مهشید و سوگند بچه دار شدن:نازیلا

+من و نیوش تو اتوبوس با هم بودیم

...


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/21 . 5 PM . Sahar
حقیقت
سلوم

میخوایم جرئت حقیقت رو ادامه بدیم

لطفا هتون سوالای ب جا بپرسین و در هنگام ج دادن کاملا صادق و روراست باشیم

خودم شروع میکنم:

اگر مادرتون ب خارج از ایران مهاجرت میکرد و بقیه ی خانوادتون میموندن این جا،شما ترجیح میدادید برید پیش مادرتون یا این جا پیشF6 بمونید؟!

نظرات نیاز ب تایید شدن من ندارن و آزاد هستن.

به همه بگید بیان...

. 91/02/21 . 4 PM . Sahar
امروز...
سلوم

چه خبر؟!

امروز خیلی خبر خاصی ندارم...

خب بذارید مرور کنیم:

اول صب ک رفتم مدرسه برنامه ریخته بودم ک بشینم اون ی ذره از شعر رو ک حفظ نکردم،بحفظم...شعره هم که ماشالا ی صفه و نیم.البته کلمات و جملاتش راحته.ولی به هر حال...

تا پام ب مدرسه رسید مستقیم رفتم کنار زمین والیبال...حالا مگیه میشه از این لامصب دل کند...از بس این سومه جالب بازی میکنن ما جدیدا ب این نتیجه رسیدیم ک زمین بازی سوما به خصوص با ایفای نقش زیبای خفته و یی جونگ سانبه،به طرز فجیهی جاذبه داره و امکان نداره بتونی جُم بخوری از جات.تازه من جدیدا میرم تکیه میدم به میله ی تور والیب ک دقیق به ماوازات تور هست زاویه ی دیدم...از اون جا نمیدونی چی میشه...به خصوص وقتی زیبای خفته اسپک میزنه ک احساس توپ بودن بهت دست میده...بیخی

پس من هیچی شعر حفظ نکردم...

حالا رفتیم بالا تازه فهمیدم ک اِاِاِاِاِاِاِاِاِاِ!!!!ما امروز آزمون سنجه داریم...این سنجه هم ک ماشالا مزخرف.

برگه ی آزمونو ک گذاشتن جلوم تا چند دقه همینجوری تو هنگ بود.در کل مخم پکیده بود....بسته بندی...

اصلا هیچی یادم نبود و احساس میکردم ک من الان اصن تو شرایطی نیستم ک بتونم امتحان بدم...ولی خب دادم.۶تا نزده داشتم

علومشو خوب دادم ولی بقیه رو میشه گفت گند زدم.لعنتی چچند تا سوال از تقریب داشت ک این معلم ما تازه امروز بعد از آزمون بهمون درس داد.منم همه ی اون ۳ تایی ک تقریب بود رو نزدم...اکه اونارو میزدم فقط ۳تا نزده داشتم...مراد گیج(مرادی فامیلی معلممون هست ک ما مراد صداش میکنیم.چون خودشم فامیلیه بچه هارو نصفه صدا میکنه...)

بیخی بابا

زنگ اول فیزیک داشتیم.اسم معلمه یه چیزیه ولی ما مخفف صداش میکنیم.یعنی کاشی...

داشت ی چیزی درس میداد هی میگفت:من ۱۰تا کارشی داشتم...الان۲۰تا کاشی داشتم...بعدش...

ما هم هی میخندیدم.این گیجم فک میکرد ک به قول خودش طنز قاطی ماجرا کرده.نمیدونست ک به چشم ما کاشی خودشه....از بس گیجه.

بی شعور برگشته زنگ انشا و هنر مارو گرفته...میخواستم بزنم لهش کنم.بووووووووووووووووق

من کلی داشتم ب مخم فشار میووردم ک انشا با موضوی:مصاحبه با کسی ک خیلی دوستش دارید(از مدرسه) رو چی بنویسم.اونوقت این بوق کلاس انشای مارو گرفته.همچنین هنر.تازه ی خروار مشقم داده...ایش

بازم بیخی

زنگ دوم ریاضی داشتیم ک کلـــــــــــــــــی مشق داده بود.منم مث همیشه هیچی ننوشته بودم.حالا چون همیشه وقتی من ننوشتم مشقارو نگا میکنه،من کـــــــــــــلی استرس داشتم ک این مشقارو قبل کلاس بنویسم...ولی خب ننوشتم و خوشبختانه ندید.البته خیلی وقتایی ه ک من ننوشتم ندیده...اما ب هر حال.تازه تو این زنگ اومد ب ما تقریب درس داد.میخواستم بزنمش...

دوباره بیخی

زنگ بعدش ادب داشتیم ک معلممون گفت کارامون تموم شده و بشینیم تو کلاس درس بخونیم واسه خودمون و آزاد باشیم.ما هم ک امکان نداره بذاریم کلاس برای دو ثانیه در سکوت فرو بره.ماشالا اکیپنفره شده بودیم و داشتیم هی رف میزدیم.یعنی پریسا،پارمیدا،مهشید،من،سوگند،نازیلا،رستا،نرگس،مریم و نیوشا...داشتیم چیزایی رو ک باید واسه اردوی فردا بیاریم رو تقسیم میکردیم.

حالا این نیز گذشت...

زنگ چهارم حرفه داشتیم

با مفتول چند تا آدم درست کردم که بهم چسبیدن و دست همو گرفتن.خیلی حماسی شد.حالا بهتون نشون میدم.

منو پریسا هم کارای چوبمونو چسبوندیم و به معلم حرفه نشون دادیم.اونم نمره داد.معلممون انقدر از کار مفتولیم خوشش اومده بود...

بقیه ی بچه های گروه هم طبق معمول کاراشونو تموم نکردن.منتها منو پریسا کارامونو تحویل داده بودیم و اونا اگه نمره نگیرن تقصیر خودشونه...

حرفه هم تموم شده...

 تو این زنگ تفریح کنار زمین والیبال بودم ک تیا با یه ظرف غذا اومد...وای عالی بود..جاتون خالی.پیتزا اورده بود بهم بده.کنار زمین والیب نشستو ما هم ک همیشه اونجا ولیم.به منم داد کلی...

مممممممممممممم.خیلی خوب بود.مامانش درست کرده بود.

حالا تو این زنگ تفریح زیبای خفته جارو رفتگری گرفته بود دستشو داشت تو دهن همه گرد و خاک میکرد.مهشیدم ک سریع به سرفه کردن بیفته.بی شعور داشت تو دهن مهشیدم میکرد.ماشالا کَرَم ک هس.گلومو پاره کردم تا بشنوه:مهشید سرفه میکنه.نکن...

اونم بالاخره شنید و نکرد.تازه بعدش اومده میگه خوبی؟!

پررو...

مهشید بچم کلی سرفه کردوحالا تو وب خودش برید بخونید.

 

+امروز سوگند و مهشید عروسی کردن


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/20 . 5 PM . Sahar
من همیشه شادم...
سلوووووم

چه خبرا؟!

من ک عین همیشه سرخوشم واسه خودم.

خب دلایل سرخوشی امروزم:

۱-امروز من دایی دار شدم

مهشید شده داییم(همون اِم خودمون)

صبا هم شده مامانم

امروز تو سرویس ب تینا(ایکش)گفتم میشه تو مامانم بشی؟!

اونم گفن:"چیه؟!نکنه میخوای خواهر گیلدابشی؟"منم همینجوری موندمووو

آخه منو چ به گیلدا(یی جونگ سانبه).آخه میدونی داشتم قبلش میگفتم ک یکی از دوستام خیلی از یی جونگ سانبه خوشش میاد...اونم این جوری برداشت کرد.البته من براش توضیح دادما.

