X
تبلیغات
Rebirth
Rebirth
B H@pPy
D:

اهم...

من خوبم :)

خیلی خوبم :دی

فقط تو رو خدا یه مدت کاری به حال و احوال من و اوضاع روحیم نداشته باشین.میدونم از رو لطفه ولی الان یه کم نیاز به مورد بی توجهی قرار گرفتن در رابطه با حال روحیم دارم :دیــــــــ

خلاصه این که امروز روز خوبیه.

منم خوبم.

همه خوبیم(همه که نه :|)

Love Ya' Life!

. 91/10/03 . 11 AM . Sahar
بوی شادی های راه مدرسه!

                       باز آید بوی ماه مدرسه                  بوی بازی های راه مدرسه

 

بــــله!مدرسه ها داره شروع میشه و کلی اتفاقات گوناگون در راه هستن.

والیبال تو مدرسه،زنگ تفریحای قشنگ قشنگ،پله های زیاد،حرف زدنای سر کلاس،بحث های کلاس دینی،دو تا اردو در سال،تا ساعت3،3روز در هفته مدرسه موندن،زنگای ناهار و اون قاشقایی ک تو هر بشقاب میذاریم و همه باهاشون میخوریم :دی ،گردهماییِ "اف شیش"،سومای جدید:دی :ایـــکس ،معاونای فراتر از گل (Assistants Over Flowers! =)) ) ،تموم شدن کلاسای تابستونی،سرویــــــــس،اون بستنی فروشیه :دی ، حلقـــــــه :ایــــکس ، دوستای جدید! ،کمتر نت اومدن،تو مدرسه عکس انداختن،کارسوق سازمان ها،نمایشگاه آفتــــاب:ایـــــکـــــس ،لوازم تحریر نو ، تحقیق ها ، آبنمامون :)) =)) 8) ، آهنگ زنگ که باهاش میخوندیم و میخونیم و خواهیم خواند :دی ،و و و....

کلی وقایع در راهن و ما هم انتظارشونو میکشیم!

تابستون امسال خوب بود.یا بهتر بگم "عـــــــــالــــــــی" بود!

اولین تابستون با بهترین دوستای دنیا :)

میگن تابستونِ اول دبرستان بیشتر از این خوش میگذره.منتظرم ببینم وقتی دارم میرم سال دوم دبیرستان چه حالی داره!!!

این تابستون نه زود گذشت،نه دیر گذشت.به قول موژان : "خوب بود اندازه ـش"

مناسب بودش!روز تعطیلیمونو خیلی یادم نمیاد.ینی علاقه ای هم ندارم که به یاد بیارم :دی

ولی روزی که اون کاغذ تقلبای تاریخی رو زهرا بهم داد و گفت :"این مال سومای ما بوده و نسل ب نسل گشته" رو کاملا یادمه.

ای بابا...باید بگردم ی فرد لایق پیدا کنم ک اینو بدم بهش سال سوم.چه کار سختی!:دی :-جو گیر :-مسئولیت پذیر

راستش از شروع شدنِ مدرسه ها نه خوشحالم نه ناراحت.هیچ حسی ندارم.تنها حسی که دارم دلتنگی برای پارمیدا هست ک برطرف میشه اگر خدا بخواد.

ما میریم مدرسه،من فعال تر میشم،سعیمو میکنم که درس بخونم،تحقیق میکنم،پاور میزنم،نمره های خوب خوب میگیرم،مخ دبیرا رو میزنیم همگی :دی ،...

چقدر هیجان! :دی :دی :دی

هعی...

حرف زیادی ندارم دیگه.همینا رو گفتم ک هم یه کم حال و هوای اول مهری بگیریم هم آپ شه وب.

راستی من هنوز هیـــــــــــچی نخریدم!دریغ از یک عدد خودکار!

و خیلی خیلی خیلی خیـــــــلی مهم تر از اون اینه ک 12مهر تولدمه!

دوستان!من از الان گفته باشم ک سورپرایز میخواما.باید فکراتونو رو هم بذارین سورپرایزم کنید.اینو جدی میگم:

اگه سورپرایز نشم ناراحت میشم از دستتون.به خصوص از دست پریسا و مهشید و پارمیدا!

آره دیگه.همین.پس از الان بشینید ایده بدید!پارمیدا و پریسا شما بر ایده ها نظارت کنید :دی

 

و در آخر داریم نزدیک میشیم ب فصلی که...:

 

باز باران می بارد

بر صورت و بر دستانم...

می شوید ترس و درد و غم هایم را

می رویم و می خوانیم با هم

قطره های بارون

حلقه های تودرتو

سر هامون رو به آسمون ابری

دل هامون پر از هیاهو...

دنیای من این جاست

دنیای شادی و غوغا

دنیایی که خط سرخ و صاف آن باغیه با گل های زیبا

 

 

دنـــیـــای مـــن ایـــن جـــاســـت...

 

:)




+تو ایمیلام دیدم از طرف گوگل پلاس اومده:

Lee MinHo added you back


منو میگی؟!اصلا همین که این سابجکت رو دیدم ماتم برد!چند لحظه فقط نگاه کردم به موضوع ایمیل.بعد بازش کردم با کلی شــــــــوق و ذووووووووووووق و هیــــــــجــــان!که یه دفه دیدم یکی از فناش که ب اسم مین هو بوده و من ادش کردم ادم کرده!

:-الـ

:(



+ با پدر صحبت کردم.قرار شد اگر قدرت بدنی و انعطاف و جرئتم رو ببرم بالا،اجازه بده برم کلاس پارکور و منو خودش از این جا تا شریعتی ببره باشگاه :دی

یه پارکوری هم رو نت گیر اوردم که فعلا داره بهم میگه چه تمرینایی رو بکنم.اگه همین طور با انگیزه پیش برم،تا زمستون این کلاس رو میرم ایشالا.ینی زمستون ثبت نام خواهم کرد.

ولی مادر جان ب شــــدت مخالفن و میگن دست و پام ناقص میشن:دی

مامانم میگه:پارکور مال اون پسراییه که اگه دماغ و دهنشون داغون شه هم براشون مهم نیست.تو دختری!

و من: :-الـ

. 91/06/24 . 10 PM . Sahar
با ترس تنها بودن...اومدیم و شدیم یک تکه ابر... :)

توی این آپ درباره ی خیلی از چیزایی ک از خیلیا یاد گرفتم تو این یه سالِ "فرزانگانی" بودن رو نوشتم.اگه دوست داری کلِشو بخون ک خودتم یاد بگیری.اگرم نه ک فقط قسمت خودتو بخون :)

اگرم احیانا اسمت نبود بهم بگو ک اضافه کنم.

این حرفا برام خیلی ارزش دارن.ساده ازشون رد نشو.

نظرات هم آزاده.حواست باشه اشتب نظر ندی :)

رتیب خاصی هم نداره.خیلی از بهترینا تهش افتادن.

مرســــــــــی

:دی

 

 

مهشید:تو اولین کسی بودی ک تو این مدرسه شد "دوست صمیمی من".این خودش ی دنیا حَرفه.واسه ی همین حرف زیادی نمی زنم.

مهشید ب طرز عجیبی دوست داشتنی هستی.خوبه این.خیلی خوب.ولی حواست باشه توانایی های دیگه ی شخصیتیتو از دست ندی.ینی دوستی رو ک ب دست اوردی نگه ـش دار.راستش الان ک دارم اینو میگم کم مونده بغض کنم فقط.ولی جدی میگم: "دوستاتو خوب نگه دار".حواست ب اطرافت باشه.ی کمی بزرگ شو.

بهم یاد دادی ارزش دوستی خیلی بالاتر از اون چیزیه ک فکر میکردم خیـــــــلی بیشتر.

مرسی ک دوست منی! :)

پارمیدا:ازت یاد گرفتم ک همیشه میشه شاد بود ولی باید جدّیَت کنارش باشه.هعیـــــــ...پارمیدایم!هه...تنها کسی ک اینقدر قوی تو عمرم باهاش تلپاتی داشتم!کسی ک بهم یاد داد صبر کنم.صبور باشم.اوایل خرداد رو یادته؟ :-هه :)

اون روزایی ک یکی از ب درد بخور ترین تصمیم های زندگیمو گرفتم...یادته دو ساعت و خورده ای تلفنی درباره ـش حرف زدیم؟ :)) چشم مامانمُ دور دیده بودم دیگه:دی

هعیـــــــ مسائلی ک در طول تابستون درگیرشون بودیم و درباره شون حرف زدیم! :)) زیبای خفته رو میگم(دوستان ب هیچ وجه اشتب نکنید.این زیبای خفته هیـــــــــــــــچ ربطی ب نسیم نداره!!!)

ای بابا...ای بابا... :)) =)) :-اسکل

و یه چیز دیگه:اگه دو نفره شفتک باشیم خعلی حال میده! =)))) :)))

پریسا:خب چی بگم الان؟کلی چیز یاد گرفتم ازت.بگم؟

ادم باید واسه دوستاش بعضی وقتا از خودش بگذره.

نباید ب بعضیا زیادی رو داد

باید هوای دوستا رو داشت

هیون:دی

ایستگاه اتوبوس! :دی

شنای... :))

من عااااشقتم پریسا!تو لنگه نداری!

هعی...الان نمیخوام زیاد حرف بزنم!سرِت ب درد میاد:دی

پس زیادت گویی را کم می کنم :)) =))

نازیلا:آدم میتونه خیلی وقتا کنار دوستاش نباشه ولی بهشون فکر کنه.این مهمترین چیزی بود ک بهم یاد دادی نازیلا جونم.ب خاطر تو و دیدن انگیزه ای ک داری,ب زبانم توجه بیشتری کردم.با ویدیوی مکس امینی کلی خندیدم.کلی سر کلاس فان بودی.انشا ها و نمایشا و کنفرانساتو خیلی دوست دارم و ی چیزه خیلی مهم دیگه هم ک از ت یاد گرفتم ب اندازه اهمیت دادن ب چیزای مختلف بود.تنکس هان:*

سوگند:خب چی بگم؟ب خودت هزاران بار گفتم.فهمیدم آدمایی هستن ک نمیشه ولشون کرد.فهمید باید همیشه دوستشون داشت.فهمیدم نمیتونم دوستت نداشته باشم.نمیتونم بهت توجه نکنم.مث جون پیو!:(( فهمیدم بعضی از آدما مثل تو میتونن در هر لحظه قلب پاکی داشته باشن.:( :*

نیوشا:عزیــــــــز دلمی تو.همه ی خاطرات اول سالمون."سلطان قلبم..."یادته؟زنگ هنرو یادته؟هه...زنگ اجتماعی زبون دراز جلوی دهدست رو یادته؟:دی سر ب سر گذاشتن ازمایشگاه فیزیمو یادته؟روز اول فرزانگانی شناختمت.شاید اگه تو نبودی منم مث آلا ک یهو شوکه شده بود شوکه میشدم و از این مدرسه بدم میومدم.ولی تو کمکم کردی:( .بستنیای اول سال رو یادته؟:(( =((( حتی بعضی روزا سه تا میخوردیم! :(( =((

تینا:واسه دوست شدن نباید محدودیت داشت.باید دوست شد.این مهم ترین چیزی بود ک تو این مدتی ک باهات دوست بودم و هستم فهمیدم.خیلی زیاد ب کارم اومدم.راستش استراتژیم تو مدرسه همین بود و الان ـم هست.با هر کسی ک احساس کنم دوستش دارم دوست می شم.قبلا می ترسیدم ولی الان دیگه نمیترسم:)

تیــــــــــنا... :(( خیلی خیلی خیلیـــــــــــــــــــــ زیاد دوسِت دارم!تو عالی ای!چند اوایل اردیبهشت ک ناراحت بودم کلی منو نصیحت کردی :)

کلی ب دردم خورد!:دی

مرسی:)

نسیم:آممم...خب فک کنم بار ها و بار ها بهت گفتم.همه چی رو:دی ولی خب تو باعث شدی همون رفتاری رو ک خیلی وقت بود دنبالش میگشتم پیدا کنم.فک میکردم نسل اون آدما منقرض شده یا اصلا هنوز کسی اونجوری نیست!اما تو از اون آدمایی.هه...اون روز امتحان تاریخمون)یکی مونده ب آخر( رو هییییچ وقت یادم نمیره.انقدر گیج شده بودم ک حد نداره.اگه اونروز باهام حرف نمیزدی معلوم نبود تا کی اونجوری میموندم!مرسی ب خاطر "ارمیا".راستش بعد خوندن اون ب این نتیجه رسیدم ک هیچی نیستم.فهمیدم راه زیاده.ولی با بعضی از کارا و رفتارا میشه سختیشو کم کرد.درک میکنی چی میگم دیگه؟"پرچم سفید" چاووشی رو هم گوش کن اونم مث اینه.نمیدونم خوشت میاد یا نه ولی من هر دفه سرش گریه م میگیره!!

ب هر حال مرسی ک هر دفه زود قضاوت کردم و ناراحت بودم وقتی ازت کمک خواستم راهنماییم کردی.اون روز ب ملیکا هم گفتم اینو:نسیم تو باعث شدی چشمامو ب ی سری چیزا باز کنم.ملیکا هم فک کنم قبول داشت این حرفو.(همه چیز رو کاملا درست گفتم.تعجب نکن)

ملیکا(ـیَم) :  :دی   اولین چیزی ک بهم یاد دادی :دی بودن بودش :دی .بعدش یاد دادی ک آدم هم میتونه ب همه چیز توجه داشته باشه هم این ک با وجود دونستن بخنده.چیزی ک فک کنم کلی طول میکشید تا بفهمم!

یاد دادی ک باید دوستامو نگه دارم.باید ی دید مثبت داشته باشم.میدونی...هر چی فکر میکنم نمیفهمم چ کلمه ای براش استفاده کنم.شاید "قشنگ زندگی کردن" بتونه واژه ی نسبتا مناسبی باشه.اصلا نمیدونم چ کلمه ای بذارم!!

نرگس:فک نکنم هنوزم ب اندازه ی قبل این جا بیای!ینی فکر کنم اصلا نمیای!ولی خب میخواستم بگم ک خیلی دوست دارم.خیلی زیاد!آدم خوبی هستی.دوست داشتنی!ساکت ولی در عین حال بعضی وقتا میشه برق شیطونی رو تو چشات دید ;)

مگه نه؟راستش یکی از چیزایی ک از تو یاد گرفتم همین بود.این ک با سکوت هم میشه شلوغ کرد!!!

رستا:خب...اولا این ک من خیلی از دست تو حرص خوردم بشر!!خیلی زیاد.هم تو مدرسه هم خونه والی.ولی خب نکات آموزنده هم داشتی برام.مثلا این ک دیگه کسی رو حرص ندم اونجوری.چون طرف خیلی سختی میکشه!!! :دی

هعی...یادته سر این بویز اور فلاورز چقد منو حرص دادی؟ای بابا.اشک نداره ولی.بخشیدمت:دی

اما خواهش می کنم دیگه حرص نده.آی بگ یو!

حسنـــــا:چطوری تو؟آخه تو چ نکته ی آموزنده ای برای من داشتی؟من چی از تو یاد گرفتم؟هان؟هه!شوخیدم.تو نیز آموزنده بودی.از اون مدل نگاه کردنات ک دو نقطه ال یا دو نقطه دبلیو نگاه میکنی خیلی زیاد خوشم میاد.خیلی!!تو هم مرا حرص دادی با این کپی رایت!مرسی چند تا کتاب معرفی کردی.خیلی مرسی.راستی اس  دادن با تو رو خیلی دوست دارم.میدونی؟من وقتی دیدم روز نتایج ماراتن اونجوری شدی خیلی یه دفه ب خودم اومدم ک من هیچ کاری نمیکنم تو مدرسه.من حتی ب خودم زحمت ندادم چار تا ماراتن تحویل بدم.همون اول ول کردم!مرسی

سبا:تو هم از اونایی هستی ک تو مدت کم تاثیر زیادی میذارن.آدمی هستی ک خیلی قبول دارم.

جلسه اول والیبال سلامم نمیکردیم.ولی خب بعدش دوست شدیم.هه...ترم اول رو هیچ وقت یادم نمیره.وقتی من میگفتم:"ب بزرگ تر باید احترام گذاشت " و تو مات و مبهوت نگاه میکردی!تو نیز از آدمایی بودی ک یه کم زود قضاوت کردم.اون دفه ک با آرمینا اومدین تو سرویس ما.چون سرویستون هنوز نیومده بود.یادم نیست کی بود!!فک کنم پنج شنبه  ی زمستون بود.داشتین ب دکمه ی لباس یکی از بچه ها میخندیدن...خب اون باعث شد زود قضاوت کنم.از اون قضاوتایی ک خیلی بدم میاد الان ازشون!چیزای آموزنده ک واسه من زیاد داشتی.تاثیر گذار بودی!نه این ک رفتار خوب رو ببینم و خودم در خودم ایجاد کنم.خودت ایجاد کردی خود ب خود.منظورمو متوجهی؟

آ!ی چیز دیگه ـم از دوستی با تو یاد گرفتم.یاد ک نه!مطمئــــــــــــن شدم:هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیــــــــــــچ وقت واسه دوست پیدا کردن دیر نیست.فکر میکردم الان ک مدرسه تموم شده من دیگه با هیچ کدوم از کسایی ک از این مدرسه دارن میرن نمیتونم درست دوست بشم.ولی خب شدم :) :-ذووووق :))

الان این طولانی شد چون تا ب حال با تو حرف نزده بودم.کلی حرف داشتم!

محیا:مرسی!بعضی وقتا ک وبم خالیه خالی بودش تو بودی.خیلی خوشحال میشم وقتی میای وبم.و ی چیز دیگه این ک بنت نمیاد یکه هفتی باشی.من با یکه هفتیا معولا سازگاری ندارم ولی تو استثنایی;)

مبینا:راستش تو هم ب من ی سری چیزا یاد دادی.یاد دادی ک همیشه دوست داشته باشم.همیشه دوست داشتنم رو ابراز کنم.و البته تو نیز از اونایی بودی ک روت زودقضاوت کردم.منظورم کلاس خلاقیته ک بحثمون می شد:دی

مرسی!خیلی چیزه مهمی بود اینی ک بهم یاد دادی.

جبل:عاشقتم!تو فوق العاده ای!واقعا فوق العاده ای.خوش حال میشم وقتی زنگ میزنی خونه مون:دی حال میده!و عاشق "اولاغ" گفتنتم.اول سال همیشه با خودم میگفتم تو بهتر از پارمیدایی.اشتباه نمیگفتم.چون منظورم شلوغی وآرومی بود ک تو آروم تر از پارمیدا هستی.خیلی عالی ای!

فریال:خب...مرسی عزیزم:)

خیلی بهم انرژی میدادی.و میدی!مرسی مرسی.اون روزی رو ک صب اومدم مدرسه و گفتی:"سحر تو چقدر انرژی مثبت میدی بهم" رو یادم نمیره.با این حرفت انرژیمو ده برابر کردی اون روز.فک کنم شب یلدا بودش.اون روزایی رو ک میومدی واست بویز اور فلاورز تعریف می کردم رو هم خیلی دوست داشتم

موژان:مـــــــــــــــــــــــــــــــوژان!!چ اسم قشنگی بابا!:))

تو میدونی چی بهم یاد دادی؟ :دی

پا بکس رو هماهنگ با یکی برم:))

و اون مدل تشویق کردن کنار زمین :)) =))))))

قراره با هم بریم فــــــــــــــــــرانسه یاد بگیریم.مگه نه؟ دی :-ذوووووووق مــــــرگ

حالا با هم ـم نریم بازم می خوایم بریم دیگه:)) :دی

هعی...

ساری زود درباره ـت قضاوتیدم.ولی خواهشا دیگه واسه بستنی گریه نکن! :)) :دی =)) :-"

نارگل: نارگیلِ من!تو چرا هیچی ب من یاد ندادی؟؟ :@

هه...چرا...چرا...

یاد دادی!!!:))

تیــــــــــــــم ابـــــــــــــرقــــــــــــــدتــــــــــمــــــون :)) =)))))

تو یاد دادی اعتماد ب نفس داشته باشیم! :))

ستــــــــی:ستی!

هه...تو رو اولِ اولِش از روی این ک دوستِ شیده هستی شناختم:)

بزرگ شدیا!شایدم نشدی و من این طوری حس میکنم:دی

"ساده نمیگذرم ازت،تو رو تو شعرام میارم..." یادته؟:)) =)) =))

اون دفه تو حیاط بهت گفتم:)

داییِ من... :-ایکس

شیده:شیــــــــــــــــــــده جونم!!مرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!!!خیلی مرسی!

:)

از نوشمک و شارژ گرفته تا اون حرفایی ک روزای آخر موقع گریه کردن بهم گفتی مرســـــــــــــــــــــــی!

میدونی؟بهم یاد دادی خوب تصمیم بگیرم.درست تصمیم بگیرم.اولش همین جوری سریع فکری نکنم.

بازم میگم:

مرسی:)

 

 

 

دوستان من چندین نفر دیگه رو هم در ذهن دارم ولی از اون جایی ک نمیدونم میان یا نه،ننوشتم.

اگه کسی از قلم افتاد بگین بی زحمت:)

خودم این پست رو فقط نوشتم.ینی بعدش وقت نکردم ی بار بخونم حتی!

راستش ایده ـش از وقت امتحانا تو ذهنم بود.اواخر تیر نشستم نکات مهم برای هر نفر رو تایپیدم.بعد در طول این مدت هی اضافه میکردم و اینا ک چند روز پیش حسنا گفت ب مناسبت "سالگرد اولین روز فرزانگانی من"(یکی از روزایی ک هیچ وقت یادم نمیره.نه ب خاطر اون روز.بلکه ب خاطر اتفاقایی ک بعد از اون روز برام افتادن :) :-ایکس :دی )آپ بکنم و منم همون شب نشستم کامل کردم این نوشته رو :دی

Continue
. 91/06/14 . 5 PM . Sahar
عکس!
:-جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

هعی...الان داشتم ی سری از عکسای مدرسه و کلا عکسایی ک ملت اینور اونور گذاشتن رو میدیدم.

هــــــعّی...تمام مدت صدای زار زدن در میوردم:دی :-"

ولی خب ی قطره اشکم نبود:-"

:(((((((((((((((((((((((((((((((((((((  (این الان فقط صدای گریه بود.دقت کن!)

وای ک چ عکسایی....:(((((((((((((((

البته بعضیاشونم مثل چی خندیدما!

عکسای خودمونم ک میدیدم نمیدونستم بخندم یا بگریم.



این آپ فقط محض ابراز احساسات و خالی شدن و آپ شدن وب بود.

خبر:

ب زودی ی سری از عکسامونو میذارم رو وب.منتها ادامه مطلب نیست






برچسب‌ها: فرزانگان
. 91/05/05 . 2 PM . Sahar
منم یادم نمیره میذارم خو...
این آپ یادم نمیره هستش.

رمز همون رمز اول اولیه س.

رمز قبلیه نیس.

برو بخون

با تمام وجودم نوشتمش....

البته بازم باید اضافه شه بهش


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/03/25 . 11 AM . Sahar
D:
سلوم

خوبین؟

خب من چی بگم الان؟

حرفی دارم آیا؟

ای بابت!چرا جدیدا اینقدر خبر کمه؟

خب امروز امتحات جغرافی داشتیم ک واقعا خوب دادم.هم میزیم ی سوم خیلی خوبه.اسمش "شیوا" هستش.

از مدل موهاش خیلی خوشم میاد.دختر خوبیه.کلا قیافه ش رو میدوستم.همونی ک موهای فشن داره و پوست تیره.گرفتین الان؟

(پریسا و پارمیدا لطفا هاش در رابطه با اون چیزی ک بهتون گفتم.)

بعد از امتحان کار خاصی نکردیم.رفتم با بر و بچ1/3والیبال بازی کردم.حال داد.فهمیدم اونقدری هم والیبالم نابود نیست.البته هنوزم...هعی...