تازه ی چیزای دیگه هم فهمیدم:مهشید با زیبای خفته برادرن و ایکس زن سابق زیبای خفته هستش.پس متاسفانه زیبای خفته دایی من میشه و خوشبختانه ایکس زندایی سابق من.حالا یی جونگ سانبه هم بچه ی ایکس هستش.همین.اینارو امروز ایکس بهم گفت.

خواهرای من میشن:پاری(پ)و پریسا(پی)

منم داداش کوچیکه هستم

۲-امتحانامو عالی دادم.

عربی:۲۰   قرآن:برای اولین بار ۲۰ شدم شفاهی     کتبی هم ۲۰

تا الان حساب،هندسه،فیزیک،زیست،قرآن و عربی رو ۲۰ شدم ولی شیمی رو جدا گند زدم رفت

۳-الان نشستم یه ذره ‌BOYS OVER BLOWERS دیدم جیگرم حال اومد

۴-یه ویدئوی جدید از دبل اس دانلود کردم

۵-امروز کلی آب بازی کردیم تو حیاط

۶-دارم شعری رو ک واسه ادبیات بود رو حفظ میشم

۷-فردا قراره ک دفتر خاطراتم رو بعد از این که ایکس نوشت بگیرم و بدم ب دال...

آه خدایا...چه قدر زندگی شیرینه...

۸-نیوشا وب زده:همه چی...

9-پنجشنبه اردو داریم...پارک وزارت دارایی

 

حالا یه سری چیزه غم انگیز:

1-معاون پایه ی دوما و سوما با بچه های منتخب اردوی مشهد رفتن مشهد...اونوقت اخی جون(معاون پایه ی ما)مونده.من موندم چرا این نمیره زیارت؟!چرا نمیره حرم آقا؟آخه وقتی فرصت هس و میشه رفت مگه امکان داره ک مسلمون نره؟!هان!!!!؟

امروز تو کلاس با بچه ها تصمیم گرفتیم ک اگه خدا بخواد باهم پول جم کنیم یه بار معاون پایمون(معلوم نیس معاون کدوم سال)رو بفرستیم مکه....ایشالا حج واجب ک ی یه ماهی طول میکشه...

2-دال ج اسمو نمیده

3-هنوز کامل شعر رو حفظ نشدم

4-تو این دو سه روز 3نفر رو از دست خودم ناراحت کردم

5-شیمیمو گند زدم+ادبیات ترم

 

دیگه همینا دیگه.البته باید بگم ک شادی های من همیشه بر ناراحتی هام غلبه میکنند و من همیشه سر خوشم

اینو یادتون نره...فعلا بوی تا بعد

بوی بوس...


برچسب‌ها: فرزانگان
. 91/02/19 . 6 PM . Sahar
ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــران
ی بگم؟
ایراااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااان
فوری فوری فوری (برای همه دوستاتون هم ارسال کنید عربا دارن جلو میفتن)
سلام دوستان
جزیره ابوموسی مال ایرانه لطفا به این سایت برید و رای بدید
نحوره رای دادن:
علامت شصت سبز رنگ سمت راست رو کلیک کنید و علامت شصت قرمز رنگ سمت چپ رو کلیک کنید
آدرس: http://www.abumusa.net/index.php
. 91/02/19 . 3 PM . Sahar
My Wishes
سلوووووووووم

چه طورین دوستان؟!

من ک خیلی خوبم.البته دلیلی واسه خوب بودن ندارم.ولی منو ک میشناسید...همیشه شادم

امروز تصمیم گرفتم یه پست جالب بذارم.

میخوام آرزو هامو بنویسم.

خب شروع می کنیم:

آرزو های من:

-بتونم روابط دوستانه ام رو حفظ کنم

-تا آخر عمر با اِف شیش دوست باشم

-هیچکس،هیچکس رو از دست خودم ناراحت نکنم

-بتونم در طول دوسال آینده تافل بگیرم

-یه مقدار درس خون بشم

-من سه تا سوم رو بیش تر از بقیه دوست دارم و به نظرم آدم تر هستن.دوست دارم ک بتونم با هر سه تاشون دوست بشم۱-دال(اینو نمیسه بگم) ۲-ایکس(تینا) ۳-زیبای خفته(نسیم)

-۶کیلو وزن کم کنم(یه وقت فک نکنید چاقما.قد:۱۶۶سانتی متر وزن:۵۴کیلو البته یه مقدار یعنی در حد ۶ کیلو لاغر شم به وزن ایده آلم میرسم)

-والیبال یاد بگیرم و خوب بازی کنم

-بتونم همیشه عدالت رو رعایت کنم و به خاطر رفتار من به کسی ظلم نشه

-همه دوستم داشته باشن

-برای همه یه فرد مورد اعتماد باشم

-برم آمریکا زندگی کنم

-همیشه بتونم اتحاد و همکاری رو با دوستام حفظ کنم

-....

 

. 91/02/18 . 5 PM . Sahar
اخه واقعا این چه وضعیه؟!
 اه

بابا این چه وضعیه اخه؟!

چرا تو مدرسه ی ما این جوریه؟!

این رسم یابو و یابوپرور و بزغاله و گل و گلدون و بزغاله پرور،همشون به طرز فجیهی خز شدن...

کسی هم همت نمیکنه که بیخیالش بشن...

اصلا یعنی چی این حرفا؟!!

واقعا معنی داره که یه اول بره واسه ی سوم ....بیخی..نگم سنگین تره...

این مسخره بازیا چیه آخه؟!واقعا ارزششو داره که به خاطر یکی که نه درست حسابی میشناسیش و نه درست حسابی اون تو رو میشناسه،با بهترین دوستت دچار مشکل شی و دوستات ازت نا امید بشن؟!

فکر نکنید اینارو دارم میگم چون خودم از یه سوم خوشم میاد و میخوام روم اسمی گذاشته نشه...

ولی خدایی یه ذره فکر کنید...شما دوست دارید یکی عین بچه ی آدم;مثل بچگیامون که میرفتیم تو پارک و وقتی تنها میشدیم به یکی میگفتیم:"سلام.دوست داری با هم دوست بشیم؟"بیاد بهتن ابراز علاقه کنه یا مثلا طوری که از یکی خواستگاری میشه؟!

مطمئنم همتون برای دوست شدن با یه دختر هم مدرسه ایتون راه اول رو انتخاب میکنید.

دیگه این قضایا یه کن لوس شده.الان هر دو طرف از این قضیه اذیت میشن.همون بهتر که

۱-عین دو انسان متمدن با هم دوست بشن

۲-یه کم با علایق هم مثل همه ی دوستا بیشتر آشنا بشن

۳-اگر به هم دیگه اعتماد داشتن شماره هاشون رو به هم بدن

البته مرحله ی ۲و۳ رو میشه جا به جا کرد.

بعد از دیگه زندگی شیرین میشود...

خودم رو ملزم میدونم که یاد آور کنم هیچ کدام از افراد نباید مغرور باشن...افتاد؟!

این جوری همه روابط همه ی بچه ها با هم خوب میشه،هم این که کسی از دست کس دیگه ای ناراحت،عصبانی،و دچار از بین رفتن اعصاب نمیشه...

وسلام.نامه شد تمام.

اگه همه ی دوستانی که اینو میخونن از این به بعد ضد هرچی یابویی و بزغاله ای و....هستش عمل کنن،؟تا چند وقت دیگه فرزانگان=بهشت

من خودم به شخصه از این به بعد به هیچ کدوم از الفاظ بالا احترام نمیذارم و سعی میکنم دیگران رو هم راضی کنم.