آخرا زنگ بچه های زمین والیبال داشتن جرئت حقیقت بازی میکزدن.خیلی دلم میخواست باهاشون بتونم بازی کنم ولی خب من هیچ ربطی ب اون جمع ندارم.چ بد!اما تینا گفت میتونم بازی کنم.اگه شد دفه ی بعد میرم.خدا کنه فقط نگن:"نمیشه".چون اگه من برم بگم:"منم میخوام"ینی کلی روش فکر کردم ک من میتونم تو اون جمع باشم؟یهنی من رو میتونن بپذیرن آیا؟آخه مهشید و سوگند هم بازی نمیکردن...

ای بابت

منو باش ب چیا فک میکنم.

زنگ ک خورد با تینا لواشک گرفتیم.زهرا هم از همون لوشکا گرفته بود.سلیقه رو حال کن....:->

وقتی داشتیم لواشک میخوردیم با تینا درسا و زهریو اومدن که به تینا دفتر خاطرات بدن.منم برای این که لجشونو در بیارم(خیلی حال میده این دو تا رو حرص بدی...D:) به تینا گفتم نگیر.تینا هم دو دل بود بگیره یا نه.بهد شیده هم رسید و گفت:"تینا نگیر لطفا"بعد تینا هم ک اصرار من و شیده رو دید قبول کرد و گفت ک بعدا میگیره و اون دو تا سوختند...((:

حال داد بسی...

الانم همه آفن و حتی مهشید هم آن نیست.هعی.

آن شید پلیز...

Continue
. 91/03/10 . 4 PM . Sahar
سلووووووم
سلوم

خوبین؟!

من؟!من که مثل همیشه خوبم دیگه...مگه من حال دیگه ای هم دارم؟!

امروز میخوام چند تا چیز به چند نفر بگم.حتی اگه نت نداشته باشن فعلا.

خب شروع میکنم:

پریسا:من اینترنتم این روزا احتمالا تموم میشه.میدونم تو هم نتت تموم شده الان.ولی تو بابات وسط امتحانا میگیره برات ولی مامان بابای من....امکان نداره وسط امتحانا بگیرن برام.امکان نداره...به همین دلیل واسه خودم برنامه ریختم که هر روز به بهونه ی درس خوندن بیام خونتون  :دی   البته نه نظر مامانم رو پرسیدم؛نه نظر تو و مامانت.... :دی

سوگند:باور کن من بی شعور نیستم.اصلا اون طوری که تو فکر میکنی نیست.باور کن دلم پاک است...

اصلا قصد بدی نداشتم.چیزی که گفتم اصلا به خاطر بد گفتن پشت تو نبود.حاضرم قسم بخورم.اگر بخوای میرم بهش میگم.میرم بهش میگم:غلط کردم.اشتباه گفتم.همش تقصیر خودم بود...

خوبه؟!!

تو رو خدا از دست من دلخور نباش.خـــــــــــیــــــــــــــــلــــــــــــی حس بدیه...خیلی زیاد...

نسیم:خاطرتو خوندم.آورین آورین که زیاد نوشته بودی.با کلی احساس و حس خوندم.ولی خب یه قطره هم اشک نیومد.این مهشید نامرد اول سال کل احساسات منو گرفتو الان من موندم بدون احساس و خودش اقیانوس احساسه...وگرنه من خیلی زیادی احساسی بودم.البته بدم نیست.عوضش الان منطقی ترم....

مرسی مهشید جونم(دایی جووون)**

یه چیز دیگه:همه ی بچه ها میدونن که من شماره ی هیچ کس رو به کس دیگه نمیدم.وسطای سال مهشید شماره ی سوگند رو ازم خواست.منم گفتم باید از خودش اجازه بگیرم.دو سه ساعت طول کشید ک خود سوگند جواب بده.تو این دو سه ساعت مهشید خودشو کشت ولی من حتی یه رقمشم نگفتم بهش.نگران نباش...


_____________________________________________________________



خب الان ی چیزی یادم افتاد ک بگم.

امروز تو مدرسه حوصله مون سر رفته بود خیلی...

بچه ها گوشیمو گرفتن ازم ک یه ذره سرشون گرم شه.منم دادم.ولی خب ب ی مشکل بزرگ بر خوردن.چون گوشیم پس داره...دو ساعت سر این پسه مونده مودن و منم بالاخره وقتی دیدم دارم گوشیمو میترکونن پس رو بهشون گفتم.البته پسورد نبود.پترن بود.ماشالا این تیزهوشای عزیزم بعد از یک عمر تعلم تونستن یاد بگیرن این پترن رو.منم هویجوری رفتم واسه خودم ی چرخی زدم تنهایی.چ قـــــــــدر گرم بود و آفتاب میخواست بخار کنه آدمو.مقنه ام رو کامل کشیده بودم جلو دیگه.بعدش ک دیدم بچه ها جدا دارن گوشیمو میترکونن ازشون گرفتمش.با پاری رفتیم یه کم قدم زدیم.عالی بود.عالی.رفتیم تو آلاچیق آهنگ گوش دادیم.اهنگ قسمت غرق شدن جاندی تو قسمت25 Boys Over Flower.چ قدر این آهنگ قشنگه لعنتی.خیلی حس داره.بعد از اونم برگشتیم پیش بقیه.دیگه همه ب طرز فجیهی حوصله شون سر رفته بود.بچه ها پیشنهاد دادن قطار بازی کنیم.ولی من مخالفت کردموبعد برگشتم پشت سرمو دیدم ...20 نفر قطار شده بودن.به همین دلیل موافقت کردم و رفتم نفر اول قطار(قسمت آقای لوکوموتیو ران :دی.غلط دیکته ایم رو بگید).بعدش دیدم ک نه اصن حال نمیده.گرفتم خوابیدم روی زمین.گفتم من میخوام بشم ریلتون

خلاصه ریل شدمو دیگه مد شد...

همه یکی یکی میومدیم ریل میشدیم

میخوابیدیم زمین و بقیه از رومون رد میشدن.منتها پاهاشونو میذاشتن کنارمونا وگرنه...  :دی

اینم خیلی باحال بود خلاصه...


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/03/01 . 11 AM . Sahar
کلاس امتحانات...
سلوم سلوم سلوم

چ خبرا؟!

به به.عجب روزخوبیه امروز...بقول زد بازی:آسمون آبیه/جای اون خالیه/ک باشه و ببینه اینقدر حالمون عالیه/خیابونا شلوغ و هر جا آب جو جاریه/این جا خوب جاییه آره خوب جاییه....

امروز صب وقتی رفتم مدرسه،ی دفه این همه شروکردن ب بد وبیرا گفتن به.هی میگفتن "بمیری""کوفتت بشه""درد""خرشانس"....و کلی کلمات زیبای دیگه.منم همینجوری مات مونده بودم.از پریسا پرسیدم چ خبره اینجا؟!!!

اونم گف:بچه نگید.گناه داره.صبر کنید.این بدبخت هنوز خودشم نمیدونه چه خبره...

یه دفه رستا گفت:سحر کوفتت بشه.با نسیم تو یه کلاس افتادی برای امتحانا.

منم ذوقـــــــــــــــــــــــــــــ (این قـ یه خطه.یعنی انتها نداره...)،خرسند و خندان رفتم هوا.لبته نه به این غلظت ولی خب به هر حال خوشحال شدم.

همه هی بهم میگفتن کوفتت شه...کوفتت شه...منمخیلی مظلوم میموندم ولی خب خیلی خوشحال بودم از این بابت(بابت.نه بابا)که توی یه کلاس افتادم باهاش.آخه کلا انرژی مثبتش بالاس.بعد سرعت انتقالشم که از اون بالا تر.دیگه حل شد دیگه...

درسا که منودید صبح افتاد دنبالم...منم جیــــــــــــــــــــــــــــــــــغ.درسا و آناهیتا افتاده بودن به جونم...

آه...مهشید خدا خیرت بده.نجاتم دادی از دست درسا

آخرای زنگ سوگند گفت ک نسیم اجازه داده واسش خاطره بنویسید(جمله ش یه ذره فرق داشت ولی همین مفهوم رو میشد ازش گرفت)منو پاری هم که:بسم الله

شروع کردیم به نوشتن.سوگند نامرد اجازه نداد بیشتر از یه صفحه بنویسم براش...وگرنه حرف بسی بسیار است...

دیگه اونم نوشتم و خوشحال و شاد و خندان اومدم خونه.تا الانم آپ نکردم چون بلاگفا باز نمیشد.وگرنه همون اول ک رسیدم میخواستم بگم.

پس فردا هم ک شیمی دارمو هیچی بلد نیستم و هیچی هم نخوندم.ولی خب سر جلسه ی امتحان انرژی زیادهیه کاریش میکنیم.

به امید دوشنبه....


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/30 . 5 PM . Sahar
بهترین خاطره...
سلومی دوباره

هرچند خیلی دپم...ولی بذارید ی پست داشته باشیم ک موقع دپی بیایم سراغشو بخندیم....

بهترین خاطراتتون از امسال چیا بودن؟!

 

نظرا نیاز ب تایید ندارن

پس میتونین چت کنید...


برچسب‌ها: فرزانگان
. 91/02/28 . 11 PM . Sahar
تموم شد...
تموم شد

دیگه هیچ وقت سر کلاس یکه دو نمیشینم.دیگه هیچ وقت نمیتونم برم کنار زمین والیبال و وقت نسیم میخواد سرویس بزنه ب دوستان بگم:بچه ها سرویس...

دیگه هیچ وقت زنگ تفریحا با سرعت تمام نمیام پایین ک بازیه سوما با ی تیم دیگه رو تماشا کنم.

دیگه هیچ وقت شوق و ذوق خیس کردن نسیم رو نخواهم داشت

دیگه هیچ وقت با تینا نمیرم سوپر ک براش لواشک بخرم

دیگه نمیتونم تینا رو بغل کنم.

دیگه نمیتونم ب زهرا بگم تو مث زنداییم می مونی

دیگه نمیتونم کنار زمین والیبال بشینم و ب ساعدایگیلدا نگاه کنم

دیگه فرصتی نیس ک زیر تور بشینم تا اسپکای نسیمو قشنگتر ببینم

دیگه هیچوقت زمانی ک هیوا کنارمونه نمیتونیم با اسم مستعارش دربارش حرف بزنیم و هیچکی نفهمه..

دیگه...

دیگه هیچ نسیمی تو مدرسه نیس ک آرزوی انداختن اون شال آبی شو داشته باشم

دیگه گیلدا ای نیس ک ب بچه ها بگم:عجب جذبه ای داره این یی جونگ سانبه...

دیگه....

دیگه هیچ سومایی سومای امسال نمیشن...هیچ سومایی...

 

 

البته امروز نکات خوب هم داش:

+من نسیمو بغل کردم

+خیسش کردم

+دفتر خاطراتمو دادم بهش

+مث همیشه تینا رو بغل کردم

+گیلدا،زهرا،هیوا،ی زهرای دیگه،شیده و برنا رو بغل کردم

+گیلدا واسه نرگس و رستا خاطره نوشت

+ی مقدار کمی آب بازی کردیم

+از سوما فقط وقتی ب رفتن تینا و نسیم فک میکردم اشکم در میومد.و خیلی کم گریه کردم...

 


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/27 . 6 PM . Sahar
دلایل دپی...
دلایل دپی امروز:

-توF6 ی دعوای جانانه داشتیم.

-پارمیدا و پریسا ب من میگن:خود شیرین...چایی شیرین...شفتک...

-آسم مهشید عود کرد

-اِخی فهمید گوشی اوردیم(چیزی نگفت)

-مسئول سایت فلش پریسا رو گرفته و میخاد بده ب اخی چون توش فایلای عیر مجاز بودن...

-دلفین ظاهر خیلی دپی داشت.نمیدونم چرا.ولی خیلی روی من تاثیر گذاشت...

-ی روز بیشتر ب آخر امسال نمونده

-فردا امتحان داریم و هیچی بلد نیستم

-احساس تنهایی میکنم

-رفتن پاری و نیوش دوباره برام یادآوری شدن

-بازم بگم؟!...