خب دیگه.من باید برم.فردا امتحان ترم ادبیات دارم

به حرفام خوب فکر کنید.من الکی از وقت درس خوندنم نزدم و اومدم این جا.یه هدف بزرگ داشتم.

پس بوی بوی تا بعد...


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/17 . 4 PM . Sahar
این چه وضعیه؟!!
این شعرارو واسه سمادیای کاذب و دروغی سال بعد که با بچه ها قرار گذاشتیم اوله صداشون کنیم گذاشتم.

خدا میدون سال بعد مدرسمون به چه وضعی کشیده میشه...

من نمیگم همه ی باهوشا اومدن و بقیه ی خنگا و گیجا موندن بیرون ولی به صراحت میتونم بگم که همه ی بچه باحالا و کسایی که پتانسیل باحال شدن رو دارن اومدن و بقیه که موندن بیرون یا باحال نیستن و نمیشن و یا در باحالیتشون تغییری ایجاد نمیشه و ارتقا پیدا نمیکنن...

اون روز۱/۴ی ها اعتصاب کرده بودن.نشسته بودن وسط زمین بسکت و یه سری شعار میگفتن.

من از این کارا خوشم نمیاد.چون خود اولا نمیتونن کاری بکنن.باید چند تا سوم هم پایه باشن.فکر کنم اون سومه که اسمش ستاره هستش حسابی از پس این کارا خوب بر بیاد.اگه یکی میتونست اونو راضی کنه که به این اعتصاب بپیونده،مطمئنم به یه جایی میرسید...

بیخی.مهم نیست.ما کار خودمونو میکنیم.از الان باید به ورودی های سال بعد بگم که شما سال بعد هم اول هستین و هیچ کس شما رو یه دوم نمیشناسه. و همه بهتون اوله خواهند گفت.حتی شاید معاون پایه تون با ما متمایز باشه.امیدوارم...

مطمئنا ما رو با شما تو یه کلاس قرار نخواهند داد.چون جو کلاس با یه سری سمپادی کاذب به هم میخوره.همین بهم خوردن جو مدرسه بسه مونه.

خدا میدونه سال بعد چه بچه خر خونا و چه سوسولا و لوس و از دماغ فیل افتاده و خردی و شوت و...وارد مدرسه میشن.

تو رو خدا برامون دعا کنید که سالم بمونیم.چون من یکی که اصلا حوصله ی یه سری بچه مامانی رو ندارم.فعلا بوی.

راستی به دال اس دادم.اونم ج داد.دارم از خوشحالی تو آسمونا سیر میکنم....


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/15 . 8 PM . Sahar
بارون...
یه شعر دیگه از حلقه که من خیلی دوستش دارم:

 

بارون
باز باران می بارد

بر صورت و بر دستانم...

می شوید ترس و درد و غم هایم را

می دویم و می خوانیم با هم

قطره های بارون

حلقه های تودرتو

سر هامون رو به آسمون ابری

دل هامون پر از هیاهو...

دنیای من این جاست

دنیای شادی و غوغا

دنیایی که خط سرخ و صاف آن باغیه با گل های زیبا

یک لکه ی آبی...آبی

دریا و دریا هاست...دریا...

پیغام ماهی در فواره ها پیداست...(2 بار)

بادبادک های ما

در آسمان پر می گیرند

بی ترس و واهمه از شکارچیان

در کنار هم اوج می گیرند

باید با خیال پریدن شکارچیان را آشنا کنیم

تا هیچ بادبادک سپیدی در آتش گلوله نسوزد

بیایید با کاغذرنگی

کفتر بدیم به هوا...

گل به باغ زمستون

ماهو بدیم به شب های آرام رویا...

دنیای ما بچه ها آسمونش یه رنگه

زمینش پر گل و نور

نه دشمنی نه جنگه

راز این آواز

مارا کند سرمست و شاد

می طراود خنده بر لب های من

می رقصد با آواز ما باد

پرنده های قلبم همه می رن تو هوا

سایه ها از میشن می شن جدا...

با هم می خوانیم ای شادی بی پایان

در وجود ما جاری بمان...


برچسب‌ها: فرزانگان
. 91/02/15 . 8 PM . Sahar
در نفس سازی...
این یه شعر از حلقه هست که من همین امروز پیداش کردم و تازه تو روز نمایشگاه آفتاب برای اولین بار شنیدمش.گفتم شاید بهتر باشه شمام آشنا بشید باهاش:

در نفس سازی

درنفس سازی

چرخ آسیابی

دامان صحرایی

بر موج آبی

در گیسوی پیچک

فرومی ریزد

از پس تنهایی

با بی قراری باد

ای کولی وحشی

در رگ آتش

با جوشش و رویش

می رقصی سرکش

همنوای برگ

با تو می گویم لا لا لا لا...

دامان صحرایی

مهر گردان از نغمه ی لالایی

که می سرایی

در رهایی از غم

تا بیارامی

کودک زمان را

در بسترش در قرن لا لا لا لا...

گر روح پروازی

سروش رازی

خنیا گر هستی

کرنش ابران

تا تخت خورشید

از برای توست لا لا لا لا...

در نفس عیسی

زندگی هستی

اهورای مهررا

تو می پرستی

پیام دادار

در کلام توست

ای آدم خالی

بیا بخوانیم

که می شراید باد

شعر بی پایان

به همراه ما

در جهان راز لا لا لا لا ...


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/15 . 8 PM . Sahar
خوش حال و شاد و خندانم.قدر دنیا رو میدانم...
سلوووووووووووووووووووووووووووم
چه طور مطورین. من که خوشحلم در حد جام جهانی.......

 

تونستم شماره ی دال رو با اجازه ی خودش به دست بیارم.همشم مدیون ایکس هستم.عجب دختر گلیه ایکس.اصلا من واقعا دوستش دارم.یه دوست عالی.از دال اجازه گرفت و شمارشو بهم داد

راستی آهنگ وبم چه طوره؟!کاملا مناسب حال و هوا هستش.

حالا من موندم فردا چه طوری تو چشای دال نیگا کنم؟!!!نمیدونم ایکس بهش گفته خیلی دوستش دارم یا نه؟!از ایکس میپرسم...

وااااای.خدا...چه قدر دل خجسته ای دارم من!...دیگه از اِم و ایکس تا دختر خالم بهاره،همه دارن بهم میگن.ولی چه کنم.دارم میترکم از شادی*****************

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوســـــــــــــ(این یعنی ادامه دارد)))))))


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/15 . 3 PM . Sahar
روز سمپاد
دوستان سمپادی گلم...

روز سمپاد بر همتون مبارک  ای بچه باحالای سمپادی***


برچسب‌ها: فرزانگان
. 91/02/14 . 9 PM . Sahar
امروز وقت ندارم...
سلام

دیگه نمیگم سلوم.جالبه نه؟

امروز یه روز جالب و خاص بود.

فعلا نمیتونم توضیح بدم .

بعدا میگم


برچسب‌ها: فرزانگان
. 91/02/14 . 7 PM . Sahar
OMG...

منبع: وبلاگ شخصی پائولو کوئلیو/ ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

 
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

 
دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.


آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی  صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.

 

 

توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.

 


چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»

Continue
. 91/02/14 . 6 PM . Sahar
نامه ای به تو...
از: خدا

به : تو

تاريخ : امروز

موضوع : خودت

رفرنس نامه : زندگي

من خدا هستم امروز مي‌خواهم به تمامي مشكلات تو رسيدگي كنم به كمك تو هم نيازي ندارم پس روز خوبي داشته باشي

من دوستت دارم و بخاطر داشته باش  وقتي شرايط به نحوي هستند كه تو نمي‌توني از پس مشكلاتت بربياي اصلا سعي نكن كه خودت پي راه حل باشي بلكه اونها را بعهده خداوند بگذار

زمانش كه برسد خودم رسيدگي مي كنم تمامي مشكلات حل مي‌شوند اما در زماني كه من تعيين مي‌كنم نه زماني كه تو مي‌خواهي

 

وقتي كه مشكلت رو پيش من مي‌فرستي ديگه دليلي براي نگراني نيست بجاي نگراني روي چيزهايي تمركز كن كه الان توي زندگيت داري شايد تصميم بگيري كه اين پست رو با دوستای دیگه ت به اشتراک بذاری.متشكرم با اين كار شايد از طريق جديدي شرايط زندگي اونها رو لمس كني كه تا الان نمي‌دونستي

 


حالا امروز يك روز خوب خواهي داشت

 

خدا اكنون تلاش و دست و پا زدنت رو ديده و دستور مي‌ده كه ديگه تموم شه

بركت خدا داره به سمتت مي‌آد

Continue
. 91/02/14 . 6 PM . Sahar
یه سری چیزه جدید
سلام.

میخوام بگم دیروز بهترین روز عمرم بود(یکی از بهترین روزهای عمرم)

تا ساعت ۸ مدرسه بودیم و من داشتم غرفه ی سازه رو میچیدم.البته ۳تا سوم میگفتن کارا چیه و من میرفتم اونارو کمک میکردم.فک کنم ازم خوششنون اومد(خطاب به حسنا جان:بعضی ها هم بودن...)

بیخیال دیروز.حوصله تعریفیدن ندارم.

می ریم سراغ اصل مطلب.

من داره از خودم بدم میاد.خیلی هم بدم میاد.

احساس میکمک یه مقدار زیادی زود درباره ی دیگران اظهار نظر میکنم.مثلا همین زیبای خفته...

امروز فهمیدم چه قدر بدبخت دختر خوبیه.شین یه چیزی بهم نشون داد که اصلا در کف بزرگوای این زیــــــــــبــــــــای خـــــــــفـــــــــتــــــــــــه موندم

یا مثلا یه مثال دیگه:

یه دختره هست تو مدرسمون که سومه اینم.اسمش:آرمینا.

من از اول سال یعنی از همون اول که وارد این مدرسه شدم،از این بدم میومد.بدون این که حتی باهاش یه کلمه حرف زده باشم.هر جا حرفش میشد میگفتم که من از این بدم میاد.اونم خیلی غلیظ.دو و برشم نمی پلکیدم اصلا.یابو هاشو حسابی اذیت میکردم(الانم میکنم.کلا من تو کار حرص دادن یابو ها هستم...) و اصلا همه جوره مخالفش بودم.

ولی تو این ۲روز که شده عضو سرگروه های سازه یعنی همون سه نفر سومه و من تونستم یه ذره باهاش حرف بزنم و خیلی کم کمکش کنم،فهمیدم که اصلا م دختر بدی نیست...و من بازم زیادی تند رفتم و باز هم باید برای خودم متاسف باشم

بازم مثال:مبینا۱/۶

مبینا یکی از بچه های یکه شیش هستش که من اول سال از این متنفر بودم و به همبن دلیل اصلا نسبت به خودشون و کلاسشون حس خوبی نداشتم.یعنی از یکه شیشیا بدم میومد.عوضش الان عاشقشونم.الان تو رده بندی کلاسا میگم:اول یکه دو بعدش یکه شیش.

اینم یه نمونه دیگه از زود قضاوت کردنام بود...

من میگم باید برم بمیرم...شما هی میگید نه.

آخه خدایی این چه رفتار گندیه که من دارم؟!

انقدر عصبانی بودم یه دلستر خانواده رو دو دقه ای تموم کردم.خیلی از دست خودم حرصم گفته.خیلی زیاد.آخه چرا؟واقعا چرا؟

-من به نتایجی رسیده ام:

+بدون صدا فکر کنم(رو سایلنت باشم)

+تا وقتی کسی رونشناختم حتی در حالت سایلنت همواسه خودم نظر ندم راجبش(واقعا سخته)

+ایکس خیلی فرد خوبیه واسه ی در میون گذاشتن ناراحتی ها و شادی ها باهاش.

++++من از یه سومه خیلی خیلی خوشم میاد(تو رو خدا فکر نکنید آرمینا،زیبای خفته یا ایکس هستش چون اصلا حوصله ی نه گفتن رو ندارم.دوستانی هم که میشناسنش به اسم دال تو نظرات صداش کنن البته خانم دال.)

+سوما خیلی بیکارن

+من عاشق مدرسمون هستم

+همه ی سوما اِم رو میشناسن و دوستش دارن.

+من شعر خونه ی ما از حلقه رو میپرستم

+رستا دختر خوبیه خیلی

+مو های طلایی به من نمیان

+اِم بیش از حد بی مسئولیت هستش.

+همه ی کارای سازه رو من انجام میدم

+تو مدرسه موندن واقعا لذت بخشه.

+من عاشق دوستام هستم.

+زیبای خفته رو دوست دارم منتها خیلی خیلی کم.در حدی که نمیشه گفت متوسط.ولی اسمش دوست داشتن هم نیست دیگه خودتون دریابید چیه.

+هیچکس انتظار نداشت که من از یه سوم اینقدر که از دال خوشم میاد خوشم بیاد...

+از این به بعد به جای این که از بابام پول بگیرم،از مامانم پول میگیرم چون بابام۱۵تومن ۱۵تومن میده ولی مامانم۲۰تومن۲۰تومن.الان در طول دو روز ۵۰ تومن از مامانم گرفتم،۳۰ تومن از بابام.

+من عکس گرفتن با دوستام رو خیلی دوست دارم.

+عاشق قاصدک ها هستم

+دال شکلات باراکای انگشتی خیلی دوست داره.

+...


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/13 . 11 PM . Sahar
آدرس های مفید
اینم یه سری آدر وب سایت که فکر کنم به دردتون بخوره:

رکز آموزشی راهنمایی علامه حلی تهران - 1 : http://www.helli1.ir
مرکز آموزشی راهنمایی علامه حلی تهران - 2 : http://www.helli2.ir
مرکز آموزشی راهنمایی علامه حلی تهران - 3 : http://www.helli3school.ir/gschool
مرکز آموزشی راهنمایی علامه حلی تهران - 4 : http://helli4school.ir/MSchool
مرکز آموزشی راهنمایی علامه حلی تهران - 5 : http://helli5school.ir/GSchool
دبيرستان علامه حلی تهران: http://helli.ir
دبیرستان علامه حلی تهران - 2 : http://www.allamehelli2.ir
پیش دانشگاهی علامه حلی تهران : http://helli.sch.ir
دبیرستان علامه حلی تهران - 3 : http://www.helli3.ir

مرکز آموزشی راهنمایی فرزانگان تهران- 1 : http://farzgu.ir/
مرکز آموزشی راهنمایی فرزانگان تهران- 2 : http://farzanehedu.ir
دبيرستان و پيش دانشگاهي فرزانگان تهران - 1 : http://www.farzaneganedu.ir

Continue
. 91/02/13 . 7 PM . Sahar
امروز خیلی حال داد
سلوم

چه طورین؟

کلی خبر خوب دارم(البته نه کلی...فقط چندا تا)

امروز نه امتحان ورزش دادیم نه اجتماعی و نه ادبیات...