برچسب‌ها: فرزانگان
. 91/02/26 . 3 PM . Sahar
نسیم
سلوم

چ خبر؟!

امروزم مث همیشه خوب بود

منتها ی کم جالب تر.

زنگ اول شیمی داشتیم ب جای ورزش.ک بیخی

زنگ دو آخرین جلسه ی اجتماعی با خانم قربانی بود...خیلی دوسش دارم

فک کنم اونم منو خیلی دوس داره.دفتر خاطراتمو دادم بهش و برام نوشت...

بعد از کلی التماس تونستیم راضیش کنیم ک آهنگ حلقه رو بذاریم و بازم بخونیم باهاش...:دی

حالید

دقیقا یادم نیس کدوم زنگ تفریح بود.ولی سر یکی از زنگ تفریحا رفتم ودیدم وسط زمین والیبال،والیبالیا دارن جرئت حقیقت بازی میکنن.منم رفتم نشستم کنار داییم

بعد از ی مدت نوبت رسید ب نسیم ک از من بپرسه.منم گفتم حقیقت...

چند لحظه فک کرد بعدش پگاه(نن جون)ی چیز بهش گفت و اونم از من پرسید:"من اسم مستعار دارم؟!"با حالت ی مقدار عصبانی.من واسه ی دقه رفتم تو هنگ.مونده بگم چی بگم.آخرش اومد خیلی ترسناک اومد بالا سرم واستاد و منم گفتم:"آره"گفت :"چیه؟!"ج دادم:"زیبای خفته..."

ی کم عصبانی شد...رفت طرف آبخوری.منم بیخیالش شدم و ب بقیه ی بازی نگاه میکردم

بعد از چند دقه یه دفه کلی آب رو پشتم خالی شد....

همین جوری موندم...برگشتم دیدم نسیم برداشته کلی آب ریخته پشتم...

لعنت...مانتوم ب گند کشیده شد...

 

داشتم میرفتم بالا.نسیم بهم گفت وایسا.منم وایسادم.

با کلی تعجب میگه:"چراااااااااا؟!!!چرا زیبای خفته؟!!!!ما اول بودیم خیلی القاب بدتری واسه سومامون میذاشتیم...خر،گاو و....باور کن اگه بهم بگی دلفین راضی ترم.اصن بگو بز.بگو خر...ولی زیبای خفته نگو."

منم گفتم:"باشه...زیبای خفته نمیگم.همون دلفین بهتره.با رنگ شالی ک میندازی هم جور درمیاد."اونم دوباره پرسید:"چرا زیبای خفته؟!!!!"

بعد از اون طرف رستا پریده وسط میگه:"چون همه تو رو دوس دارن..."میخواستم بزنم رستا رو له کنم...آخه کی گفته ک تو وسط حرف دو نفر بپری؟!هان؟!بزنم فلت شی؟!امیدوارم نشنیده باشه حرفتو.

من هنوز ج ندادم،نسیم میگه:اخه مگه من خوشگلم؟!!"(جونم رو.کی گف تو خوشگلی حالا.ما فقط گفتیم زیبای خفته.جو گیر نشو هانی...)

من ب نسیم:حالا کی گفت تو خوشگلی؟!!!!یکی از دوستان میگفت زیبای خفته...منم یاد گرفتم.همین...

-کی؟!

-آمممممممممم.میشه نگم؟!!

-بدو بگو

-آناهیتا

-از طرف من آناهیتا رو خفه کن....

-من نمیتونم.خودت زحمتشو بکش.حالش بیشتره...

-هه.من اگه میتونستم ک خودم میومدم بالا خفش میکردم.ولی اخلاصی...

 

زنگ سه فیزیک داشتیم.خیلی اسکل اینه کاشی.ولی خب سر کلاسش دوباره آهنگ حلقه رو گذاشتیم و دوباره خوندیم...خیلی حال میده.وقتی ب قسمت "سال سوم "میرسه و اونجایی ک میگه"مث بادبادک آرام و رها"یاد نسیم میفتمونمیدونم چرا.شاید چون ی آرامش پر تلاطمی تو چهر ه ش هس...

نمیدونم.

زنگ بعدش ریاضی داشتیم.این مرادم ک خفمون کرد.باید فردام ریاضی ببریم.آخه چقدر ریاضی؟!مردیم....

زنگ بعدش امتحان شعر ادب داشتیم.خدا خیرش بده این نسیمو...باعث شد ی بیت خیلی مهم رو یادم بمونه.اول بیته "ن"داشت.منم رو میزم خیلی خیلی کوچولو نوشتم "نسیم".بعد وسط امتحان نگاش کردم و مشکلم حل شد.البته اول همه ی بیتا رو یعنی ۱-۲کلمه ی اولشو رو ی کاغذ نوشته بودم ک اگه یادم رفت نگاه کنم.حالا وسط امتحان پریسا ک جلوی من میشینه امتحانشو داده بعد بلند شده رفته نشسته کنار مهشید(جمله بندیم شاهکاره...).خوبه قبل از امتحان باهاش هماهنگ کرده بودم ک صاف بشین،فلان کن،بهمان کن ک من راحت از اون برگه هه ببینم....بعد از امتحان بهش میگم:"پریــــــــــــــــسا!تو چرا بلند شدی؟!!"میگه:"به خدا اصلا حواسم نبود"میخواستم بزنمش...البته خدا رو شکر امتحانمو خوب دادم.قسمت زیادیشم مدیون نسیم جون (جونشو دریاب...)هستم...

فعلا بوی.

من میرم تا بعد...


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/25 . 5 PM . Sahar
آخرین یک شنبه...
سلوم

امروز روز بدی نبود

ولی آخرین ۱شنبه ی سال تحصیلیه اول راهنمایی من بود...یکی از شیرین ترین و متفاوت ترین سال های زندگیم...

بگذریم

زنگ اول انشا داشتیم و من فک میکردم فیزیک داریم....واسه همین انشا ننوشتم.انشا با موضوی"مصاحبه با کسی ک دوستش دارین"بچه ها اکثرا با دوم سوما مصاحبه کرده بودن.سومایی مث تینا،نسیم،نسترن ،هیوا و .....دوما رو یادم نیس...مهشید وسط زنگ جاشو با هم میزی عزیز بنده عوض کرد و نسترن هم قبول کرد بره ی جای دیگه.منتها واسه ی ی روز.ولی ب هر حال خیلی حالید...خدا رو شکر معلممون ب من نرسید و انشا های ننوشته ی منو ندید.

زنگ دوم هندسه داشتیم ک طبق معمول هیچی نشد...فک کنم سر این زنگ با مهشید کلی گوجه سبز خوردیم...دقیق یادم نیس...پیریه دیگه.

 

زنگ سوم زیست داشتیم

عاشق معلمشم.میمیرم براش.عالیه.میشه گف بیکار بودیم.چون بچه ها داشتن تحقیقاشونو با پاور نمایش میدادن.ما هم هی داشتیم میخوردیم. :دی

مهشید تو این زنگ برام خاطره نوشت...

 آخر زنگ ی ذره وقت اضافه اوردیم...نازیلا رفت موسیقی حلقه رو گذاشت.ما هم خوندیم.عکس فیلم داشت.فیلم پسران فراتر از گل...

خانممون میگف بزن بره پایین ک فقط صدا باشه و تصویر نیاد  :دی

زنگ آخر امتحان شیمی آزمایشگاه داشتیم

مال ما همش لنگ یه اسید بود ک خودم از همون اول گفتم منتها بچه های گروه مخالفت کردن

اخه من زنگ قبلش از یکی همون سوال رو پرسیده بودم...میدونستم.ولی اینا هی میگفتن نه.ولی خب اخرش راضیشون کردم....  :)

از ازمایشگاه ک اومدم بیرون نشستم دیدم ک بچه ها دارن جرئت حقیقت بازی میکنن.تا رسیدم ب من رسید.بهار بود فک کنم ک باید ازم میپرسید.پرسید:دوس داری با کی تو حیاط قدم بزنی؟!

منم کلی فک کردم بعد گفتم:نیوش

وقتی از پارمیدا پرسیده بودن اونم همین ج رو داده بوده .جالبه نه؟!!

شیره نیوشا...

بعدش فهمیدم ک نوبت ب سارا رسیده بوده قبلا و  اون گفته بوده جرئت.رستا هم برگشته گفته:برو به نسیم بگو یابوشی....

من همینجوری موندم....واسه ی مدت تو هنگ بودم...

طفلی سارا....کار مسخره ای بود ولی خیلی باحال...

با زور و بدبختی همه ی کلاس جم شدیم و سارا رو بردیم پیش نسیم.اونم برای ی مدت بعد از شنیدنش کپ کرد....

بد نبود.فقط امیدوارم ناراحت نشده باشه...

بیخی.ادم شادیه.با جنبه س.فک نکنم ناراحتیده باشه.

بگذریم.

فردا ب جای ورزش شیمی داریم و من هنوز امتحان سرویسمو ندادم متاسفانه...نمیدونم کی باید بدم.

فردا امتحان پرورشی و ادبیات داریم...

فردا آخرین جلسه ی اجتماعیه.دلم براش خیلی تنگ میشه...

فردا...

فردا نمیدونم چی میشه دیگه

راسی من نشستم واسه دال ۱۱ص خاطره نوشتم و امروز دادم بهش.اونم گف ک نسبت ب سنم خیلی خوب نوشتم  :دی   هورا...

خوشحالم الان...


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/24 . 9 PM . Sahar
امروز
من دیروز و ی مقدار امروز دپ بودم...

نمی دونم چِم بود...

اونروز داشتم آهنگWish You Were Here انریکه رو گوش میدادم.برای چند لحظه رفتم تو نخ آهنگه.آخه همیشه سرسری ازش رد میشدم.

یه جایی از آهنگ میگه:

Sometimes,

You hurt the ones who love you most

And sometimes,

You hold the ones who leave you lost

And sometimes

You learn, but it's too late

It's too late

 

نزدیک بود گریم بگیره.حالا متن کاملشو واستون میذارم.برین حال کنید...

+گوشیمو دارم آپدیت میکنم بعد از عمری

+امروز زنگ نهار رفتیم پایین دیدیم سوما ی نیمکت گذاشتن زیر تور والیبال و همشون جم شدن.رفتیم جلوتر فهمیدیم جشن عروسی مهشید و سوگند و سوگند رفته دونبال داماد(دایی جون خودم)بع ما هم همگی جم شدیم و عروسی گرفتیم.

نسیم اون وسط یه هو گفت:مهریه ۳۰۰توپ والیبال اصل.

داییمم بد بخت کپ کرد یه دفه...

آقا اصن ینی ک چی؟!

منم زن میخوام.منم میخوام زن بگیرم.نا سلامتی تک پسره خانواده هستما...

مامان صبا من زن میخوام.داییم بهم قول داده ک تا ۷-۸ روز دیگه زن بگیرم

طرف رو هم انتخاب کردم.البته چند نفر در نظرم بودن ک با مشورت با دایی جونم(مهشید)به ی نتیجه رسیدم.

اولین انتخاب ها:مریم،نیکتا،ثمین و تینا

انتخاب نهایی ک با مهشید گرفتم:تینا

حالا فردا ازش خواستگاری میکنم

+گوشیم آپدیتش تموم شده و الان ارور داده.به طرز فجیهی میترسم ک گوشی منفجر بشه یه هو...

کمک

من مامانمو میخوام...

+امروز نشستم۸تا رسم هندسه کشیدم

+فردا امتحان آزمایشگاه شیمی دارم و هیچی نخوندم

+امروز دال دفتر خاطراتمو پس داد.

ب منم دفتر خاطرتشو داد تا بنویسم

منم هیجان زده شدن یه هو۱۱ص با چ رنگ و لعابی نوشتم

+من داییمو میخوام....

فعلا بوی تا بعد


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/23 . 7 PM . Sahar
اردو...
سلوم

خوبین؟!

امروز رفتیم اردو پارک وزارت دارایی

خیلی باحال بود.

کلی بازی کردیم

+من و نرگس همش بدمینتون بازی کردیم.بدمینتونش خیلی خوبه

+من بدمینتونم خیلی بهتر شد.یعنی خیلی خوشگل بازی میکنم الان از نظر خودم

+ب طرز فجیهی آفتاب سوخته و سیاه شدیم

+آب بازی کردیم با خودمون و خانم قربانی،خانم حسین نژاد و خانم ارشاد منش...البته من خیلی آب بازی نکردم

+کلی چیز میز خوردیم...

+پریسا جوجه سیخی درست کرده بود

+کلی گوجه سبز،چیپس و ماست،نوشابه و...میل کردیم

+پانتومیم بازی کردیم کلی...

+من اس ام اسای گوشی مهشیدو خوندم

+مهشید اس ام اسای گوشی منو خوند

+تو سرویس سوگند و نازیلا(مادر و دختر)خوابیدن موقع برگشتن.مهشیدم ازشون عکس و ویدئو گرفت

+آدامس خرسی خردیم

+من ۱گرم هم وزن اضافه نکردم

+در راه رفتن به اردو،یعنی وقتی تازه نشسته بودیم تو اتوبوس و هنوز راه نیفتاده بودیم،مهشید و سوگند بچه دار شدن:نازیلا

+من و نیوش تو اتوبوس با هم بودیم

...


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/21 . 5 PM . Sahar
امروز...
سلوم

چه خبر؟!

امروز خیلی خبر خاصی ندارم...

خب بذارید مرور کنیم:

اول صب ک رفتم مدرسه برنامه ریخته بودم ک بشینم اون ی ذره از شعر رو ک حفظ نکردم،بحفظم...شعره هم که ماشالا ی صفه و نیم.البته کلمات و جملاتش راحته.ولی به هر حال...

تا پام ب مدرسه رسید مستقیم رفتم کنار زمین والیبال...حالا مگیه میشه از این لامصب دل کند...از بس این سومه جالب بازی میکنن ما جدیدا ب این نتیجه رسیدیم ک زمین بازی سوما به خصوص با ایفای نقش زیبای خفته و یی جونگ سانبه،به طرز فجیهی جاذبه داره و امکان نداره بتونی جُم بخوری از جات.تازه من جدیدا میرم تکیه میدم به میله ی تور والیب ک دقیق به ماوازات تور هست زاویه ی دیدم...از اون جا نمیدونی چی میشه...به خصوص وقتی زیبای خفته اسپک میزنه ک احساس توپ بودن بهت دست میده...بیخی

پس من هیچی شعر حفظ نکردم...

حالا رفتیم بالا تازه فهمیدم ک اِاِاِاِاِاِاِاِاِاِ!!!!ما امروز آزمون سنجه داریم...این سنجه هم ک ماشالا مزخرف.

برگه ی آزمونو ک گذاشتن جلوم تا چند دقه همینجوری تو هنگ بود.در کل مخم پکیده بود....بسته بندی...

اصلا هیچی یادم نبود و احساس میکردم ک من الان اصن تو شرایطی نیستم ک بتونم امتحان بدم...ولی خب دادم.۶تا نزده داشتم

علومشو خوب دادم ولی بقیه رو میشه گفت گند زدم.لعنتی چچند تا سوال از تقریب داشت ک این معلم ما تازه امروز بعد از آزمون بهمون درس داد.منم همه ی اون ۳ تایی ک تقریب بود رو نزدم...اکه اونارو میزدم فقط ۳تا نزده داشتم...مراد گیج(مرادی فامیلی معلممون هست ک ما مراد صداش میکنیم.چون خودشم فامیلیه بچه هارو نصفه صدا میکنه...)

بیخی بابا

زنگ اول فیزیک داشتیم.اسم معلمه یه چیزیه ولی ما مخفف صداش میکنیم.یعنی کاشی...

داشت ی چیزی درس میداد هی میگفت:من ۱۰تا کارشی داشتم...الان۲۰تا کاشی داشتم...بعدش...

ما هم هی میخندیدم.این گیجم فک میکرد ک به قول خودش طنز قاطی ماجرا کرده.نمیدونست ک به چشم ما کاشی خودشه....از بس گیجه.

بی شعور برگشته زنگ انشا و هنر مارو گرفته...میخواستم بزنم لهش کنم.بووووووووووووووووق

من کلی داشتم ب مخم فشار میووردم ک انشا با موضوی:مصاحبه با کسی ک خیلی دوستش دارید(از مدرسه) رو چی بنویسم.اونوقت این بوق کلاس انشای مارو گرفته.همچنین هنر.تازه ی خروار مشقم داده...ایش

بازم بیخی

زنگ دوم ریاضی داشتیم ک کلـــــــــــــــــی مشق داده بود.منم مث همیشه هیچی ننوشته بودم.حالا چون همیشه وقتی من ننوشتم مشقارو نگا میکنه،من کـــــــــــــلی استرس داشتم ک این مشقارو قبل کلاس بنویسم...ولی خب ننوشتم و خوشبختانه ندید.البته خیلی وقتایی ه ک من ننوشتم ندیده...اما ب هر حال.تازه تو این زنگ اومد ب ما تقریب درس داد.میخواستم بزنمش...

دوباره بیخی

زنگ بعدش ادب داشتیم ک معلممون گفت کارامون تموم شده و بشینیم تو کلاس درس بخونیم واسه خودمون و آزاد باشیم.ما هم ک امکان نداره بذاریم کلاس برای دو ثانیه در سکوت فرو بره.ماشالا اکیپنفره شده بودیم و داشتیم هی رف میزدیم.یعنی پریسا،پارمیدا،مهشید،من،سوگند،نازیلا،رستا،نرگس،مریم و نیوشا...داشتیم چیزایی رو ک باید واسه اردوی فردا بیاریم رو تقسیم میکردیم.

حالا این نیز گذشت...

زنگ چهارم حرفه داشتیم

با مفتول چند تا آدم درست کردم که بهم چسبیدن و دست همو گرفتن.خیلی حماسی شد.حالا بهتون نشون میدم.

منو پریسا هم کارای چوبمونو چسبوندیم و به معلم حرفه نشون دادیم.اونم نمره داد.معلممون انقدر از کار مفتولیم خوشش اومده بود...

بقیه ی بچه های گروه هم طبق معمول کاراشونو تموم نکردن.منتها منو پریسا کارامونو تحویل داده بودیم و اونا اگه نمره نگیرن تقصیر خودشونه...

حرفه هم تموم شده...

 تو این زنگ تفریح کنار زمین والیبال بودم ک تیا با یه ظرف غذا اومد...وای عالی بود..جاتون خالی.پیتزا اورده بود بهم بده.کنار زمین والیب نشستو ما هم ک همیشه اونجا ولیم.به منم داد کلی...

مممممممممممممم.خیلی خوب بود.مامانش درست کرده بود.

حالا تو این زنگ تفریح زیبای خفته جارو رفتگری گرفته بود دستشو داشت تو دهن همه گرد و خاک میکرد.مهشیدم ک سریع به سرفه کردن بیفته.بی شعور داشت تو دهن مهشیدم میکرد.ماشالا کَرَم ک هس.گلومو پاره کردم تا بشنوه:مهشید سرفه میکنه.نکن...

اونم بالاخره شنید و نکرد.تازه بعدش اومده میگه خوبی؟!

پررو...

مهشید بچم کلی سرفه کردوحالا تو وب خودش برید بخونید.

 

+امروز سوگند و مهشید عروسی کردن


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/20 . 5 PM . Sahar
من همیشه شادم...
سلوووووم

چه خبرا؟!

من ک عین همیشه سرخوشم واسه خودم.

خب دلایل سرخوشی امروزم:

۱-امروز من دایی دار شدم

مهشید شده داییم(همون اِم خودمون)

صبا هم شده مامانم

امروز تو سرویس ب تینا(ایکش)گفتم میشه تو مامانم بشی؟!

اونم گفن:"چیه؟!نکنه میخوای خواهر گیلدابشی؟"منم همینجوری موندمووو

آخه منو چ به گیلدا(یی جونگ سانبه).آخه میدونی داشتم قبلش میگفتم ک یکی از دوستام خیلی از یی جونگ سانبه خوشش میاد...اونم این جوری برداشت کرد.البته من براش توضیح دادما.

تازه ی چیزای دیگه هم فهمیدم:مهشید با زیبای خفته برادرن و ایکس زن سابق زیبای خفته هستش.پس متاسفانه زیبای خفته دایی من میشه و خوشبختانه ایکس زندایی سابق من.حالا یی جونگ سانبه هم بچه ی ایکس هستش.همین.اینارو امروز ایکس بهم گفت.

خواهرای من میشن:پاری(پ)و پریسا(پی)

منم داداش کوچیکه هستم

۲-امتحانامو عالی دادم.

عربی:۲۰   قرآن:برای اولین بار ۲۰ شدم شفاهی     کتبی هم ۲۰

تا الان حساب،هندسه،فیزیک،زیست،قرآن و عربی رو ۲۰ شدم ولی شیمی رو جدا گند زدم رفت

۳-الان نشستم یه ذره ‌BOYS OVER BLOWERS دیدم جیگرم حال اومد

۴-یه ویدئوی جدید از دبل اس دانلود کردم

۵-امروز کلی آب بازی کردیم تو حیاط

۶-دارم شعری رو ک واسه ادبیات بود رو حفظ میشم

۷-فردا قراره ک دفتر خاطراتم رو بعد از این که ایکس نوشت بگیرم و بدم ب دال...

آه خدایا...چه قدر زندگی شیرینه...

۸-نیوشا وب زده:همه چی...

9-پنجشنبه اردو داریم...پارک وزارت دارایی

 

حالا یه سری چیزه غم انگیز:

1-معاون پایه ی دوما و سوما با بچه های منتخب اردوی مشهد رفتن مشهد...اونوقت اخی جون(معاون پایه ی ما)مونده.من موندم چرا این نمیره زیارت؟!چرا نمیره حرم آقا؟آخه وقتی فرصت هس و میشه رفت مگه امکان داره ک مسلمون نره؟!هان!!!!؟

امروز تو کلاس با بچه ها تصمیم گرفتیم ک اگه خدا بخواد باهم پول جم کنیم یه بار معاون پایمون(معلوم نیس معاون کدوم سال)رو بفرستیم مکه....ایشالا حج واجب ک ی یه ماهی طول میکشه...

2-دال ج اسمو نمیده

3-هنوز کامل شعر رو حفظ نشدم

4-تو این دو سه روز 3نفر رو از دست خودم ناراحت کردم

5-شیمیمو گند زدم+ادبیات ترم

 

دیگه همینا دیگه.البته باید بگم ک شادی های من همیشه بر ناراحتی هام غلبه میکنند و من همیشه سر خوشم

اینو یادتون نره...فعلا بوی تا بعد

بوی بوس...


برچسب‌ها: فرزانگان
. 91/02/19 . 6 PM . Sahar
اخه واقعا این چه وضعیه؟!
 اه

بابا این چه وضعیه اخه؟!

چرا تو مدرسه ی ما این جوریه؟!

این رسم یابو و یابوپرور و بزغاله و گل و گلدون و بزغاله پرور،همشون به طرز فجیهی خز شدن...

کسی هم همت نمیکنه که بیخیالش بشن...

اصلا یعنی چی این حرفا؟!!

واقعا معنی داره که یه اول بره واسه ی سوم ....بیخی..نگم سنگین تره...

این مسخره بازیا چیه آخه؟!واقعا ارزششو داره که به خاطر یکی که نه درست حسابی میشناسیش و نه درست حسابی اون تو رو میشناسه،با بهترین دوستت دچار مشکل شی و دوستات ازت نا امید بشن؟!

فکر نکنید اینارو دارم میگم چون خودم از یه سوم خوشم میاد و میخوام روم اسمی گذاشته نشه...

ولی خدایی یه ذره فکر کنید...شما دوست دارید یکی عین بچه ی آدم;مثل بچگیامون که میرفتیم تو پارک و وقتی تنها میشدیم به یکی میگفتیم:"سلام.دوست داری با هم دوست بشیم؟"بیاد بهتن ابراز علاقه کنه یا مثلا طوری که از یکی خواستگاری میشه؟!

مطمئنم همتون برای دوست شدن با یه دختر هم مدرسه ایتون راه اول رو انتخاب میکنید.