خیلی جالبه نه؟

زنگ اول که ورزش داشتیم و معلممون نیومده بود(ما هم نتونستیم بریم بازی کنیم).رفته مکه.منم هنوز امتحان ندادم.خدا کنه به مناسبت این که رفته مکه حداقل نمره ی منو بده...

زنگ دوم اجتماعی داشتیم و خانممون داشت جملات مهم کتاب رو میگفت که ما خط بکشیم(این کتاب ما نابوده اصلا.سر جمع ۱۰ تا جمله ی مهم نداشت).همینجوری داشت میگفت که بحث اتحاد و همکاری شد.منم پریدم اون وسط و گفتم:"ما تو کلاسمون یعنی۱/۲همه اتحاد داریم و همه مون پایه ایم."یه دفه خانم از اِن پرسید:"درس خوندی؟"و این یعنی این که میخواد درس بپرسه.ما ها هم همه موهای تنمون سیخ شد.چون هیچ کدوممون حتی یه کلمه هم نخونده بودیم.زنگ تفریح هم ول معطل بودیم(مثل همیشه)اِن طفلی مِن مِن کنان گفت:"کم خوندم"خانممون یه ذره تحدید کرد و بعدش اِن گفت:"خوندم خانم.بپرسین"همه نفسا حبس شده تو سینه که یه هو خانم گفت:"دیدی اتحادتون کمه؟!اگه اتحادتون خیلی بالا بود به گفته ی تو،اِن نمیگفت که بپرسم و به حرف شما که دارین بهش میگید بگه نخونده گوش میداد..."همه کفمون بریده بود.من به شخصه یه دست بلند واسه ش زدم.خیلی باحال بود.سر کلاس یه نامه نوشتم:"من و پی میریم هدیه ی خانم برای روز معلم(که یه برگه بود و همه ی بچه ها داخلش چند خط یادگاری نوشته بودن)رو بدیم.اونوقت وای تا ۳ میشماره و شما بگید خانم قربانی روزتون مبارک.این برگه رو بده نفر بعد"و این نامه رو دادم بغل دستیم.در عرض دو دقه کل کلاس در جریان بودنو خانم هم هیچی نفهمیده بود.من . پی هم رفتیم برگه رو دادیم...خانممون خیلی خوشش اومد و گفت ابتکار جالبیه...برنامه شو پی چیده بود.

زنگ تفریح که خورد همه بدو بدو رفتیم حیاط تا آب بازی کنیم.ولی پِ گفته بود که هیچ کس اجازه ی بطری اوردن نداره و باید با دست خالی بریم پایین.ما هم قبول کردیم.رفتیم پایین و از شانس خوبمون(شانس خوب من) یه لیوان اون جا بود؛دقیقا روی آبخوریمنم لیوان رو برداشتم و افتادم به جون بقیه.بچه ها هم منو حسابی خیس کردن.همه ی لباسام حتی لباسی که از زیر مانتو پوشیده بودم حسابی خیس شده بودبا ترس و لرز که معاونمون ما رو نبینه به زور رفتیم بالا.

حالا سر زنگ همه دستا باز و پاها دراز بلکه زود تر خشک شیم.من که به خودم میگفتم:"من غلط بکنم زنگ بعدم برم آب بازی"سر این زنگ دبیرمون برگه های امتحان میان ترم رو داد.شدم ۱۴.۷۵از ۱۵.

زنگ تفریح که خورد همه با سرعت هر چه تمام تر به سوی حیاط راه افتادیم و البته این دفه وسایل دفاعی و جنگی به همراه خودمون داشتیم یعنی بطری و قمقمه.رفتیم پایین و همه بطری هامون و پر کردیم و ریختیم رو سر هم.منم ایکس رو خیس کردم.اونم افتاد دنبالم و منو خیس کرد.وای از حسودی داشت میترکید.هی حرص می خورد و جوش میزد.منم این وسط فیض میبردمکرم ریختن واقعا لذتبخشه...حالا ما هی همدیگه رو وسط زمین والیبال دنبال می کردیم و آب میریخت تو زمین این سوما هم داشتن بازی می کردن(زیبای خفته و ییجونگ سانبه و...منتها ایکس تو زمین نبود.)زیبای خفته همش به ما میگه:"اولا تو زمین والیبال آب نریزید.خیس میشه.ما زنگ بعد با دبیرا بازی داریم."ما هم هی آب میریختیم تو زمین والیبال و این زیبای خفته هی حرص میخود و من بازم فیض میبردمآخرش برگشت گفت:"میرم به معاونتون میگم"ما هم گفتیم بگو.حالا این وای و اِم برگشتن بهش میگن نرو.باور کن میخواستم بزنم با دیوار یکیشون کنم.اه اه اه اه.وای که تو زمین والیبال منو به زیبای خفته بد فروخت.برگشته به من میگه:"سحر نسیم میگه خیس نکن.خیس نکن دیگه."منم عصبانی شدم و گوششو گرفتم.زیبای خفته هم از اونور اومد دست منو زد پایین.حالا در این لحظه وای از شادی در آسمونا سیر می کرد.بگذریم.داشتم میگفتم.اِم و وای بهش گفتن که نگه و اونم نگفت.

زنگ بعدش که ریاضی بود خانوممون گرمش شده بود.همش پنجره هارو باز میکرد و ما داشتیم منجمد میشدم.راستی پاک یادم رفته بود که قضیه ی دونات رو بگم.معلم ریاضیمون برای تمرین نسبت تناسب بهمون دستور پخت یه کیک و نسبتاشونو داده بود و ما باید حل میکردیم و دونات درست می کردیم.هم من درست کرده بودم هم سوگند.دیشب هم به ایکس و شین و کیمیا و نگار که تو سرویسمون هستن اس داده بودم که من براتون دونات میارم.وقتی به وای گفتم که قراره واسه ی ایکس دونات ببرم هی بیشتر حرص میخورد و من بشتر فیض میبردم...این دوناتارو که درست کردیم دادیم خانممون تست کردو فکر کنم کلی کیلو کالری خورد.البته خودمونم در حد خیلی باحالی خوردیم...اول کلاس زیبای خفته اومد سر کلاسمون و گف:"این زنگ با دبیرا بازی داریم.به دبیرتون بگید بیاد بازی."منم به معلم ریاضیمون گفتم.اونم هیکل خاصی نداره.تپل و با قدی نسبتا کوتاه.

زنگ تفریح دوباره با سرعت هر چه بیش به سمت زمین والیبال رفتیم.این دفه همه نشستیم کنار زمین والیبال بلکه خشک شیم و بازی رو ببینیم.واااااااااااااااااااای.نمیدونی.این دبیرا بازیشون شاهکاره جدا.آبروی هرچی معلمه بردن.البته خانم مرادی(دبیر ریاضی)،خانم قربانی(فداش بشم معلم اجتماعی)و نظری(معلم ورزش) بازیشون خیلی خوب بود.ما بازی خانم مرادی رو کف کردیم.چون خیلی خوب بود بازیش.در هر حال هر چی باشن بازیشون به ییجونگ سانبه و زیبای خفته نمیرسه قطعا.چون این سوما یه اسپکایی میزنن که آدم دهنش وا میمونه.زیبای خفته همچین سرویس چکشی میزنه که اونورش ناپیدا...آقا این بازی والیبالم تموم شد و ما - دقه همه بچه ها پایین موندیم و بالا نرفتیم.آخرش معاونمون با هزار و یک بدبختی جمعمون کردو سوما۱۵-۲۵بردن.

این زنگ ادبیات داشتیم.معلم ادبیاتمون گفت چون جلسه ی آخره قبل از امتحان ترم یعنی ۱۸ اردیبهشت هست،درس میده.

ما هم حال کردیم.

بعدشم که اومدیم خونه و ....

فردا باید تا ساعت۸ شب بمونیم مدرسهواسه نمایشگاه آفتاب قراره غرفه هامونو درست کنیم.هورررررررررررررررررا

زبانمم واسه فردا پرید.

فعلا تا بعد.فردا امتحان قرآن دارم و یه خطم نخوندم

تا بعد.***


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/11 . 6 PM . Sahar
پند...
hdk lxgf t,r sv;hvd hsj.,hruh fvhj,k ljhstl...

از سخنان گهربار دکتر شریعتی

متاسفانه یادشون رفته بوده دکمه " Shift+alt " رو فشار بدن

شما به بزرگی خودتون به جوونیش رحم کنید

Continue
. 91/02/11 . 5 PM . Sahar
ول گشتن و خندیدن تو مدرسه...
اه

جدیدا هر چی مینویسم دستم بهش میخوره و میره.

الان کلی نوشته بودم و همش پرید

الانم بای  برم درس بخونم

سریع یه خلاصه ای میگم و میرم

من فردا ۳-۴ تا امتحان دارم:عربی نیمترم-ادبیات مستمر-اجتماعی-ورزش

امروز خیلی تو مدرسه ول بودیم

زنگ۱:انشا که رفتیم و فیلم دیدیم...

زنگ۲:هندسه که برگه هامونو داد)شدم۳از۳.۵(و چند تا سوال پک کردیم

زنگ۳:زیست که عاشق معلمش هستم.خیلی گله.خانوممون داشت درس میداد که ما هر چی رو تکرار می کردیم کش میدادیم.خانوممونم عصبانی شدو خودش با شوخی و خنده(فداش بشم عصبانیتشم با لبخنده اومد هر چی رو که میگفت با کش دادن بگه.هی میگفت و ما هی میخندیدیم.آخرش وای ادای خانومو در اوردو گفت:"خیلی باحال در میاره ادامونو"بعد خانوممونم همینجوری با کلی خنده اومد طرف وای و گوششو خیلی جالب گرفت و همه(خانم+وای+ما و بقیه)زدیم زیر خنده.خانممون به وای گفت که باید بری جلسه ی بعد واسه ی همه بستنی بیاره.ما هم از خدا خواسته همه دست و جیغ و هورا و....بعضی وقتا یه بستنی ۴۰۰تومنی به اندازه ی یه کنسرو خاویار می ارزه.البته اگه با دوستات بخوریش...تو کلاس ما قبلا هم سابقه ی  بستنی خریدن بوده.یه بار همین معلمه زیستمون باعث شد که اِم مارو یه بستنی مهمون کنه...این دفه هم قراره اِم سر کلاس عربی به همه آدامس خرسی بده.آخه اونجا هم جریمه شده و ما همه از این بابت خرسندیم

بگذریم...

 زنگ آخر شیمی داشتیم.معلمشو دوست داشتم ولی از شیمی بدم میاد.

خدا رو شکر معاون پایمون اومد و گفت ساعت۱۲:۴۵ زنگ میخوره و میریم پایین.چون واسه ی روز معلم برنامه دارن...خیلی شاد شدیم.بس از ۴۵ دقه از کلاس پرید.

پایین همه جمع شدیم تو حیاط.حیاطم حسابی گرم بود و داشتیم می پختیم...مخمون داغ کرده بود.واسه همین رفتیم بطری هامونو پر کردیم و اوردیم.باهم اب بازی کردیم در حد عالی.منم بیش تر از همه خیس شدم و البته بیشتر از همه خیس کردم.تعداد زیادی اول رو خیس کردم+یه دوم(شین که بعدا بهتون معرفی میکنم)و یه سوم(ایکس).خوش گذشت.موقعی که داشتن برنامه رو اجرا می کردن زیبای خفته رفته بود تو کلاس و داشت از پنجره دست تکون می داد.فکر کنم معاون پایمون دیدتش...یعنی به معاونشون میگه؟!

خدا کنه بگه...آمــــــــــــــــ....نه...خدا کنه نگه آخه معاونشون خیلی بداخلاقه.اون بدبختم گناه داره...آقا اصلا بیخیال.خدا کنه معاونمون ندیده باشدشون.

وسلام.نامه شد تمام

فعلا تا دفه ی بعد بوی بوی***

نظر یادتون نره...


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/10 . 3 PM . Sahar
گاهی یک لیوان شیر...
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
Continue
. 91/02/09 . 3 PM . Sahar
امروز تو مدرسه...
( ببخشیداین مطلب رو گذاشته بودم.بعد با گوشیم اومدم چک کنم کلش پرید.عذر میخوام.دیگه تکرار نمیشه...)
برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/07 . 10 PM . Sahar
تولد ن
سلوم.

رفتم تولد و برگشتم.

میخوام تولد ن رو واستون شرح بدم:

تولد عالی یی نبود طوری که میتونم بگم خیلی بد بود.یه عده بچه ی سوسول و قرتی ریخته بودن اونجا که من اندازه ی یه عدس هم روحیه ام باهاشون جور نمیشد.همه یه کیلو آرایش رو صورتشون داشتن و همه موها خفن ژل و تافت خورده.اونقت من موهامو بالا مرتب بسته بودم و یک گرم هم آرایش نداشتم...

همه شون اهل بی اف(البته دوست من هنوز دختر خوبیه) و همه تمام تولد رو گوشی دستشون بود.

منو میگی،جدا حالم بد شده بود.راستش واقعا از این جور دخترا بدم میاد.البته دختر و پسر فرقی نداره.مهم اینه که آدام باشه که اونا نبودن.یکیشون اونقدر قرتی بود که من چشام داشت از حدقه میزد بیرون...آخه چه طور یه دختربچه ی 12 ساله میتونه اینقدر سوسول باشه؟!!!!

من و الهه(الی هم دعوت بود+پوران،فاطی،نگار) فقط یه گوشه نشسته بودیم و هی میرفتیم تو کف تریپ اینا....

OMG

اما بازم تولد بهم خوش گذشت یه جورایی.هم این که الی رو دیدم و پوران رو هم این که یه فانی بود.

به نظرم ن داره خیلی حیف میشه.3-4 سال پیش خیلی خیلی دختر خوبی بود.الانم دختر خوبیه ولی خب...کمال هم نشین خیلی داره دَرَش اثر میکنه.اما هنوزم همون خاکه...

Continue
. 91/02/07 . 10 PM . Sahar
فرهنگ لغات(قسمت3)
سلومی دوباره.

من ساعت ۴ باید تولد باشم و الان سریع هر چی لازم باشه میگم بهتون.

امروز میخوام یه سری از هم ژایه ای های خودمو براتون توضیح بدم که من خیلی دوستشون دارم ولی عضو F6 نیستن.