دیگه این قضایا یه کن لوس شده.الان هر دو طرف از این قضیه اذیت میشن.همون بهتر که

۱-عین دو انسان متمدن با هم دوست بشن

۲-یه کم با علایق هم مثل همه ی دوستا بیشتر آشنا بشن

۳-اگر به هم دیگه اعتماد داشتن شماره هاشون رو به هم بدن

البته مرحله ی ۲و۳ رو میشه جا به جا کرد.

بعد از دیگه زندگی شیرین میشود...

خودم رو ملزم میدونم که یاد آور کنم هیچ کدام از افراد نباید مغرور باشن...افتاد؟!

این جوری همه روابط همه ی بچه ها با هم خوب میشه،هم این که کسی از دست کس دیگه ای ناراحت،عصبانی،و دچار از بین رفتن اعصاب نمیشه...

وسلام.نامه شد تمام.

اگه همه ی دوستانی که اینو میخونن از این به بعد ضد هرچی یابویی و بزغاله ای و....هستش عمل کنن،؟تا چند وقت دیگه فرزانگان=بهشت

من خودم به شخصه از این به بعد به هیچ کدوم از الفاظ بالا احترام نمیذارم و سعی میکنم دیگران رو هم راضی کنم.

خب دیگه.من باید برم.فردا امتحان ترم ادبیات دارم

به حرفام خوب فکر کنید.من الکی از وقت درس خوندنم نزدم و اومدم این جا.یه هدف بزرگ داشتم.

پس بوی بوی تا بعد...


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/17 . 4 PM . Sahar
این چه وضعیه؟!!
این شعرارو واسه سمادیای کاذب و دروغی سال بعد که با بچه ها قرار گذاشتیم اوله صداشون کنیم گذاشتم.

خدا میدون سال بعد مدرسمون به چه وضعی کشیده میشه...

من نمیگم همه ی باهوشا اومدن و بقیه ی خنگا و گیجا موندن بیرون ولی به صراحت میتونم بگم که همه ی بچه باحالا و کسایی که پتانسیل باحال شدن رو دارن اومدن و بقیه که موندن بیرون یا باحال نیستن و نمیشن و یا در باحالیتشون تغییری ایجاد نمیشه و ارتقا پیدا نمیکنن...

اون روز۱/۴ی ها اعتصاب کرده بودن.نشسته بودن وسط زمین بسکت و یه سری شعار میگفتن.

من از این کارا خوشم نمیاد.چون خود اولا نمیتونن کاری بکنن.باید چند تا سوم هم پایه باشن.فکر کنم اون سومه که اسمش ستاره هستش حسابی از پس این کارا خوب بر بیاد.اگه یکی میتونست اونو راضی کنه که به این اعتصاب بپیونده،مطمئنم به یه جایی میرسید...

بیخی.مهم نیست.ما کار خودمونو میکنیم.از الان باید به ورودی های سال بعد بگم که شما سال بعد هم اول هستین و هیچ کس شما رو یه دوم نمیشناسه. و همه بهتون اوله خواهند گفت.حتی شاید معاون پایه تون با ما متمایز باشه.امیدوارم...

مطمئنا ما رو با شما تو یه کلاس قرار نخواهند داد.چون جو کلاس با یه سری سمپادی کاذب به هم میخوره.همین بهم خوردن جو مدرسه بسه مونه.

خدا میدونه سال بعد چه بچه خر خونا و چه سوسولا و لوس و از دماغ فیل افتاده و خردی و شوت و...وارد مدرسه میشن.

تو رو خدا برامون دعا کنید که سالم بمونیم.چون من یکی که اصلا حوصله ی یه سری بچه مامانی رو ندارم.فعلا بوی.

راستی به دال اس دادم.اونم ج داد.دارم از خوشحالی تو آسمونا سیر میکنم....


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/15 . 8 PM . Sahar
بارون...
یه شعر دیگه از حلقه که من خیلی دوستش دارم:

 

بارون
باز باران می بارد

بر صورت و بر دستانم...

می شوید ترس و درد و غم هایم را

می دویم و می خوانیم با هم

قطره های بارون

حلقه های تودرتو

سر هامون رو به آسمون ابری

دل هامون پر از هیاهو...

دنیای من این جاست

دنیای شادی و غوغا

دنیایی که خط سرخ و صاف آن باغیه با گل های زیبا

یک لکه ی آبی...آبی

دریا و دریا هاست...دریا...

پیغام ماهی در فواره ها پیداست...(2 بار)

بادبادک های ما

در آسمان پر می گیرند

بی ترس و واهمه از شکارچیان

در کنار هم اوج می گیرند

باید با خیال پریدن شکارچیان را آشنا کنیم

تا هیچ بادبادک سپیدی در آتش گلوله نسوزد

بیایید با کاغذرنگی

کفتر بدیم به هوا...

گل به باغ زمستون

ماهو بدیم به شب های آرام رویا...

دنیای ما بچه ها آسمونش یه رنگه

زمینش پر گل و نور

نه دشمنی نه جنگه

راز این آواز

مارا کند سرمست و شاد

می طراود خنده بر لب های من

می رقصد با آواز ما باد

پرنده های قلبم همه می رن تو هوا

سایه ها از میشن می شن جدا...

با هم می خوانیم ای شادی بی پایان

در وجود ما جاری بمان...


برچسب‌ها: فرزانگان
. 91/02/15 . 8 PM . Sahar
در نفس سازی...
این یه شعر از حلقه هست که من همین امروز پیداش کردم و تازه تو روز نمایشگاه آفتاب برای اولین بار شنیدمش.گفتم شاید بهتر باشه شمام آشنا بشید باهاش:

در نفس سازی

درنفس سازی

چرخ آسیابی

دامان صحرایی

بر موج آبی

در گیسوی پیچک

فرومی ریزد

از پس تنهایی

با بی قراری باد

ای کولی وحشی

در رگ آتش

با جوشش و رویش

می رقصی سرکش

همنوای برگ

با تو می گویم لا لا لا لا...

دامان صحرایی

مهر گردان از نغمه ی لالایی

که می سرایی

در رهایی از غم

تا بیارامی

کودک زمان را

در بسترش در قرن لا لا لا لا...

گر روح پروازی

سروش رازی

خنیا گر هستی

کرنش ابران

تا تخت خورشید

از برای توست لا لا لا لا...

در نفس عیسی

زندگی هستی

اهورای مهررا

تو می پرستی

پیام دادار

در کلام توست

ای آدم خالی

بیا بخوانیم

که می شراید باد

شعر بی پایان

به همراه ما

در جهان راز لا لا لا لا ...


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/15 . 8 PM . Sahar
خوش حال و شاد و خندانم.قدر دنیا رو میدانم...
سلوووووووووووووووووووووووووووم
چه طور مطورین. من که خوشحلم در حد جام جهانی.......

 

تونستم شماره ی دال رو با اجازه ی خودش به دست بیارم.همشم مدیون ایکس هستم.عجب دختر گلیه ایکس.اصلا من واقعا دوستش دارم.یه دوست عالی.از دال اجازه گرفت و شمارشو بهم داد

راستی آهنگ وبم چه طوره؟!کاملا مناسب حال و هوا هستش.

حالا من موندم فردا چه طوری تو چشای دال نیگا کنم؟!!!نمیدونم ایکس بهش گفته خیلی دوستش دارم یا نه؟!از ایکس میپرسم...

وااااای.خدا...چه قدر دل خجسته ای دارم من!...دیگه از اِم و ایکس تا دختر خالم بهاره،همه دارن بهم میگن.ولی چه کنم.دارم میترکم از شادی*****************

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوســـــــــــــ(این یعنی ادامه دارد)))))))


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/15 . 3 PM . Sahar
روز سمپاد
دوستان سمپادی گلم...

روز سمپاد بر همتون مبارک  ای بچه باحالای سمپادی***


برچسب‌ها: فرزانگان
. 91/02/14 . 9 PM . Sahar
امروز وقت ندارم...
سلام

دیگه نمیگم سلوم.جالبه نه؟

امروز یه روز جالب و خاص بود.

فعلا نمیتونم توضیح بدم .

بعدا میگم


برچسب‌ها: فرزانگان
. 91/02/14 . 7 PM . Sahar
یه سری چیزه جدید
سلام.

میخوام بگم دیروز بهترین روز عمرم بود(یکی از بهترین روزهای عمرم)

تا ساعت ۸ مدرسه بودیم و من داشتم غرفه ی سازه رو میچیدم.البته ۳تا سوم میگفتن کارا چیه و من میرفتم اونارو کمک میکردم.فک کنم ازم خوششنون اومد(خطاب به حسنا جان:بعضی ها هم بودن...)

بیخیال دیروز.حوصله تعریفیدن ندارم.

می ریم سراغ اصل مطلب.

من داره از خودم بدم میاد.خیلی هم بدم میاد.

احساس میکمک یه مقدار زیادی زود درباره ی دیگران اظهار نظر میکنم.مثلا همین زیبای خفته...

امروز فهمیدم چه قدر بدبخت دختر خوبیه.شین یه چیزی بهم نشون داد که اصلا در کف بزرگوای این زیــــــــــبــــــــای خـــــــــفـــــــــتــــــــــــه موندم

یا مثلا یه مثال دیگه:

یه دختره هست تو مدرسمون که سومه اینم.اسمش:آرمینا.

من از اول سال یعنی از همون اول که وارد این مدرسه شدم،از این بدم میومد.بدون این که حتی باهاش یه کلمه حرف زده باشم.هر جا حرفش میشد میگفتم که من از این بدم میاد.اونم خیلی غلیظ.دو و برشم نمی پلکیدم اصلا.یابو هاشو حسابی اذیت میکردم(الانم میکنم.کلا من تو کار حرص دادن یابو ها هستم...) و اصلا همه جوره مخالفش بودم.

ولی تو این ۲روز که شده عضو سرگروه های سازه یعنی همون سه نفر سومه و من تونستم یه ذره باهاش حرف بزنم و خیلی کم کمکش کنم،فهمیدم که اصلا م دختر بدی نیست...و من بازم زیادی تند رفتم و باز هم باید برای خودم متاسف باشم

بازم مثال:مبینا۱/۶

مبینا یکی از بچه های یکه شیش هستش که من اول سال از این متنفر بودم و به همبن دلیل اصلا نسبت به خودشون و کلاسشون حس خوبی نداشتم.یعنی از یکه شیشیا بدم میومد.عوضش الان عاشقشونم.الان تو رده بندی کلاسا میگم:اول یکه دو بعدش یکه شیش.

اینم یه نمونه دیگه از زود قضاوت کردنام بود...

من میگم باید برم بمیرم...شما هی میگید نه.

آخه خدایی این چه رفتار گندیه که من دارم؟!

انقدر عصبانی بودم یه دلستر خانواده رو دو دقه ای تموم کردم.خیلی از دست خودم حرصم گفته.خیلی زیاد.آخه چرا؟واقعا چرا؟

-من به نتایجی رسیده ام:

+بدون صدا فکر کنم(رو سایلنت باشم)

+تا وقتی کسی رونشناختم حتی در حالت سایلنت همواسه خودم نظر ندم راجبش(واقعا سخته)

+ایکس خیلی فرد خوبیه واسه ی در میون گذاشتن ناراحتی ها و شادی ها باهاش.

++++من از یه سومه خیلی خیلی خوشم میاد(تو رو خدا فکر نکنید آرمینا،زیبای خفته یا ایکس هستش چون اصلا حوصله ی نه گفتن رو ندارم.دوستانی هم که میشناسنش به اسم دال تو نظرات صداش کنن البته خانم دال.)

+سوما خیلی بیکارن

+من عاشق مدرسمون هستم

+همه ی سوما اِم رو میشناسن و دوستش دارن.

+من شعر خونه ی ما از حلقه رو میپرستم

+رستا دختر خوبیه خیلی

+مو های طلایی به من نمیان

+اِم بیش از حد بی مسئولیت هستش.

+همه ی کارای سازه رو من انجام میدم

+تو مدرسه موندن واقعا لذت بخشه.

+من عاشق دوستام هستم.