1-نی:نی خیلی بچه ی باحالیه و اولین دوستیه که تو فرزانگان پیدا کردم.توی روز اول فرزانگانی من باهاش اشنا شدمو از اون موقع خیلی باهاش حال کردم.از اول سال تا پایان ترم اول باهاش هم میزی بودمو کلی با هم سر کلاس حرف می زدیم و میخندیدیم ولی انقدر این معلما غر زدن که من بدبخت به ناچار خودم به صورت خودجوش جامو عوض کردم و اومدم کنار یکی از غیر قابل تحمل ترین بچه های کلاس در اون زمان(چون مجبور بودم برای افت نکردن انظباتم جامو عوض کنمو فقطم اونجا خالی بود).نی هم خیلی از دستم ناراحت شد و فکر کرد من قصد دیگه ای داشتم.الانم من نی رو خیلی دوست دارم و خیلی علاقه دارم که عضوF6 باشه.ولی متاسفانه همون طوری که گفتم ظرفیت کامله و منم نمیتونم کسی رو خود سرانه وارد گروه کنم هر چند همه ی گروه دوستش دارن.خیلی تو موارد یابو و اینا دخالت نمی کنه ولی خوب درک می کنه ادم چی میگه

 

2-اف:اف بچه ی خوب و ساکتیه.خیلی زیاد از وسایلش مراقبت میکنه و خیلی روشون حساسه.تو بعضی موارد شبیه به منه مثلا از انریکه خوشش میاد ولی در کل من خیلی ادم باحالیم.دوست خوبیه ولی یه مقدار باید پایه تر باشه.با پی خیلی دوسته و پارسال تو یه مدرسه بودن.یکی از گزینه ها واسه ی ورود به F6 بود چون خیلی دوست دیگه ای به جز پریسا نداشت و درست نبود که از پریسا جدا بکنیمش ولی خب F6 جای هر جور ادمی نیست.فقط باحالا میتونن وارد این گروه بشن.اینم اصلا تو باغ یابو و اینا نیست.

Continue
. 91/02/07 . 3 PM . Sahar
لحظه ی ترکیدن بادکنک...
تصاویری جالب از لحظه ی ترکیدن بادکنک

شکار لحظه ها (ترکیدن بادکنک)  - Wwww.TakPix.Com

 

بیشتر توی ادامه ی مطلب...

Continue
. 91/02/07 . 7 AM . Sahar
فرهنگ لغات(قسمت2)
اینم از قسمت دوم فرهنگ لغت که اشخاص فرعی و غیر از F6 رو داخلش توضیح میدم.

 

اول دوم سوما رو توضیح میدم.

ایکس:یه سوم فوق العاده خوب و با شخصیت که هم سرویسی من هستش و وای یابوشه.ایکس مهربونه و با من نسبت به بقیه ی اولا خیلی دوسته.هم والیب بازی می کنه هم بسکت.دوست صمیمی اون سوم مغروره هستش.ادم باحالیه.لواشک خیلی دوست داره.تنهایی از خونه بیرون نمیره و فکر کنم زبانشم خوبه.اکیپ دوستایی که داره بچه های باحال و خوبی هستن به جز یکیشون(همون یابوپرور مغروره)فکر نکنم با یابوپرور بودن مشکلی داشته باشه و فکر نکنم عاشق اولی باشه(مطمءنم عاشق اولی نیست)منم یا بوش نـــــــــیـــــــــــســـــــــــتــــــم

زیبای خفته:همون سوم خیلی مغروره که منم ازش متنفرم و پ میگه که یابوشم(اه اه اه اه خدا نکنه)خیلی خفن یابوپرور و یابو تا دلت بخواد داره.والیبالش محشره.عالیه.فوق العادس

 

فعلا بوی بوی تا بعد...

من دارم میرم خرید.هورررررررررررررا*****

. 91/02/06 . 5 PM . Sahar
ای کاش میگفتم...D:
  یک آمار جالب و دیدنی


از افکاری که بعد از یک جر و بحث به ذهن ماخطور می کند....



سبز : عذرخواهی
آبی قبول کردن ضعف ها
نارنجی : پزیرفتن پیروزی
قرمز: فکر کردن به موارد هوشمندانه ای که باید می گفتم و نگفته ام
Continue
. 91/02/06 . 5 PM . Sahar
افتادن دختر ها و پسر ها بر زمین...
پسر در حال دویدن...


زااااارت (صدای زمین خوردن)
رفیق پسر: اوه اوه ؟؟؟؟؟؟؟؟چت شد؟ خاک بر سرت آبرومونو بردی ؟؟؟؟؟ پاشو ؟؟؟؟! (شپلخخخخخ "صدای پس گردنی")
یک رهگذر: چیزی مصرف کردی؟یکم کمتر میزدی خب!

یک خانوم جوان رهگذر: ایییییش پسر دست و پا چلفتیِ خنگ!


دختر در حال راه رفتن...


دوفففففففسک (زمین خوردن به دلیل نقص فنی در قسمت پاشنه کفش)
رفیق دختر: آخ جیگرم خوبی؟ فدات شم! الهی بمیرم! چی شدی تو یهو؟ وااااااااااای...
یک رهگذر: دخترم خوبی؟ فشارت افتاده؟ میخوای برسونمت دکتری جایی؟
یک پسر جوان رهگذر: ای وای خانوم حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من ماشینم همینجا پارکه یه لحظه وایسین،با این وضع که دیگه نمیتونین پیاده بری

Continue
. 91/02/06 . 5 PM . Sahar
فرهنگ لغات(قسمت1)
فکر کنم برای این که خاطراتمو بهتر متوجه بشید نیاز هست که افراد رو بشناسید.ولی من نمیتونم اسم خودشون رو بگم.به همین دلیل اسم واسشون انتخاب می کنم همیشه با اون اسم ها نام می برمشون.

من و دوستام یه گروه ۶ نفره داریم به اسم F6 این گروه در تلاش هستش که بهترین باشه.از همه نظر.از گروهF4 توی Boys Over Flowers گرفته شده ولی خب این یه گروه دخترونه و 6 نفره هستش که وضع مالی بچه هاشم به صورت میلیاردری نیست.یه سری بچه باحال و خاکی،با درس خوب و اخلاق عالی که دوستای زیادی دارن.خیلی ها دوست دارن وارد این گروه بشن ولی خب متاسفانه ظرفیت تکمیله.

اعضای این گروه عبارت ان از:

1-سحر:سرگروهF6 که خود گلم هستم و با خیلی از اولا دوست هستم.یابو نــــــــــــیــــــــــــــســـــــــتـــــــــــــم و همون طور که خودتون می دونید ادمه باحالیم.درسمم خوبه.عاشق همه جور تکنولوژی هستیم.

2-اِم:بهترین دوستم که از این به بعد توی پست ها به اسم ام صداش میکنم.بچه ی عالی ای هست.بچه ی باحال.عشق ورزش و همچنین یابو.

3-وای:وای یکی از جالب ترین بچه های گروهه.چون اصلا تکلیف مشخص نیست.ورزشش عالیه اینم.خر میزنه.یه مقدار نامرد تشریف داره.یابو ایکس هستش.

4-پی:این بهترین دوستم بعد از ام هستش.فوق العاده منطقی.گاهی اوقات تو تریپ آدم بزرگا.مهربون.فوق العاده با معرفت.فوق العاده فداکار.هر موقع من حالم بد بوده و موندم تو کلاس،فقط اون پیشم مونده و نه کسه  دیگه ای.همیشه به فکر اینه که مشکلات بین بچه هارو حل کنه و هر کدوم از اعضا که باهم مشکل پیدا میکنن،اون کمکشون میکنه که آشتی کنن.مثلا قهر های روزانه ی ام و وای.درسش خیلی خوبه.در خیلی از موارد از من بهتره(البته در حد نیم نیمره یا 25صدم).اصلا یابو نیست.با هیچ دوم یا سومی هم فکر نکنم دوست باشه.اصلا به یابو و یابو بازی اعتقاد نداره.به منم تهمت یابویی نمیزنه.