+زیبای خفته رو دوست دارم منتها خیلی خیلی کم.در حدی که نمیشه گفت متوسط.ولی اسمش دوست داشتن هم نیست دیگه خودتون دریابید چیه.

+هیچکس انتظار نداشت که من از یه سوم اینقدر که از دال خوشم میاد خوشم بیاد...

+از این به بعد به جای این که از بابام پول بگیرم،از مامانم پول میگیرم چون بابام۱۵تومن ۱۵تومن میده ولی مامانم۲۰تومن۲۰تومن.الان در طول دو روز ۵۰ تومن از مامانم گرفتم،۳۰ تومن از بابام.

+من عکس گرفتن با دوستام رو خیلی دوست دارم.

+عاشق قاصدک ها هستم

+دال شکلات باراکای انگشتی خیلی دوست داره.

+...


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/13 . 11 PM . Sahar
امروز خیلی حال داد
سلوم

چه طورین؟

کلی خبر خوب دارم(البته نه کلی...فقط چندا تا)

امروز نه امتحان ورزش دادیم نه اجتماعی و نه ادبیات...

خیلی جالبه نه؟

زنگ اول که ورزش داشتیم و معلممون نیومده بود(ما هم نتونستیم بریم بازی کنیم).رفته مکه.منم هنوز امتحان ندادم.خدا کنه به مناسبت این که رفته مکه حداقل نمره ی منو بده...

زنگ دوم اجتماعی داشتیم و خانممون داشت جملات مهم کتاب رو میگفت که ما خط بکشیم(این کتاب ما نابوده اصلا.سر جمع ۱۰ تا جمله ی مهم نداشت).همینجوری داشت میگفت که بحث اتحاد و همکاری شد.منم پریدم اون وسط و گفتم:"ما تو کلاسمون یعنی۱/۲همه اتحاد داریم و همه مون پایه ایم."یه دفه خانم از اِن پرسید:"درس خوندی؟"و این یعنی این که میخواد درس بپرسه.ما ها هم همه موهای تنمون سیخ شد.چون هیچ کدوممون حتی یه کلمه هم نخونده بودیم.زنگ تفریح هم ول معطل بودیم(مثل همیشه)اِن طفلی مِن مِن کنان گفت:"کم خوندم"خانممون یه ذره تحدید کرد و بعدش اِن گفت:"خوندم خانم.بپرسین"همه نفسا حبس شده تو سینه که یه هو خانم گفت:"دیدی اتحادتون کمه؟!اگه اتحادتون خیلی بالا بود به گفته ی تو،اِن نمیگفت که بپرسم و به حرف شما که دارین بهش میگید بگه نخونده گوش میداد..."همه کفمون بریده بود.من به شخصه یه دست بلند واسه ش زدم.خیلی باحال بود.سر کلاس یه نامه نوشتم:"من و پی میریم هدیه ی خانم برای روز معلم(که یه برگه بود و همه ی بچه ها داخلش چند خط یادگاری نوشته بودن)رو بدیم.اونوقت وای تا ۳ میشماره و شما بگید خانم قربانی روزتون مبارک.این برگه رو بده نفر بعد"و این نامه رو دادم بغل دستیم.در عرض دو دقه کل کلاس در جریان بودنو خانم هم هیچی نفهمیده بود.من . پی هم رفتیم برگه رو دادیم...خانممون خیلی خوشش اومد و گفت ابتکار جالبیه...برنامه شو پی چیده بود.

زنگ تفریح که خورد همه بدو بدو رفتیم حیاط تا آب بازی کنیم.ولی پِ گفته بود که هیچ کس اجازه ی بطری اوردن نداره و باید با دست خالی بریم پایین.ما هم قبول کردیم.رفتیم پایین و از شانس خوبمون(شانس خوب من) یه لیوان اون جا بود؛دقیقا روی آبخوریمنم لیوان رو برداشتم و افتادم به جون بقیه.بچه ها هم منو حسابی خیس کردن.همه ی لباسام حتی لباسی که از زیر مانتو پوشیده بودم حسابی خیس شده بودبا ترس و لرز که معاونمون ما رو نبینه به زور رفتیم بالا.

حالا سر زنگ همه دستا باز و پاها دراز بلکه زود تر خشک شیم.من که به خودم میگفتم:"من غلط بکنم زنگ بعدم برم آب بازی"سر این زنگ دبیرمون برگه های امتحان میان ترم رو داد.شدم ۱۴.۷۵از ۱۵.

زنگ تفریح که خورد همه با سرعت هر چه تمام تر به سوی حیاط راه افتادیم و البته این دفه وسایل دفاعی و جنگی به همراه خودمون داشتیم یعنی بطری و قمقمه.رفتیم پایین و همه بطری هامون و پر کردیم و ریختیم رو سر هم.منم ایکس رو خیس کردم.اونم افتاد دنبالم و منو خیس کرد.وای از حسودی داشت میترکید.هی حرص می خورد و جوش میزد.منم این وسط فیض میبردمکرم ریختن واقعا لذتبخشه...حالا ما هی همدیگه رو وسط زمین والیبال دنبال می کردیم و آب میریخت تو زمین این سوما هم داشتن بازی می کردن(زیبای خفته و ییجونگ سانبه و...منتها ایکس تو زمین نبود.)زیبای خفته همش به ما میگه:"اولا تو زمین والیبال آب نریزید.خیس میشه.ما زنگ بعد با دبیرا بازی داریم."ما هم هی آب میریختیم تو زمین والیبال و این زیبای خفته هی حرص میخود و من بازم فیض میبردمآخرش برگشت گفت:"میرم به معاونتون میگم"ما هم گفتیم بگو.حالا این وای و اِم برگشتن بهش میگن نرو.باور کن میخواستم بزنم با دیوار یکیشون کنم.اه اه اه اه.وای که تو زمین والیبال منو به زیبای خفته بد فروخت.برگشته به من میگه:"سحر نسیم میگه خیس نکن.خیس نکن دیگه."منم عصبانی شدم و گوششو گرفتم.زیبای خفته هم از اونور اومد دست منو زد پایین.حالا در این لحظه وای از شادی در آسمونا سیر می کرد.بگذریم.داشتم میگفتم.اِم و وای بهش گفتن که نگه و اونم نگفت.

زنگ بعدش که ریاضی بود خانوممون گرمش شده بود.همش پنجره هارو باز میکرد و ما داشتیم منجمد میشدم.راستی پاک یادم رفته بود که قضیه ی دونات رو بگم.معلم ریاضیمون برای تمرین نسبت تناسب بهمون دستور پخت یه کیک و نسبتاشونو داده بود و ما باید حل میکردیم و دونات درست می کردیم.هم من درست کرده بودم هم سوگند.دیشب هم به ایکس و شین و کیمیا و نگار که تو سرویسمون هستن اس داده بودم که من براتون دونات میارم.وقتی به وای گفتم که قراره واسه ی ایکس دونات ببرم هی بیشتر حرص میخورد و من بشتر فیض میبردم...این دوناتارو که درست کردیم دادیم خانممون تست کردو فکر کنم کلی کیلو کالری خورد.البته خودمونم در حد خیلی باحالی خوردیم...اول کلاس زیبای خفته اومد سر کلاسمون و گف:"این زنگ با دبیرا بازی داریم.به دبیرتون بگید بیاد بازی."منم به معلم ریاضیمون گفتم.اونم هیکل خاصی نداره.تپل و با قدی نسبتا کوتاه.

زنگ تفریح دوباره با سرعت هر چه بیش به سمت زمین والیبال رفتیم.این دفه همه نشستیم کنار زمین والیبال بلکه خشک شیم و بازی رو ببینیم.واااااااااااااااااااای.نمیدونی.این دبیرا بازیشون شاهکاره جدا.آبروی هرچی معلمه بردن.البته خانم مرادی(دبیر ریاضی)،خانم قربانی(فداش بشم معلم اجتماعی)و نظری(معلم ورزش) بازیشون خیلی خوب بود.ما بازی خانم مرادی رو کف کردیم.چون خیلی خوب بود بازیش.در هر حال هر چی باشن بازیشون به ییجونگ سانبه و زیبای خفته نمیرسه قطعا.چون این سوما یه اسپکایی میزنن که آدم دهنش وا میمونه.زیبای خفته همچین سرویس چکشی میزنه که اونورش ناپیدا...آقا این بازی والیبالم تموم شد و ما - دقه همه بچه ها پایین موندیم و بالا نرفتیم.آخرش معاونمون با هزار و یک بدبختی جمعمون کردو سوما۱۵-۲۵بردن.

این زنگ ادبیات داشتیم.معلم ادبیاتمون گفت چون جلسه ی آخره قبل از امتحان ترم یعنی ۱۸ اردیبهشت هست،درس میده.

ما هم حال کردیم.

بعدشم که اومدیم خونه و ....

فردا باید تا ساعت۸ شب بمونیم مدرسهواسه نمایشگاه آفتاب قراره غرفه هامونو درست کنیم.هورررررررررررررررررا

زبانمم واسه فردا پرید.

فعلا تا بعد.فردا امتحان قرآن دارم و یه خطم نخوندم

تا بعد.***


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/11 . 6 PM . Sahar
ول گشتن و خندیدن تو مدرسه...
اه

جدیدا هر چی مینویسم دستم بهش میخوره و میره.

الان کلی نوشته بودم و همش پرید

الانم بای  برم درس بخونم

سریع یه خلاصه ای میگم و میرم

من فردا ۳-۴ تا امتحان دارم:عربی نیمترم-ادبیات مستمر-اجتماعی-ورزش

امروز خیلی تو مدرسه ول بودیم

زنگ۱:انشا که رفتیم و فیلم دیدیم...

زنگ۲:هندسه که برگه هامونو داد)شدم۳از۳.۵(و چند تا سوال پک کردیم

زنگ۳:زیست که عاشق معلمش هستم.خیلی گله.خانوممون داشت درس میداد که ما هر چی رو تکرار می کردیم کش میدادیم.خانوممونم عصبانی شدو خودش با شوخی و خنده(فداش بشم عصبانیتشم با لبخنده اومد هر چی رو که میگفت با کش دادن بگه.هی میگفت و ما هی میخندیدیم.آخرش وای ادای خانومو در اوردو گفت:"خیلی باحال در میاره ادامونو"بعد خانوممونم همینجوری با کلی خنده اومد طرف وای و گوششو خیلی جالب گرفت و همه(خانم+وای+ما و بقیه)زدیم زیر خنده.خانممون به وای گفت که باید بری جلسه ی بعد واسه ی همه بستنی بیاره.ما هم از خدا خواسته همه دست و جیغ و هورا و....بعضی وقتا یه بستنی ۴۰۰تومنی به اندازه ی یه کنسرو خاویار می ارزه.البته اگه با دوستات بخوریش...تو کلاس ما قبلا هم سابقه ی  بستنی خریدن بوده.یه بار همین معلمه زیستمون باعث شد که اِم مارو یه بستنی مهمون کنه...این دفه هم قراره اِم سر کلاس عربی به همه آدامس خرسی بده.آخه اونجا هم جریمه شده و ما همه از این بابت خرسندیم

بگذریم...

 زنگ آخر شیمی داشتیم.معلمشو دوست داشتم ولی از شیمی بدم میاد.

خدا رو شکر معاون پایمون اومد و گفت ساعت۱۲:۴۵ زنگ میخوره و میریم پایین.چون واسه ی روز معلم برنامه دارن...خیلی شاد شدیم.بس از ۴۵ دقه از کلاس پرید.

پایین همه جمع شدیم تو حیاط.حیاطم حسابی گرم بود و داشتیم می پختیم...مخمون داغ کرده بود.واسه همین رفتیم بطری هامونو پر کردیم و اوردیم.باهم اب بازی کردیم در حد عالی.منم بیش تر از همه خیس شدم و البته بیشتر از همه خیس کردم.تعداد زیادی اول رو خیس کردم+یه دوم(شین که بعدا بهتون معرفی میکنم)و یه سوم(ایکس).خوش گذشت.موقعی که داشتن برنامه رو اجرا می کردن زیبای خفته رفته بود تو کلاس و داشت از پنجره دست تکون می داد.فکر کنم معاون پایمون دیدتش...یعنی به معاونشون میگه؟!