5-پِ:پ خیلی خیلی هم صحبت خوبی هست.وقتی باهاش حرف میزنی خیلی خوب به حرفات گوش میکنه و نصیحتت نمی کنه اصلا.فقط نظرشو میگه و کمکت می کنه که نظرشو بفهمی و به نظرات خودت خیلی احترام میذاره.بهت کلی راه خوب نشون میده که خیلی کمکت میکنن.در عین همه ی این رفتارا خیلی ادمه شاد و مهربونیه.وقتی هممون دپ(دپرس-دپسرده)هستیم،همیشه پ شاده و میخنده و با شادی مسائل رو حل میکنه.یابو نیست.از سومای مغرور متنفره.اعتقاد داره من یابوی ایکس و حتی اون سوم مغروره هستم.

6-اِن:اِن علاقه ی زیادی به زبان انگلیسی داره و زبانش مثل خودم عالیه.سرشار از احساس و شور.وقتی میاد انشا بخونه یه نمایش اجرا میکنه واسه ی مابا من دوسته حسابی.البته فکر کنم بهترین دوستش تو گروه وای باشه.ان  عاشق تکنولوژی هستشو هر موقع تخته ی کلاس (تخته هوشمند)خراب میشه ان پای تخته س.نمی دونم چه جوری میتونه بچه هارو تحمل کنه.چون وقتی ادم میره پای تخته انقدر بچه ها تز میدن که خدا میدونه.وای ان همیشه تخته رو با خلاقیت خودش درست میکنه.اهنگای انگلیسی دوست داره.کلاس باله میره.رقصش عالیه.صداش جون میده واسه اپرا.خیلی صدای قوی ای داره(ماشالا).اصلا اهل یابو و این چیزا نیست ولی خوب درک میکنه فکر کنم.

Continue
. 91/02/06 . 4 PM . Sahar
راهنمایی فرزانگان1 تهران
از این به بعد هر از چندی می نویسم راهنمایی فرزانگان۱ تهران و می ذارمش توی پست ها.بلکه رنکم بیاد بالا.شما هم به دوست و آشنا یه سفارشی بکنید که بیان.

خیلی ممنون اگه اینکار رو انجام خواهید داد.

واسه ی آهنگ وبلاگ هر پیشنهادی داشتید بگید.چون یه اهنگ شاد میخوام.

مرسی...***

 

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

Continue
. 91/02/06 . 3 PM . Sahar
خاطرات من و ن
سلومی دوباره.فکر کنم تا الان فهمیده باشید که دوباره افتادم تو خط احیای وبلاگم.چون دیگه داشت میژوسید و شایدم تا حد زیادی پوسیده بود.

دیشب تا ساعت ۲:۴۵ بیدار بودم و ساعت ۲:۴۵ رفتم بخوابم ولی بازم کلی طول کشید تا خوابم ببره.ذهنم به خاطر قضیه ی مدرسه و شایعات بچگانه و حرف نزدن دوستامو ...یه مقدار مشغول بود.

فردا تولد یکی از دوستای قدیمیه دبستانمه.صمیمی ترین دوستم تو کلاس سوم و شایدم کلاس چهارم.پنجم دیگه اونقدری صمیمی نبودیم ولی هنوزم هفته ای یه بار با هم زبان داریم که کلاس زبانمون یا خونه ی اوناس یا خونه ی یکی دیگه از دوستام.اون یکی صمیمی ترین دوستم تو کلاس زبان ، کلاس اول،پیش دبستانی،کلاس چهارم و ...بوده و الانم خیلی دوستش دارم.

بذارید براشون اسم بذارم که قاطی نکنید.

اسم کسی که فردا تولدشه میشه:ن

اسم اون یکی هم کلاسی زبانم میشه:ب

باید یادآوری کنم که تو کلاس زبان فقط ۳ نفر هستیم.من،ب و ن.

ن خیلی دختر خوبیه.باهوشه.درسشم خوبه منتها سمپادی نیست.یه مدرسه ی خصوصی میره.تا کلاس سوم خیلی دختر خوبی بود البته الانم دختر خوبیه.تابستون کلاس سوم به چهارم،با هم میرفتیم استخر و بعد از استخر که کنار پارک لاله بود،می رفتیم پارک لاله پیکنیک میزدیم با مامانامون.من و ن هم کلی آب بازی می کردیم با اون آبپاش های پارک.بعدشم میخوابیدیم روس سکو سنگی هاش و روی سنگ های داغ که آُتاب خوردن هم خودمون خوش می شدیم هم لباسای خیس تو تنمون.اون تابستون واقعا خوش گذشت.فوق العاده بود.

فردا توی تولد الی هم شاید بیاد.پوراندختم دعوته.چند تا دیگه از بچه هی پارسال هم دعوتن.

دلم واسشون یه ذره شده.

از اول پارسال از مامانم قول گرفتم که بعد از امتحانای ترم چند تا از دوستا یعنی حدود ۱۰تاشون رو دعوت کنم.البته اولش قرار بود تو سال۹۰ باشه ولی خب یه مشکلاتی پیش اومد و نشد.

منم تصمیم گرفتم گروهمون،F6و دو سه نفر دیگه رو دعوت کنم...

 

. 91/02/06 . 3 PM . Sahar
پیش به سوی حل مشکلات...
به خاطر جلوگیری از اتفاقات نا گوار رمز دار شد
Continue
. 91/02/06 . 2 AM . Sahar
2چیز
در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم

نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست.. ( دکتر علی شریعتی )

. 91/02/06 . 1 AM . Sahar
یه مشکل بزرگ تر
به خاطر جلوگیری از اتفاقات نا گوار رمز دار شد
Continue
. 91/02/06 . 1 AM . Sahar
من یابو نیستم.اینو بفهمید.
به خاطر جلوگیری از اتفاقات نا گوار رمز دار شد
Continue
. 91/02/06 . 1 AM . Sahar
مقدمه ی فرزانگان(قسمت2)
به خاطر جلوگیری از اتفاقات نا گوار رمز دار شد
Continue
. 91/02/06 . 0 AM . Sahar
مقدمه ی فرزانگان(قسمت1)
به خاطر جلوگیری از اتفاقات نا گوار رمز دار شد
Continue
. 91/02/06 . 0 AM . Sahar
زندگی خوب...
جمع آوری شده توسط پارس اسكين :

- بيهوده متاز که مقصد خاک است

- هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن

- نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم

- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن

- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود

- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود

- هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم

- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست

- دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است

- تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد

- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد

- مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀ‌خود ، قلبي كودكانه داشته باشد

- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی

- يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها

- دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است

- نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد

- هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره ‌کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد

- کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني

- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد

- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد

. 91/02/05 . 11 PM . Sahar
LET'S GET TRIPPY
می خواهید توهم رو تجربه کنید؟

1. روي لينك زير كليك كنيد.

2. سپس سمت پایین و چپ صفحه روي عبارت "

Let’s get trippy

" كليك كنيد.

3. به مركز صفحه نمايش به مدت 30 ثانيه خيره شويد. آنگاه .....

4. به دستي كه با آن موس را نگه داشته ايد نگاه كنيد بدون آنكه دست خود را حركت دهيد ......

اینجا کلیک کنید

 

. 91/02/04 . 8 PM . Sahar
I'M ALIVE

saloooom

khoofin?

mi ozram k ye modate tulani nabuddam

netam tamumide bud

alanam vasate emtehanas....

bazam motasefam

rasti emailam ro k midunid

mano too google plus add konid

shad misham***********

. 91/02/04 . 7 PM . Sahar