خدا کنه بگه...آمــــــــــــــــ....نه...خدا کنه نگه آخه معاونشون خیلی بداخلاقه.اون بدبختم گناه داره...آقا اصلا بیخیال.خدا کنه معاونمون ندیده باشدشون.

وسلام.نامه شد تمام

فعلا تا دفه ی بعد بوی بوی***

نظر یادتون نره...


برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/10 . 3 PM . Sahar
امروز تو مدرسه...
( ببخشیداین مطلب رو گذاشته بودم.بعد با گوشیم اومدم چک کنم کلش پرید.عذر میخوام.دیگه تکرار نمیشه...)
برچسب‌ها: فرزانگان
Continue
. 91/02/07 . 10 PM . Sahar
فرهنگ لغات(قسمت3)
سلومی دوباره.

من ساعت ۴ باید تولد باشم و الان سریع هر چی لازم باشه میگم بهتون.

امروز میخوام یه سری از هم ژایه ای های خودمو براتون توضیح بدم که من خیلی دوستشون دارم ولی عضو F6 نیستن.

1-نی:نی خیلی بچه ی باحالیه و اولین دوستیه که تو فرزانگان پیدا کردم.توی روز اول فرزانگانی من باهاش اشنا شدمو از اون موقع خیلی باهاش حال کردم.از اول سال تا پایان ترم اول باهاش هم میزی بودمو کلی با هم سر کلاس حرف می زدیم و میخندیدیم ولی انقدر این معلما غر زدن که من بدبخت به ناچار خودم به صورت خودجوش جامو عوض کردم و اومدم کنار یکی از غیر قابل تحمل ترین بچه های کلاس در اون زمان(چون مجبور بودم برای افت نکردن انظباتم جامو عوض کنمو فقطم اونجا خالی بود).نی هم خیلی از دستم ناراحت شد و فکر کرد من قصد دیگه ای داشتم.الانم من نی رو خیلی دوست دارم و خیلی علاقه دارم که عضوF6 باشه.ولی متاسفانه همون طوری که گفتم ظرفیت کامله و منم نمیتونم کسی رو خود سرانه وارد گروه کنم هر چند همه ی گروه دوستش دارن.خیلی تو موارد یابو و اینا دخالت نمی کنه ولی خوب درک می کنه ادم چی میگه

 

2-اف:اف بچه ی خوب و ساکتیه.خیلی زیاد از وسایلش مراقبت میکنه و خیلی روشون حساسه.تو بعضی موارد شبیه به منه مثلا از انریکه خوشش میاد ولی در کل من خیلی ادم باحالیم.دوست خوبیه ولی یه مقدار باید پایه تر باشه.با پی خیلی دوسته و پارسال تو یه مدرسه بودن.یکی از گزینه ها واسه ی ورود به F6 بود چون خیلی دوست دیگه ای به جز پریسا نداشت و درست نبود که از پریسا جدا بکنیمش ولی خب F6 جای هر جور ادمی نیست.فقط باحالا میتونن وارد این گروه بشن.اینم اصلا تو باغ یابو و اینا نیست.

Continue
. 91/02/07 . 3 PM . Sahar
فرهنگ لغات(قسمت2)
اینم از قسمت دوم فرهنگ لغت که اشخاص فرعی و غیر از F6 رو داخلش توضیح میدم.

 

اول دوم سوما رو توضیح میدم.

ایکس:یه سوم فوق العاده خوب و با شخصیت که هم سرویسی من هستش و وای یابوشه.ایکس مهربونه و با من نسبت به بقیه ی اولا خیلی دوسته.هم والیب بازی می کنه هم بسکت.دوست صمیمی اون سوم مغروره هستش.ادم باحالیه.لواشک خیلی دوست داره.تنهایی از خونه بیرون نمیره و فکر کنم زبانشم خوبه.اکیپ دوستایی که داره بچه های باحال و خوبی هستن به جز یکیشون(همون یابوپرور مغروره)فکر نکنم با یابوپرور بودن مشکلی داشته باشه و فکر نکنم عاشق اولی باشه(مطمءنم عاشق اولی نیست)منم یا بوش نـــــــــیـــــــــــســـــــــــتــــــم

زیبای خفته:همون سوم خیلی مغروره که منم ازش متنفرم و پ میگه که یابوشم(اه اه اه اه خدا نکنه)خیلی خفن یابوپرور و یابو تا دلت بخواد داره.والیبالش محشره.عالیه.فوق العادس

 

فعلا بوی بوی تا بعد...

من دارم میرم خرید.هورررررررررررررا*****

. 91/02/06 . 5 PM . Sahar
فرهنگ لغات(قسمت1)
فکر کنم برای این که خاطراتمو بهتر متوجه بشید نیاز هست که افراد رو بشناسید.ولی من نمیتونم اسم خودشون رو بگم.به همین دلیل اسم واسشون انتخاب می کنم همیشه با اون اسم ها نام می برمشون.

من و دوستام یه گروه ۶ نفره داریم به اسم F6 این گروه در تلاش هستش که بهترین باشه.از همه نظر.از گروهF4 توی Boys Over Flowers گرفته شده ولی خب این یه گروه دخترونه و 6 نفره هستش که وضع مالی بچه هاشم به صورت میلیاردری نیست.یه سری بچه باحال و خاکی،با درس خوب و اخلاق عالی که دوستای زیادی دارن.خیلی ها دوست دارن وارد این گروه بشن ولی خب متاسفانه ظرفیت تکمیله.

اعضای این گروه عبارت ان از:

1-سحر:سرگروهF6 که خود گلم هستم و با خیلی از اولا دوست هستم.یابو نــــــــــــیــــــــــــــســـــــــتـــــــــــــم و همون طور که خودتون می دونید ادمه باحالیم.درسمم خوبه.عاشق همه جور تکنولوژی هستیم.

2-اِم:بهترین دوستم که از این به بعد توی پست ها به اسم ام صداش میکنم.بچه ی عالی ای هست.بچه ی باحال.عشق ورزش و همچنین یابو.

3-وای:وای یکی از جالب ترین بچه های گروهه.چون اصلا تکلیف مشخص نیست.ورزشش عالیه اینم.خر میزنه.یه مقدار نامرد تشریف داره.یابو ایکس هستش.

4-پی:این بهترین دوستم بعد از ام هستش.فوق العاده منطقی.گاهی اوقات تو تریپ آدم بزرگا.مهربون.فوق العاده با معرفت.فوق العاده فداکار.هر موقع من حالم بد بوده و موندم تو کلاس،فقط اون پیشم مونده و نه کسه  دیگه ای.همیشه به فکر اینه که مشکلات بین بچه هارو حل کنه و هر کدوم از اعضا که باهم مشکل پیدا میکنن،اون کمکشون میکنه که آشتی کنن.مثلا قهر های روزانه ی ام و وای.درسش خیلی خوبه.در خیلی از موارد از من بهتره(البته در حد نیم نیمره یا 25صدم).اصلا یابو نیست.با هیچ دوم یا سومی هم فکر نکنم دوست باشه.اصلا به یابو و یابو بازی اعتقاد نداره.به منم تهمت یابویی نمیزنه.

5-پِ:پ خیلی خیلی هم صحبت خوبی هست.وقتی باهاش حرف میزنی خیلی خوب به حرفات گوش میکنه و نصیحتت نمی کنه اصلا.فقط نظرشو میگه و کمکت می کنه که نظرشو بفهمی و به نظرات خودت خیلی احترام میذاره.بهت کلی راه خوب نشون میده که خیلی کمکت میکنن.در عین همه ی این رفتارا خیلی ادمه شاد و مهربونیه.وقتی هممون دپ(دپرس-دپسرده)هستیم،همیشه پ شاده و میخنده و با شادی مسائل رو حل میکنه.یابو نیست.از سومای مغرور متنفره.اعتقاد داره من یابوی ایکس و حتی اون سوم مغروره هستم.

6-اِن:اِن علاقه ی زیادی به زبان انگلیسی داره و زبانش مثل خودم عالیه.سرشار از احساس و شور.وقتی میاد انشا بخونه یه نمایش اجرا میکنه واسه ی مابا من دوسته حسابی.البته فکر کنم بهترین دوستش تو گروه وای باشه.ان  عاشق تکنولوژی هستشو هر موقع تخته ی کلاس (تخته هوشمند)خراب میشه ان پای تخته س.نمی دونم چه جوری میتونه بچه هارو تحمل کنه.چون وقتی ادم میره پای تخته انقدر بچه ها تز میدن که خدا میدونه.وای ان همیشه تخته رو با خلاقیت خودش درست میکنه.اهنگای انگلیسی دوست داره.کلاس باله میره.رقصش عالیه.صداش جون میده واسه اپرا.خیلی صدای قوی ای داره(ماشالا).اصلا اهل یابو و این چیزا نیست ولی خوب درک میکنه فکر کنم.

Continue
. 91/02/06 . 4 PM . Sahar
راهنمایی فرزانگان1 تهران
از این به بعد هر از چندی می نویسم راهنمایی فرزانگان۱ تهران و می ذارمش توی پست ها.بلکه رنکم بیاد بالا.شما هم به دوست و آشنا یه سفارشی بکنید که بیان.

خیلی ممنون اگه اینکار رو انجام خواهید داد.

واسه ی آهنگ وبلاگ هر پیشنهادی داشتید بگید.چون یه اهنگ شاد میخوام.

مرسی...***

 

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران-راهنمایی فرزانگان۱ تهران -

Continue
. 91/02/06 . 3 PM . Sahar
پیش به سوی حل مشکلات...
به خاطر جلوگیری از اتفاقات نا گوار رمز دار شد
Continue
. 91/02/06 . 2 AM . Sahar
یه مشکل بزرگ تر
به خاطر جلوگیری از اتفاقات نا گوار رمز دار شد
Continue
. 91/02/06 . 1 AM . Sahar
من یابو نیستم.اینو بفهمید.
به خاطر جلوگیری از اتفاقات نا گوار رمز دار شد
Continue
. 91/02/06 . 1 AM . Sahar
مقدمه ی فرزانگان(قسمت2)
به خاطر جلوگیری از اتفاقات نا گوار رمز دار شد
Continue
. 91/02/06 . 0 AM . Sahar
مقدمه ی فرزانگان(قسمت1)
به خاطر جلوگیری از اتفاقات نا گوار رمز دار شد
Continue
. 91/02/06 . 0 AM . Sahar
School
حالا مي ريم سر اصل مطلب

امروز مدرسه رفتيم

واي مدرسه مون عالي بود

خيلي باحال بود

يه دوست پيدا كردم

7تا كلاس اوليم

باورتون نميشه چه قد توش بزرگه و پله داره

از بيرون كه نگا مي كني فكر مي كني 2،3 طبقه بيشتر نيست ولي در اصل 8 تا نيم طبقس با كلي پله

فكر كنم تو هفته ي اول 3 كيلو وزن كم كنم.چون اگه بخواي اب بخوري بايد يه 25،30متري راه بري چون

 اول بايد بري از تو ليوان برداري (البته اگه آب مخزن تو تموم شده باشه) بعد بري اون وره حياط كه تا اون جا 30

 متر راهه آب بخوري.تازه اگه ذر اين شرايط اول رفته باشي دست شويي(كنار آبخوري حياط)بعد بخواي آب

 بخوري بايد 30 متر تا ليوانا بري 30 مترم برگردي آب خوري

يه حسن ديگش كه آدمو لاغر مي كنه اينه كه كتابخونه پايين ترين طبقس و سايت بالا ترين طبقه.سايت و

 كتابخونه هم تو زنگ تفريح استفاده ميشن هردوشون يعني دو باره 2 كيلو لاغر ميشي

اتاقه هوشمندم داريم كه از اي تخته لمسي ها داره.خيلي باحاله

كتابخونش خيلي سخت مي گيره.هر روز تاخير 200 تومنه.البته اين واسه بي انضباطا خوبه

كلا خيلي حال داد جاتون خالي

. 90/06/14 . 8 PM . Sahar